eitaa logo
انتشارات به‌ نشر
3.9هزار دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
474 ویدیو
313 فایل
🔹رمان، داستان، قرآن و ادعیه 🔹 معرفی کتاب‌های خوب (کودک و نوجوان، عمومی) 🔹 مسابقه کتابخوانی 🔹برنامه‌های ترویجی کتاب‌محور 📍تماس و ارسال پیام به ادمین👇 🤳۰۹۰۲۷۶۵۲۰۰۸ آدرس کتابفروشی ها👇 🪩سایت فروش www.Behnashr.ir 📱 اینستاگرام behtarinhaye_nashr@
مشاهده در ایتا
دانلود
«مـاه نشــر» آذر، مجموعه ‌کتـاب‌هایی‌ است که این‌ مـاه چاپ و تجدیدچاپ شدند ✅ تصاویر کتابها را ببینید 👆 ‌✨کتـاب‌های خواندنی با موضـوعات متنـوع در حوزه داستان و رمـان بزرگسال، کـودک و نوجـوان، ادعـیه و زیـارات مجموعه کتاب‌های ما را در سایت ببینید و مطمئن خرید کنید، با نویسندگان آشنا شوید و اخبار و مقالاتی که درباره برنامه‌ها و کتاب‌ها منتشر شده است را بخوانید. 💬 نظرات سازنده خودتان را برای ما بفرستید ✅ www.behnashr.ir 🔻📲🔻 @behnashr
📖 جرعه ای از دریای نور قالَ الرِّضا عليه السلام: اِعْلَمْ ـ يَرْحَمُكَ اللّه ُ ـ اَنَّ الرِّبا حَرامٌ سُحتٌ، مِنَ الكَبائِرِ وَ مِمّا قَدْ وَعَدَاللّه ُ عَلَيْهِ النّارَ فَنَعوذُ بِاللّه ِ مِنْها، وَهُوَ مُحَرَّمٌ عَلى لِسانِ كُلِّ نَبىٍّ وَفى كُلِّ كِتابٍ امام رضا عليه السلام: خدايت رحمت كند! بدان كه ربا حرام و از گناهان كبيره است و خداوند بر آن وعده آتش داده است پس پناه مى‌بريم به خدا از آتش. ربا را همه پيامبران و همه كتاب‌های آسمانى حرام كرده اند. @behnashr
انتشارات به‌ نشر
📚 روایت های سریالی چنارها مرا به خاطر می سپارند ✍️ عابدین زارع نام داستان: گنگ خواب دیده 📍 قسم
📚 روایت های سریالی چنارها مرا به خاطر می سپارند ✍️ عابدین زارع نام داستان: گنگ خواب دیده 📍 قسمت ششم والا من نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم، گفتم تو هم با کوکب و ننه بفرستم مشهد؛ اما خب نمیشه. باید باشی اینجا. ایشالا یه وقت دیگه. بذار ننه بره سفر، ای آخر عمری استخوانی سبک کنه. از بابت ننه غصه‌ای نیس. کوکب حواسش هست بهش. فقط می‌مونه لطف الله که تو حواست باشه بهش بقیه‌اش با من. -اما ننه راضی... زیور به محض دیدن قباد، حرفش را قطع می‌کند و عین الله هم که نمی‌خواهد چشمش به داماد بیفتد، بیل را می‌گذارد روی کولش و می‌رود سمت مزرعه. قباد ابرو در هم می‌کشد و آمرانه با زیور حرف می‌زند: «چی کار داشت» - هیچی، میخواستی چی کار داشته باشه. - پس چرا این قدر فک می‌زدین؟! - گفتم که هیچی نبود. اومده بود حال و احوالی بگیره. بعدشم گفت که می‌خواد ننه رو بفرسته مشهد، زیارت. -اِ؟ پس آقا فقط برا خودشون بریز و بپاش دارن و راه به راه سفر مشهد دست و پا می‌کنن! زیور دست از شستن می‌کشد و از بالای شانه، توی صورت قباد زل می‌زند و با تَشَر جوابش را می‌دهد: «ببین، باز شروع نکن ها! کِی سفر مشهد رفتن که می‌گی راه به راه؟ بعدشم اصلا رفته باشن. می‌تونن، می‌رن. تو هم بتون، برو.» - زبون باز کردی. نکنه دلت کتک می‌خواد؟ - توکه دست بزن داری، بزن. خجالت نکش! خجالت که نمی‌کشی، اگه می‌کشیدی که دوره نمی‌افتادی توی ده و هر چی از دهنت در میره بار کاکای من کنی. - پس بگو آقا اومدن چغلی. - نخیرم! خودم از این اون فهمیدم. فقط گفتم دست از این کارات برداری و به زندگیت برسی. - به زندگیم؟ کدوم زندگی؟ از زندگی ساقطم کرده. حقمو نمیده. بعد می‌گی زندگی؟ - حیا کن مرد! حقی بوده، گرفتی تموم شده رفته. پس هی حق حق نکن. یکی بفهمه می‌گه چه ظلمی در حق این کردن - بله داده؛ اما کم داده. اون حق تو بوده که تمام و کمالم نداده؛ ولی حق پخت و پز و کلفتی و تروخشک کردن ننه و اون کاکای کم عقلت مونده. خجالت بکش! می‌فهمی چی می‌گی؟ - می فهمم. از این به بعد دیگه حق نداری پاتو بذاری اونجا. کاکات می‌دونه و خودش. ببینم تو نباشی چی کار می‌کنه با اون ته تغاری بوآش! این را می‌گوید و منتظر جواب زیور نمی‌ماند و می رود. قدمگاه شلوغ است. هر کس سر قبری نشسته و فاتحه می‌خواند. ننه خاور کنار قبر شوهرش چهار زانو نشسته و ظرفی پر از گردو و بادام روی قبر گذاشته و هر کس می‌آید برای فاتحه‌خوانی، جلویش می‌گیرد. لطف الله میان قبرها راه می‌رود و از سر قبرها سیب و گیلاس و هلو و هر چه دم دستش بیاید، برمی‌دارد و با ولع می‌لمباند. ننه خاور سرش را تا نزدیکی قبر می‌آورد و با شوهرش درددل می‌کند: «خوب گرفتی خوابیدی. خیالت تخت تخته که دیگه سراغی از ما نمی‌گیری ببینی زنده‌ایم، مرده‌ایم. قبلنا سری می‌زدی و احوالی می‌گرفتی؛ اما سایه‌ت سنگین شده و نمی‌آی به خوابمون. نکنه قهر کردی؟هان؟ من سر قولم هستم. لطف الله سُرومُوروگنده س می‌بینیش؟ اونجا نشسته میوه می‌خوره. شاید چندروزی نتونم بیام پیشت. عین الله اسممو نوشته تو کاروان برا زیارت آقای غریب. کوکبم هست. هرچی بهش می‌گم نمی‌تونم، تو گوشش نمی‌ره. بی لطف الله کجا برم تو دیار غریب. ای بچه خیلی بی‌تابی می‌کنه و همه‌اش برام چیزایی تعریف می‌کنه. خودمم موندم چه می‌گه. راستی یادته بار آخری که می‌خواستی بری مشهد،... 🖇 قسمت هفتم این داستان را فردا صبح در کانال انتشارات به‌نشر بخوانید. @behnashr