خودنوشت:
مسئله ای که بهم ثابت شده اینه:
هیچوقت خیر از در خونه ی دختر قمر بنی هاشم نمیگذره:)
اگر مسئله ای خیر باشه...
شده که به زور هم...خودشو میاد تو دستم مینشونه...
طبق حرفی که همیشه میزنم:
چیزی که مال من باشه،
مال من میشه:)
جایی نمیره....
این خستگی، مثل بغضی است که در گلو گیر کرده؛ نه راهِ پس دارد، نه راهِ پیش…
³⁶⁵روز
نزدیک شدن به آدما اونقدرام چیز جالبی نیست. پشیمونیِ بعد از درمیون گذاشتن احساساتت با اونا بدترین بخش از ارتباط با آدماست. خنجری که ناخواسته به سمت خودت هدف میگیری ، اعتمادی که از روی حماقت بنا میشه و آدمهایی که بیشتر از قبل بهت ثابت میکنن که درموردشون اشتباه میکردی. پس دور موندن همیشه بهتر از فریب خوردنه.
هیچکی الکی الکی نمیره تو لاکِ خودش؛ یکی ناامیدش کرده، یکی مهربونیاشو نادیده گرفته، یکی دلشو شکسته، یکی آرزوهاشو آتیش زده و بدترینش اینه که همهی این کارا رو کسی کرده که با تمام وجود بهش اعتماد داشته .
آن شب فکر میکردم میمیرم، و دیگر نمیتوانم در دنیا دوام بیاورم. اما شبهای زیادی گذشت و من هنوز زندهام.
آدم گاهی چنان ساکت میشود که حتی دل خودش هم نمیفهمد دارد میمیرد، نه زندگی میکند.