اهالی بنت الصابر
می خواید این تا اینجا باشه و ان شاءالله از اواخر تیر ماه ادامه بدیم ؟
که هم امتحانات و کنکور بعضی از اعضا تموم شه
هم در این مدت ماهم خیلی جدی فقط درگیر این تسلیم شدن باشیم
خودش چهل روزی میشه تقریبا ...
جونم براتون بگه که
ان شاءالله آخر تیر ماه و اوایل شهریور ماه ادامه این مبحث رو می گیم
بنا به درخواست شما
تا اون موقع در مورد همین قدم اول و بحث تسلیم شدن صحبت می کنیم
روزی یک الی پنج پست
ان شاءالله تا اون موقع
خوب این قدم اول به لطف خدا و اهل بیت برامون جا بیوفته و به عمل برسه ...🕊
هدایت شده از بنت الصابر🇵🇸
هدایت شده از بنت الصابر🇵🇸
در روایت هست عذاب قوم نوح نبی تنها عذاب همه گیر بوده است
از زمین و آسمان آب می جوشیده
به قدری که زمین نیست می شود و عمق آب به ابر ها می رسد
چه چیز کشتی نوح و آدمیان را حفظ کرد؟
(کلیلک کنید)
بعد از طوفان نوح زمین وسیع شد از اشک بر سیدالشهدا..
#دحوالارض
هدایت شده از بنت الصابر🇵🇸
روزی می آید که خلفیة الله خدا ابراهیم نبی بانگ ساخت کعبه می دهد
و زمین از عمق کعبه گسترده می شود به برکت اشک بر سیدالشهدا
(کلیلک کنید)
#دحوالارض
_قرار نگفتنی هامون امروز ساعت ۱۵ ان شاءالله
صحبت از امتحانات الهی و واکنش های ماست ، که ریشه قوی به ماجرای تسلیم شدن در شناخت کهکشان وجود مون داره ..
همین.
بنت الصابر🇵🇸
_قرار نگفتنی هامون امروز ساعت ۱۵ ان شاءالله صحبت از امتحانات الهی و واکنش های ماست ، که ریشه قوی به
ان شاءالله ساعت ۲۲
مثل اینکه ساعت ۱۵ برای شما مناسب نیست ...
بنت الصابر🇵🇸
ان شاءالله ساعت ۲۲ مثل اینکه ساعت ۱۵ برای شما مناسب نیست ...
عذرخواهم کاری پیش اومده
حلال کنید
نشسته ای روی زیلوی خانه با دست شانه می کشی به موهای زینبت ، امروز هم دلت طاقت نیاورد در این قرار یک روز درمیان ات با فضه کمک حالش نباشی .
خانه را آب و جارو کرده ای ،گندم و جو آسیاب کرده ای ، از عطر محبوبت که هدیه باباست به گردن و مچ دست هایت زده ای.
حالا دمی نشسته ای کنج خانه و با دست هایت شانه به موهای دخترت می کشی .
زینب مست نوازش های مادرانه ات شده چشم هایش آرام آرام می رود به عالم خواب.
امروز یکم ذی الحجه است ،هر روز زندگی با علی برایت همان تازگی و شور و شوق روز های اول را دارد . روز هایی که بزرگان و سران پیغام پشت پیغام روانه خانه پدرت می کردند . واسطه ها آمدند بابا گفت هرچه پاره تنم بگوید ، اسم شان آمده نیامده همه را رد کردی .
زنان عرب روبنده به صورت با عباهای رنگی طبق پیش کشی ها به سر ، هر روز به خانه تان آمدند . هدیه هارا ندیده پس فرستادی .
به هوای رسم و رسومات شان چند صف شتر پشت در خانه تان آمد ،عربی که مهریه دادن به نو عروس ها را بی عقلی می دانست ، پیش پیش چه سند ها و قباله های مایملک شان از برده ها و نخلستان و ها زمین های شان را ردیف کردند جلوی خودت و بابا بعد تو با همان دست های لطیفت همه را پس زدی .
اصلا اینها نه خودت از بابا شنیده بودی که اگر ۱۲۴ هزار پیغمبر همه باهم پشت در خانه بی آیند برای خواستگاری زهرا ،در بین شان هیچ هم کفوی برای تو نیست .
حالا چند سال گذشته از آن روز ها ، یادت هست بعد از اینکه محرم دلش شدی وقتی پرسیدی« چه شد پسر عمو که آمدی»
نگاه به چشمانت انداخت و گفت «آمدند پیشم و گفتند یک مدینه شده خواستگار زهرا علی ، زهرای من خدا شاهد است چه بر سر دلم آمد اما رویم نشد لب از لب باز کنم و تو را طلب کنم ، سرم را پایین انداختم و در دل گفتم من کجا و دختر رسول الله کجا ...» یادت هست اینجای حرفش را نگذاشتی ادامه بدهد؟
دست گذاشتی به روی لب هایش گفتی « اضحی الفخار لنا و عز شامخ
افتخار نصیب ما شد و عزتی بلند مرتبه به ما دست داد ...»
دق الباب می کنند در خانه ات را ، می شناسی مدل در زدن هایش را
اینطور که در می زند یعنی زهرا منم علی . با دست سر زینب را آرام از روی پاهایت جابه جا می کنی و پا تند می کنی به سمت در ، هیچ باری نشد که علی به خانه بیاید و زهرا به استقبالش نرود.
حالا ایستاده در برابرت غنچه از دهانت می شکفتد «روحی لروحک الفداء و نفسی لنفسک الوقاء
روح من فدای روح تو باد و جان من سپر بلای تو باشد »
دستش را می گیری و می بری کنار دَلو آب هی دست به آب می زنی و هی گرد و غبار خستگی این روز ها را از سر و رویش پاک می کنی
خودت هم می دانی در دلش چه می گوید:« هر گاه به او می نگریستم، همه ناراحتی ها و غم هایم بر طرف می شد ..»
#بنت_الصابر الصابر