eitaa logo
انتشارات به‌ نشر
3.9هزار دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
474 ویدیو
313 فایل
🔹رمان، داستان، قرآن و ادعیه 🔹 معرفی کتاب‌های خوب (کودک و نوجوان، عمومی) 🔹 مسابقه کتابخوانی 🔹برنامه‌های ترویجی کتاب‌محور 📍تماس و ارسال پیام به ادمین👇 🤳۰۹۰۲۷۶۵۲۰۰۸ آدرس کتابفروشی ها👇 🪩سایت فروش www.Behnashr.ir 📱 اینستاگرام behtarinhaye_nashr@
مشاهده در ایتا
دانلود
💯 پرفروش‌ترین کتاب‌های به‌نشـر و سایر ناشران در آذر ماه ۱۴۰۴ :روایت زندگی سراسرعشق و ایمان خانم قافلان‌کوهی و شهید علی کسایی :روایت هایی از دوازده روز جنگ اسرائیل با ایران :داستانهای کوتاه درباره ۱۲ روز پرحادثه که رویدادهای آن واکنش جهانیان را برانگیخت و نگاه‌ها را به قدرت موشکی ایران دوخت. :رمان دینی با اشاره به مهمترین اتفاقات زندگی حضرت فاطمه(س) :روایت ۱۷ دیدگاه و تجربه از فقدان و تشییع شهید سید حسن نصرالله :حکایت بیست روز از چله‌نشینیِ، خادمه‌ی حرم حضرت معصومه(س)- داستانی سرشار از دعا و توسل :گزیده‌ای از کتاب ارزشمند عیون الاخبار(ع) :آموزش نماز ویژه دختران و پسران :داستانی دینی برای آشنایی کودکان با مفهوم انتظار و امامت حضرت مهدی(عج) : داستانی برای آشنایی با اهمیت حجاب ✅ مشاهده و خرید کتاب‌ها ⬇️ www.behnashr.ir 📱۰۹۰۲۷۶۵۲۰۰۸ @behnashr
📚مجموعه ۵ جلدی «داستان های بی دانه» به چاپ سوم رسید! ۵۰ داستان آسان برای فکر کردن 🍇 همان طور که انگور بی دانه داریم؛ داستان بی دانه هم داریم! همان‌طور که انگور بی‌دانه راحت خورده می‌شود، داستان بی‌دانه هم آسان خوانده می شود! کودکان در این کتاب، خیلی راحت و آسان بچه داستان‌هایی را می‌خوانند که هر کدام برای کمی (فکر کردن) نوشته شدند. 🧠 🗣 به قول آقای میرکیانی اگر کودک بعد از خواندن هر یک از داستان‌های بی‌دانه، تنها به اندازه یک «حبه انگور» فکر کند، من پاداشم را گرفته‌ام!»⭐️ این مجموعه در ۵ جلد جداگانه نیز منتشر شده است: 1⃣ دیوی که آدم شد 2⃣ فرار فضایی 3⃣ کلاه نو 4⃣ آواز سوزن 5⃣ آخرین ماهی 📝مشخصات اثر: ۱۸۰صفحه، مصور رنگی قطع رقعی، جلد سخت 📌 برای دریافت «داستان‌های بی‌دانه» و هدیه متبرک رضوی به ما پیام بدهید و یا از سایت خرید کنید. www.behnashr.ir @behnashr_admin 🔻خرید حضوری از کتابفروشی های به نشر (آدرس تمامی مراکز فروش) @behnashr
🗞روزنامه جام جم/۲ دی‌ماه ۱۴۰۴ 🎙گفتگو با حامد هادیان درباره جدیدترین اثرش با عنوان «اردک دیوانه» که در انتشارات به‌نشر منتشر شده، و به‌روایت میدانی و بی‌واسطه‌ای از دفاع‌مقدس دوم می‌پردازد که از قلب پایتخت آغاز شد... 🔰متن کامل این مصاحبه خواندنی را اینجا بخوانید ⬇️ 🗞https://jamejamdaily.ir/Newspaper/item/278726 @behnashr
📖 جرعه ای از دریای نور قالَ الرِّضا عليه السلام: مَن تَبَسَّمَ في وَجهِ أخيهِ المُؤمِنِ كَتَبَ اللّه ُ لَهُ حَسَنَةً ، و مَن كَتَبَ اللّه ُ لَهُ حَسَنَةً لَم يُعَذِّبهُ. امام رضا عليه السلام: هركه به روى برادر مؤمن خود لبخند بزند، خداوند برايش ثوابى خواهد نوشت و هركه خداوند برايش ثوابى بنويسد، او را عذاب نخواهد داد. @behnashr
هدایت شده از انتشارات به‌ نشر
🥀 سالروز شهادت دهمین اختر تابناک امامت و ولایت، حضرت امام هادی (ع) تسلیت باد 🏴 📚 @behnashr
انتشارات به‌ نشر
📚 روایت های سریالی چنارها مرا به خاطر می سپارند ✍️ عابدین زارع نام داستان: گنگ خواب دیده 📍 قسم
📚 روایت های سریالی چنارها مرا به خاطر می سپارند ✍️ عابدین زارع نام داستان: گنگ خواب دیده 📍 قسمت هفتم راستی یادته بار آخری که می‌خواستی بری مشهد، کاروان یه نفر کم داشت، دلم می‌خواست بیام؛ اما لطف‌الله تنها می‌موند، تو هم یه جوری گفتی بیا که یعنی نیا بمون پیش بچه. بعدش که حشمت اومد و جای خالی رو پر کرد، زبونت قفل شد و کلام نکردی. اگه ته دلتم راضی بود، من که نمی‌تونستم جگرگوشه مو تنها بذارم. می‌بینی چقدر معصوم و بی‌ریاست؟ سر قبرا می‌گرده و میوه بر می‌داره. منم به جاش فاتحه می.خونم. مش رحمت، آخه من چه جوری برم زیارت بی جگر گوشه‌م. به این قدمگاه و ضریح زرد خودش قسم که پای رفتن ندارم. اون موقع که پای رفتن بود، قسمت نشد. حالا که از پا افتادم و نای رفتن ندارم، آقا طلبیده. نه. نه. شرمنده‌تم امام رضا! نمی شه که بیام؛ یعنی پای اومدم لنگه. اگه لنگ نبودم با سر می.اومدم پابوست. لنگی من لطف الله‌س.اگه باشه، حتی شَل و پَلم باشم، بازم سالمم. به همین قدمگاه که برکت روستاس قسم که تنها آرزوم زیارت شماس ای لحظه آخر! من که چراغ دم بادم، چی بهتر از زیارت شما. اما خجالت زده‌م، خجالت‌زده آقاجان! - کسی زیارت امام هشتم رو پس نمی‌زنه ننه جون، اونم وقتی که آقا طلبیده و پسرت آرزوت رو داره برآورده می‌کنه. ننه خاور سرش را قبر بر می‌دارد. زیور است که بچه به بغل، بالای سرش ایستاده. ننه خاور خودش را جمع و جور می کند و ظرف فاتحه را جلوی او می‌گیرد و زیور یک گردو بر می‌دارد و می‌دهد دست بچه‌اش و زیر لب فاتحه می‌خواند. - کجایی ننه؟ کی اومدی من نفهیمیدم؟ چند روزه که دیگه سر نمی زنی. زیور سرش را پایین می‌اندازد و چیزی نمی‌گوید. ننه خاور دست زیور را می گیرد و کنار خودش می‌نشاند و توی چشم‌های دخترش خیره می‌شود و می گوید:‌«عیبی نداره ننه. می دونم گرفتاری. دلم نمی‌خواد زندگی.ت بریزه به هم. به زندگی‌ت برس. خدای ما هم بزرگه... ننه لطف الله، بیا این ور بذار مردم فاتحه بدن.» زیور پیشانی لطف الله را بوسه‌ای می‌زند و اشک توی چشمش حلقه می‌زند؛ اما خودش را کنترل می کند و بحث را می‌کشاند به زیارت. - ننه جون، حالا که آقا طلبیده نگو نه. خوب نیس. اینجوری دل عین الله رو هم می شکونی. گناه داره. حالا بعد عمری خواسته ننه شو بفرسته مشهد حال و هوایی عوض بکنه، بعد تو بگی نه، خب ناراحت می‌شه کاکام. - خدا عوضتون بده ننه! ولی نمی‌شه. خودت که بهتر می‌دونی. - می‌دونم ننه، من خودم حواسم بهش هست نمی‌ذارم تنها باشه. بچه‌م بی‌تابی می‌کنه. همش با تسبیحش ور می‌ره و چیزایی می‌گه. می‌بینی چقد معصوم و بی‌گناس! نگا کن. کار همیشگی شه. تا می.آد اینجا، قبر بوآشو می گیره تو بغل. از بس که ای بچه خاطر بوآشو می‌خواس! دلم نمی آد بدونش برم. زیارت بدون لطف الله لطفی نداره. ننه خودت وضعیت لطف الله رو که بهتر می.دونی. گم و گور میشه نمیتونی پیداش کنی، اون وقت زیارت به کامت تلخ می شه. ایشالا یه وقت دیگه همه دسته جمعی می ریم زیارت آقا، دیگه خیالمون تخته که حواسمون بهش هست. - بچه‌م بی‌قراره. بی‌قرار! 🖇 قسمت هشتم این داستان را فردا صبح در کانال انتشارات به‌نشر بخوانید. @behnashr