🕗 #وقت_سلام
به نا امیدی از این در نمیروم هرگز
اگر جواب نگیرم دوباره در بزنم
با یک سلام زائر آقا شوید✋
اللهّـــمَ صَلّ عَلي عَلي بنْ موسَي الرّضـا المرتَضی، الامــام التّقي النّقي و حُجَّّتكَ عَلي مَنْ فَــوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثري الصّدّيق الشَّهيد صَلَوةً كثيرَةً تامَة زاكيَةً*
*مُتَواصِلــةً مُتَواتِـــرَةً مُتَرادِفَـــه كافْضَل ماصَلّيَتَ عَلي اَحَدٍ مِنْ اوْليائِك*َ 🍀
🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊
#هر_خانواده_معرف_یک_شهید
#بهشت_شهدا
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج
https://eitaa.com/behshtshohada
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
بهشت شهدا🌷
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋 #رویای_نیمه_شب ❣قسمت صدو چهل ✨وقتی با شور و شعف از جا برخاستم، دیگر آن حضرت را ندیدم. هم
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
#رویای_نیمه_شب
❣قسمت صدو چهل و یک
✨روز پر ماجرایی را گذراندیم. آفتاب تازه زده بود که صدها نفر برای تشییع جنازه ابوراجح، در حیاط و کوچه جمع شده بودند.
🍁پدربزرگ از کنار نرده ایوان طبقه بالا، برای جمعیت صحبت کرد و خبر شفایافتن ابوراجح را به آنها داد.
فریاد شادی مردم به هوا برخاست. ابوراجح روی ایوان آمد و آنچه را اتفاق افتاده بود، برای حاضران تعریف کرد. مردم اشک شوق ریختند و شادی کردند.
تا نزدیک ظهر، مردم دسته دسته می آمدند و ابوراجح را می دیدند و ماجرای تشرف و شفایافتن او را می شنیدند و می رفتند تا خبر این معجزه عجیب را به گوش کسانی که هنوز آن را نشنیده بودند، برسانند.
در میان یکی از این دسته ها، مسرور را دیدم. فراموشش کرده بودم. معلوم نبود چطور از آن سرداب، بیرون آمده بود. به ابوراجح خبر دادم. گفت: من او را بخشیدم. بگو به سر کارش برگردد و بیشتر از قبل به پدربزرگش احترام بگذارد.
از پشت سر به مسرور نزدیک شدم و دستش را گرفتم.
با دیدن من هراسان شد. پیام ابوراجح را که به او گفتم، چشم هایش گرد ماند. کنارش ایستاده بودم که ابوراجح روی ایوان آمد و چند جمله ای صحبت کرد تا حاضران به شفایافتنش اطمینان پیدا کنند.
مسرور وقتی ابوراجح را با شکل و شمایل تازه اش دید، به زانو درآمد، زار زار گریست و خود را به خاطر خیانتش سرزنش کرد. قبل از آنکه از او جدا شوم، گفت: به ابوراجح بگو به خاطر بزرگواری و جوان مردی اش، تا آخر عمر به او خدمت می کنم. بعد از این از من خطایی نمی بیند.
روز به نیمه نرسیده بود که جمعی از زنان دارالحکومه وارد حیاط شدند. قنواء و مادر و خواهرانش بین آنها بودند. پس از دیدن ابوراجح و شنیدن ماجرای تشرف و شفایافتنش، به طبقه بالا رفتند تا به ریحانه و مادرش تبریک و تهنیت بگویند.
اذان ظهر را که گفتند، دیگر در حله کسی نبود که از آن واقعه باخبر نشده باشد. خبر می رسید که صدها نفر شیعه شده اند.
ابوراجح به من گفت: از خدا می خواهم برکت های این کرامت را بیشتر کند!
گفتم: نمی دانم مرجان صغیر چطور می خواهد با این معجزه کنار بیاید. خیلی دلم می خواست قیافه اش را بعد از شنیدن این خبر می دیدم. لابد از زور ناراحتی، حال درستی ندارد.
_خدا کند از این به بعد، دست از سر شیعیان بردارد!
با نگاهم چهره درخشان و مهربان ابوراجح را کاویدم.
_خوش به سعادتت ابوراجح! مزد عشق و باوری را که به امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) داری، گرفتی. امروز در حله، همه از تو حرف می زنند. نامت مثل نام اسماعیل هرقلی، در تاریخ می ماند. هرکس ماجرای تو را بشنود یا بخواند، به تو غبطه می خورد و بر تو درود می فرستد.
_اگر مرجان صغیر، شیعیان در بند را آزاد کند، برایت ثابت می شود چگونه گاهی مولایمان با اشاره ای، بسیاری از مشکلات و گرفتاری های شیعیان را برطرف می کند. اگر زندانیان بی گناه، آزاد شوند، شادی شیعیان حله کامل می شود.
_یعنی امکان دارد؟
_شاید مقصود واقعی مولایمان از این کرامت، آزادی زندانی ها و شیعه شدن جمع زیادی از مردم باشد. من وسیله ای بیشتر نیستم. نباید به خودم مغرور شوم. امروز کسی که محبوب دل هاست و بیشتر از همیشه از او یاد می شود، مولایمان امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) است.
ادامه دارد...
【السّلام ؏َــلیکَ یــآصــآحب الزمـــ❀ــآن】
#امام_زمان ﷻ
💝💍https://eitaa.com/behshtshohada💍💝
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
#رویای_نیمه_شب
❣قسمت صدو چهل و دو
✨مثل همیشه از ایمان و بزرگواری ابوراجح لذت بردم.
🍁بعد از خواندن نماز و خوردن ناهار، وقت خوبی برای استراحت بود که اسب سوارانی از دارالحکومه آمدند و در کوچه به صف ایستادند. بزرگ آنها به ابوراجح گفت که مرجان صغیر می خواهد او را در دارالحکومه ببیند.
پدربزرگ گفت: هر کس می خواهد ابوراجح را ببیند، باید مثل دیگران به اینجا بیاید.
ابوراجح برخاست و گفت: من به دارالحکومه می روم.
_شاید حاکم قصد سویی دارد.
_نگران نباشید! مرجان صغیر کنجکاو شده مرا ببیند. همین.
_پس ما هم با شما می آییم.
_تنها هاشم را با خودم می برم.
از اینکه ابوراجح از جمع دوستانش، مرا انتخاب کرده بود، خیلی خوشحال شدم. در حالی که در پوست نمی گنجیدم، برخاستم و کنارش ایستادم.
سواران، که رشید هم میان آنها بود، چند اسب اضافی با خود آورده بودند. ابوراجح و من، سوار دو تا از آن اسب ها شدیم و جلوتر از سواران به طرف دارالحکومه حرکت کردیم. رشید را به ابوراجح معرفی کردم و توضیح دادم که در نجات او چه نقشی داشته. ابوراجح به گرمی از او تشکر کرد.
در راه، هر کس ابوراجح را می شناخت، زانویش را می بوسید و یا دستش را به لباس او می کشید. در فرصتی مناسب به ابوراجح گفتم: حالا که معلوم شد خواب ریحانه، الهامی راست و واقعی است، می توانید از او بپرسید جوانی که کنار شما بوده کیست. آن طور که گفتید، او را در آن خواب، شوهر آینده ریحانه معرفی کرده اند.
ابوراجح سری تکان داد و گفت: حق با توست. در اولین فرصت از او می پرسم. خودم هم کنجکاو شده ام داماد آینده ام را بشناسم. معلوم می شود جوان مومن و شایسته ای است که در خواب به ریحانه نشانش داده اند.
_حدس می زنم آن جوان سعادتمند، حماد باشد.
_شاید. در شایستگی حماد شکی نیست.
همگی جلوی دارالحکومه پیاده شدیم. دو تن از سواران، اسب ها را با خود بردند. سندی با دیدن ما، سه ضربه به در زد. بعد پیش آمد و پس از دقیقه ای که با چشمان گردشده اش ابوراجح را نگاه کرد، دست و صورتش را بوسید. در باز شد و من و ابوراجح، پیشاپیش دیگران وارد دارالحکومه شدیم. سندی چند قدم با من همراه شد و آهسته بیخ گوشم گفت: این ابوراجح چه بود و چه شد! حق داشتی که گفتی باید به باطن خودمان هم مثل ظاهرمان توجه کنیم. امام شیعیان، او را به شکل باطن زیبایش درآورده.
رشید ما را به طرف ساختمان پذیرایی راهنمایی کرد. از میان جمعیتی که در تالار جمع شده بودند تا ابوراجح را ببینند، گذشتیم.
همه در سکوت، ابوراجح را تماشا کردند. همهمه ای به راه افتاد. انتهای تالار، درِ بزرگی بود. نگهبانی آن را باز کرد و به ابوراجح گفت: جناب حاکم، منتظر شما هستند.
ادامه دارد...
【السّلام ؏َــلیکَ یــآصــآحب الزمـــ❀ــآن】
#امام_زمان ﷻ
💝💍https://eitaa.com/behshtshohada💍💝
💠#چلهِ_عاشقی
🌛قرائت هرشب #دعای_فرج به نیت ظهور...🤲
🗓روز_ششم
هرزمان #جوانی دعای فرج را زمزمهکند
همزمان #امامزمان(عج) 🤲دستهایمبارکشانرابه
سویآسمانبلندمیکنندوبرایآنجوان #دعا میفرمایند؛
چهخوشسعادت کسانیکهحداقلروزی یکبار
#دعایفرج را زمزمه میکنند؛)♥️🌱!
"بخونیمباهم "
🕊به نیت شهید #سیده_طاهره_هاشمی
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
السَّلامُ عَلَیْکَ یا ثارَاللهِ وَابْنَ ثارِهِ
#هر_خانواده_معرف_یک_شهید
#بهشت_شهدا
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج
https://eitaa.com/behshtshohada
🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
💝بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ💝
هفتمین دوره چله توسل و هدیه صلوات بر شهدا 🕊️🌷🕊
🔰امروز شنبه ۱۹ آبان۱۴۰۳
💐 « هفتمین » روز چله صلوات ،زیارت عاشورا و توسل به شهدا
🌷شهید والامقام
🩸دانش آموز
#امیر_جمشیدی
🏴لبیک حق:۱۷ سالگی
❣مزار:گلزار شهدا،قزوین
🌷🕊🌷🕊🌷🕊
السَّلامُ عَلَیْکَ یا ثارَاللهِ وَابْنَ ثارِهِ
#هر_خانواده_معرف_یک_شهید
#بهشت_شهدا
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج
https://eitaa.com/behshtshohada
🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊
🌹🕊زیارتنامهی شهدا🕊🌹
🤲بسم رب الشهدا و الصدیقین
اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَولِیاءَ اللهِ وَ اَحِبّائَهُ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یَا اَصفِیَآءَ اللهِ وَ اَوِدّآئَهُ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی مُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ الوَلِیِّ النّاصِحِ ، اَلسَّلامُ عَلَیکُم یا اَنصارَ اَبی عَبدِ اللهِ ، بِاَبی اَنتُم وَ اُمّی طِبتُم ، وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم ، وَفُزتُم فَوزًا عَظیمًا ،فَیا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَاَفُوزَمَعَکُم
🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
💐#شادی_روح_شهدا_صلوات💐
🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊
#هر_خانواده_معرف_یک_شهید
#بهشت_شهدا
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج
https://eitaa.com/behshtshohada
https://eitaa.com/behshtshohada
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
🇮🇷شهید دانش آموز
#شهید_امیر_جمشیدی:
🌹🍃 دوم فروردین 1347 در شهر قزوین متولد شد. اسم پدرش نوروز بود، که برای امرار و معاش زندگی کارگری می کرد. و اسم مادرش فاطمه بود.
🍃 شهید امیر جمشیدی دانشآموز دوم دبیرستان در رشته تجربی بود. ایشان از طریق بسیج به جبهه رفت.
🥀و در سیام فروردین 1364، درمنطقه عباسآباد بانه هنگام درگیری با گروههای ضد انقلاب به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
🥀 مزار او در گلزار شهدای زادگاهش قزوین است. امیر در 17سالگی به دست منافقین کوردل در جبهه غرب به شهادت رسید.
*****************
🌹🍃امیرجمشیدی در روایتی از اعزامش به جبهه نقل می کند: «اواسط سال 1363 که حال و هوای جنگ به سرم زد، وچون کم سن بودم تصمیم گرفتم که تا شناسنامهام را دستکاری کنم.
🍃 اما فکر کردم که جثه کوچک ام را چکار کنم و این کار بنظر می آید شدنی نیست. و باید فکر دیگری کنم. تصمیم دیگری گرفتم که باید در یکی از کابینهای قطار خودم را مخفی کنم تا بتوانم در جبهه ها حضور یابم. هنگام مخفی شدن مسئول قطار مرا دید، ولی با اصرار من رو به رو شد و بالاخره کوتاه آمد و ما را برد به جبهه.
❣ تا اینکه یک روز فرمانده منو دید و گفت میخواهی بروی جلوتر منم از خدا خواسته، گفتم بله و منوسوار اتوبوسی کرد و هنگامی که رسیدم به مقصد دیدیم تهرانم و پدر و مادرم منتظر من هستند تا منو برگرداندن به زادگاهم .»
مزار او در گلزار شهدای زادگاهش می باشد. روحش شاد و یادش گرامی"
🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷
السَّلامُ عَلَیْکَ یا ثارَاللهِ وَابْنَ ثارِهِ
#هر_خانواده_معرف_یک_شهید
#بهشت_شهدا
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج
https://eitaa.com/behshtshohada
🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊