eitaa logo
💚بنات المهدی💚
311 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
3.7هزار ویدیو
46 فایل
چونان طبیبِ دوّار،آنقدردنبالشان میدویم وقربان صدقه شان میرویم،تا به غیرتِ توبرنخورد که نگویی کسی نبود ناموس مرا،از کفِ خیابانهای شهر،جمع کند مولای مهربان!غیرتِ محض! ما ناموس توایم.سپاه توایم.ما را در این جهاد بپذیر.. ارتباط با ما : @benatalmahdi1
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با تدریس 🤔ما خودمون رو محب امام حسین علیه السلام میدونیم اما آیا تنها محب بودن کافیست⁉️ 💚 💚 🇮🇷 @amerinepardis🇮🇷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
12.33M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجرای عجیب جوانی که فقط به خاطر غذا رفت 😭 💚 💚 🇮🇷 @amerinepardis🇮🇷
5.42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میدونید اصحاب سبت چه کسانی بودند!؟ و به چه عذابی گرفتار شدند!؟😱 میدونستی فقطططط کسانی که اهل امر به معروف باشن نجات پیدا میکنن!؟ 😳 خداوند در سوره اعراف میگه: ... ناهیان‌ازمنکر را نجات دادیم و بی‌اعتناها را به‌‌سزای ترک‌کردنِ نهی‌ازمنکر، به عذابی سخت گرفتار کردیم. (١٦٥ سوره اعراف) ❌حتما کلیپو تا آخر ببین 💚 💚 🇮🇷 @amerinepardis🇮🇷
📣 اطلاعیه برگزاری «مراسم جاماندگان اربعین حسینی سال ۱۴۰۳ شهرستان پردیس» ⬛️ به اطلاع عاشقان و عزاداران حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) شهرستان پردیس می‌رساند: « مراسم باشکوه جاماندگان اربعین حسینی» برگزار خواهد شد. 🗓 زمان: یکشنبه ۰۴ شهریور ۱۴۰۳ مصادف با روز اربعین. ☑️ مسیر پیاده‌ روی در شهر پردیس: ➖تجمع و شروع حرکت: ساعت ۰۹:۳۰ صبح ⬅️ از بوستان نورالشهدا فاز ۳ پردیس، به سمت میدان فلسطین، میدان امام رضا(ع)، بلوار امام رضا(ع) و امامزاده مطهر بن امام صادق(ع) بومهن. ☑️ مسیر پیاده‌روی در شهر بومهن: ➖تجمع و شروع حرکت: ساعت ۰۹:۳۰ صبح ⬅️ ابتدای خیابان سپاه، جنب مسجد جامع اهلبیت(ع)، به سمت بلوار امام رضا(ع) و امامزاده مطهر بن امام صادق(ع) بومهن. ☑️ مسیر پیاده‌روی در جاجرود: ➖تجمع و شروع حرکت: ساعت ۰۹:۰۰ صبح ⬅️ از مقابل مسجد جامع الهادی(ع) سعیدآباد به سمت بوستان نورالشهدا فاز ۳ پردیس ⬅️ از مقابل مسجد امام رضا(ع) خسروآباد به سمت بوستان نورالشهدا فاز ۳ پردیس 💠 همراه با: 📖 قرائت زیارت اربعین 🎙 سخنرانی 🎤 مداحی 📿 و اقامه نماز جماعت ظهر و عصر. 🚌 وسایل نقلیه ایاب و ذهاب برای عزاداران جهت شرکت در مراسم از فازهای ۵، ۸، ۹ و ۱۱ پردیس و همچنین شهرهای سعیدآباد و خسروآباد به مقصد بوستان نورالشهدا فاز ۳ پردیس در نظر گرفته شده است. 🔘 موکب های مستقر در مسیرهای پیاده‌روی آماده پذیرایی از عزاداران حسینی می باشند. 💠«ستاد برگزاری مراسم اربعین حسینی شهرستان پردیس» 💚 💚 🇮🇷 @amerinepardis🇮🇷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
48.94M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زیارت نرفته ها 🔸 می‌گویم از کنار نرفته‌ها 🔸 بالاگرفته کار زیار‌ت نرفته‌ها... 🔊 شرح حال جاماندگان با صدای 💚 💚 🇮🇷 @amerinepardis🇮🇷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💚بنات المهدی💚
🌿﷽🌿 🌹به گلزار شهدا که رسیدیم بعد از مراسم برای نماز صف ها تشکیل شد، توان ایستادن نداشتم. گفتند: «تو حالت خوب نیست، نمی خواد نماز بخونی، برو یه گوشه بشین» گفتم: «نه، دوست دارم برای حمیدم نماز بخونم». یک ماشین پراید سفید آنجا بود، به همان ماشین تکیه دادم و نماز را خواندیم. مراسم شروع شد، داشتند وصیت نامه حمید را می خواندند، همان وصیت نامه ای که من را مجبور کرد بایستم با صدای بلند بدون گریه برایش بخوانم. ولی حالا هر خطش را که می شنیدم گریه ام بلندتر میشد! کنار همان ماشین روی جدول نشسته بودم که داداشم آمد و گفت: بریم کنار مزار، بعدا شلوغ بشه نمی تونی بری نزدیک. 🌺 بالای قبر حمید آمدم، خانه ای که همسرم می خواست برای همیشه در آن بماند، خوب نگاه کردم، دورتادور قبر را دست کشیدم و جا به جای آن را به خاطر سپردم. حتی درست یادم مانده کدام آجر کدام ردیف شکسته بود. به بابا گفتم: «اجازه بدید من چند لحظه داخل قبر بخوابم ببینم راحته، بعد حمید رو بذارید». پدرم نگذاشت داخل قبر بروم، خاک هایی که اطراف قبر بود را مشت مشت برداشتم و بوسیدم، به آن خاک ها حسودی می کردم. گفتم چقدر شما خوشبخت تر از من هستید که از این به بعد با حمید من همنشین هستید. حمید را از تابوت بیرون آوردند، روی چوب تابوت عدد پلاک، تاریخ شهادت و گروه خونی حمید را نوشته بودند. پیکر را که بلند کردند پاهایش را گرفتم، با دست هایم لمس کردم، انگار سالم بود، به اطرافیان و دوستانی که پیکر را گرفته بودند گفتم: پاهای حمید سالمه، حمید زنده است، خواهش می کنم حمید رو داخل قبر ندارید. می خواستم تلاش های آخر خودم را بکنم که به خودم بقبولانم حمید هنوز نفس می کشد. 💐 ولی انگار کسی صدای من را نمی شنید. خواهرها و مادر حمید حالشان بد شده بود به عقب رفته بودند. از خانم ها فقط من بودم که از اول تا آخر بالای سرش ایستادم، دلم می خواست تا لحظه آخر چشمم به صورت و چشم های حمید باشد. طاقت دوری حمید را نداشتم، چهره اش را که می دیدم فکر می کردم هنوز هست، خاکها را بوسیدم و روی پیکر حمید ریختم، گفتم: «تا ابد به جای من با حمید باشید. وقتی خاکها را ريختند خرد شدن احساسم، عشقم، امیدم، آینده ام و همه چیزم را با تمام وجود حس کردم. بلند بلند گریه کردم، مسئول تدفین گفت: خانم مرادی آروم باشید، ببینید حمید حتی داخل قبر داره می خنده. چهره اش را نگاه کردم، تبسم بر لب داشت، این خنده دلم را بیشتر سوزاند. میدانستم الآن چیزهایی را می بیند که من نمی توانم ببینم، چیزی را حس می کند که من نمی فهمم، دلم بیشتر شکست از این جا ماندگی! 🌻یک طرف بابا بود یک طرف عمو نقی، من را گرفته بودند که داخل قبر نیفتم، سنگ های لحد را چیدند، وقتی سنگ ها را می گذارند یعنی همه چیز تمام شد. یعنی دیگر حتی نمی توانستم چهره حمید را ببینم به سنگ سوم که رسیدند جا نشد، مجبور شدند دوباره سنگها رابردارند تا جابجا کنند. دوباره چشمم به چهره حمید افتاد، همچنان داشت می خندید، نمی دانستم که حمید چه چیزی می بیند که این همه خوشحال است. تمام شد! خاکها را ریختند! دیدار ما ماند برای قیامت. همین که خاکها را ریختند صدای الله اکبر اذان ظهر بلند شد، این بار هم بله را زمان اذان دادم، بله به جهاد همسرم. بله به امتحان خدا، یاد حرف حمید افتادم که می گفت: «حتما حکمتیه من دو بار شناسنامه رو جا گذاشتم تا تو دقیقا موقع اذان بله رو بدی». 💚 💚 🇮🇷 @amerinepardis🇮🇷