میدانم
از اینجا که من نشستهام
تا آنجا که تو ایستادهای،
فاصلهاش زیاد است اما
اگر دستم را بگیری،
هیچ فاصلهای بین من و تو نخواهد ماند
فرماندهی جبهه ی قلب من💔
#دلتنگتیمحاجے🍁
نشر دهید و همراه ما باشید
🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊#هر_خانواده_معرف_یک_شهید
#بهشت_شهدا
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج
https://eitaa.com/behshtshohada
https://eitaa.com/behshtshohada
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
#ادمین_گل_نرجس
🌷⃟🕊
#بسیجیشهیدحسنبلندی
تولد اول دی ۱۳۴۵ تبریز
شهادت ۱۰ دی ۱۳۶۶ شلمچه
✍ بخشهایی از وصیتنامه این شهید عزیز
✅ اکنون که به جبهه ميروم، موقع جهاد در راه خداست.
✅ اگر دشمن زبون قلبم را نشانه بگیرد و بدنم را زنده زنده بسوزاند، یک کلمه ضعف و زبونی از خود نشان نخواهم داد و فكر فروختن دین اسلام و قرآن و امام عزیزم را به گور خواهند برد
✅ اما برادران همیشه پشتیبان ولایتفقیه و اسلام باشید و به سخنان امام عزیز عمل نمایید و نگذارید که این کوردلان به اهدافِ شوم خود که همانا نوکری استکبار جهانی است، برسند.
✅ باز هم ميگویم به فرامین امام گوش داده و از ادامهدهندگان راه شهدا باشید.
✅ چقدر خوب و لذت بخش است که انسان دل از دنیا و مادیات بریده و به دنیای معنویات بپیوندد
✅ وقتی انسان به زندگی شهیدان جنگ تحمیلی مينگرد، خجالت ميکشد
┄┅┅┅┅❁💚❁┅┅┅┅┄
🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊#هر_خانواده_معرف_یک_شهید
#بهشت_شهدا
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج
https://eitaa.com/behshtshohada
https://eitaa.com/behshtshohada
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
#ادمین_گل_نرجس
6.61M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 نماهنگ | علامه انقلابی
👈خصوصیات منحصر به فرد آیت الله مصباح به روایت رهبر انقلاب
🗓سالگرد درگذشت عالم ربانی، فقیه و حکیم مجاهد، آیتالله مصباح یزدی
📥 سایت | آپارات
💻 Farsi.Khamenei.ir
بهشت شهدا🌷
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋 #فصل_فیروزه ❣قسمت دوازدهم ✨سیندخت در جملات خدیجه توقفی کرد. سکوتش به حدی طولانی شد که در
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
#فصل_فیروزه
❣قسمت سیزدهم
✨سیندخت در تماشای کرانه های افق، بار دیگر از خویش می پرسید: به راستی اگر من عاشق باشم و کیارش فارغ، آیا یارای زیستن روی زمین خواهم داشت؟
🍁شاهینی در آسمان صحرا بال گشوده و در پرواز بود.
سیندخت را چنان خشمی نهانی در برگرفته بود که بی درنگ تیری در چله کمان نهاده و گلوی شاهین را نشانه گرفت. لحظه ای بعد سقوط شاهین بود و نگاه شگفت زده مردان کاروان!
آن سو سیندخت بود و گفتگویی در نهان خود: کیارش اگر فارغ باشد، لعنت به شاهین بخت سیندخت!
برقعش را بر صورت تنظیم کرد و قدمی پیش نهاد. بار دیگر از کاروان سالار پرسید:
_حتی دیشب هم؟! شما مطمئنید که شاهزاده دیشب هم نخوابید؟
عبدالله زیلو را تکاند و به شعله های رو به افول چراغ اشاره کرد.
_پابه پای این آتش بیدار بودم و چشمم به تپه ها بود تا از دستبرد راهزنان غفلت نکرده باشیم. آن دختر مغرور هم روی تپه کناری نشسته و سر بر زانو گرفته بود. اسبش را کنار تپه خوابانده بود و تا صبح، گاهی سر بالا می آورد و به ماه زل می زد. شب اولش نبود؛ این سه ماهی که با ما همراه شده، خیلی از شب های بیابان حالش چنین است.
خدیجه اما به حرف های مرد قانع نشد. خوب می دانست که تقویم دگرگونی حال سیندخت، به همان گفتگوی روی اسب باز می گردد. اصلا برای همین بود که پس از آن، دیگر با خدیجه هم کلام نشد. گویی از او فرار می کرد.
خدیجه در سخنان مرد درنگی کرد. از همان نقطه، انتهای کاروان را نگاه کرد. سیندخت، روی زیلویی کنار اسبش، چون تمام این مدت سه ماهه، آرام و رها نشسته و به نقطه گنگی زل زده بود. ظرف غذایش همچنان دست نخورده بود و کوزه معجونش پر!
اندوه نشسته در قلب سیندخت به حدی بود که سنگینی آن در سینه خدیجه هم حلول کرد. چاره ای ندید.
ادامه دارد...
✨✨✨✨✨
💐أَلسَّلٰامُ عَلَیکَ یٰا عَلی اِبنِ موسَی أَلرّضٰآ
💐السَّلامُ عَلَیْکِ یَا عَمَّهَ وَلِیِّ اللّٰه
🕊💖 https://eitaa.com/behshtshohada 🕊💖