پارسال که داشتن فرمانده های مقاومت رو پشتسر هم ترور میکردن،خیلی تعجب میکردم از ریاکشن مردمشون؛
از صبر و مقاومتشون.
به مامانم میگفتم آخه چجوری میشه؟
میگفت:« جنگ که بشه وحدت و ایمان مردم بالا میره،همسبتگی بیشتر میشه
اونا الان چاره ای ندارن،مجبورن ادامه بدن!»
الان حرفهای مامانو درک میکنم.
باقری،سلامی،حاجیزاده،رشید،طهرانچیو عباسیو..
خیلیا رو از دست دادیم، ولی هر روز بیشتر داریم متحد میشیم.
جنگ هر بدیای که داشته باشه باعث تقویت ایمان میشه،
باعث شکرگزاری میشه،
باعث میشه بیشتر به اون بالایی فکر کنیم،
باعث میشه به فردای بدونِ ما فکر کنیم.
جنگ نفرت انگیزه،حال بهم زنه،
ولی لازمه!
از فلسطین و لبنان و سوریه و عراق تا الان که با گستاخی به خاک ایران هتاکی کرده،اگه ما الان جلوشون نایستیم فردا نوبت کیه؟
نمیدونه ما همون مردمی هستیم که هشت سالِ تموم با دستای خالی جلوی کشوری ایستادیم که سی تا کشور قدرت جهان پشتوانهش بودن..؟
ما هنوزم همونیم.
هنوز همون مردمی هستیم که با چنگ و دندون ایرانمونو نگه داشتیم،
ما هنوز همون مردمی هستیم که از پسربچهٔ ۱۳ساله تا پیرمرد ۸۰ساله،از دخترای نوجوون تا زنای پیر و فرتوت هممون دست به دست هم دادیم تا دست دشمن از کشورمون قطع بشه،
با هرکاری که از دستمون برمیومد،از غسالی و اسلحه سازی،تا جنگ تن به تن با دشمن.
الان چی؟وظیفهمون چیه؟ناامید نشیم و ناامیدی رو تزریق نکنیم،همین.
مگه همین نیست که خدا درگوشمون میگه؟
ولاتَهِنواوَلاتَحْزَنواواَنْتُمالاَعْلَوناِنْکُنْتُممُؤمِنینَ
ما هنوزم همون مردمیم و دشمنمون هم هنوز همون بزدلِ قدیمی.
میشنوی؟
از کوچه پس کوچه های شهر صدای "حیالعلیالعزا" بلند شده.
وقت آن است که پیراهن های مشکیِ انتهای کمد را بیرون بیاوریم و تن کنیم؛ برای عزای حسینِ فاطمه،برای دل هایی که بیقرارِ ماهِ عزا بودند و حال زیر خروارها خاک خفتهاند، برای تمام بغض هایی که در دامانمان جمع کردیم تا در روضه های حضرت بشکند.
آقای اباعبدالله؛
ما آمادهایم تا برایتان گریه کنیم،حالا بیشتر درک میکنیم روضههایتان را.
برای علیاصغرتان اشک میریزیم و رایان ها از جلوی چشمانمان میگذرند، برای علیاکبرتان زجه میزنیم و حمیدمهریها و تازه عروسهایشان از ذهنمان عبور میکند، برای عباستان زار میزنیم و حاجیزادهها در ذهنمان نقش میبندد.
برای رقیهٔتان ناله میکنیم و کاپشن صورتیها جلوی چشمانمان پر پرمیشوند.
برای قاسمِ برادرتان شیون میکنیم و امیرعلیهای نوشکفتهٔمان پیش چشمانمان پاره پاره میشوند.
آقایمن،
شهامت خواهرتان زینبِبنتِعلی را هم در چشمان سحرامامی دیدیم.
حال شما ماندید و آقای ما.
سیدعلیِ ما..
ما تا پای جان،تا رژفای وجود سربازِ فرزندشماییم و از شما برای یاریِمان در این امرِکبیر مسئلة میجویم.
الاایهاالحال درک عاشورای حسین دشوار نیست مگر وجود مالِحرام یا اشکالِ نطفه!
خدای شمارا سپاس که رسیدیم به چند قدمیِ محرمتان..
ما یک سالِ تمام همه ی اشک ها و بغض هایمان را در بقچهای گوشهی اتاق جمع کردهایم که در محرمتان آن را بگشاییم.
آقای امام حسین که جان به قربان اسمتان،
ما آمدهایم با دستانِ خالی،
با چشمان حسرتبار،
با قلب های خسته،
که چایِ روضهٔتان تیمار کند تن های رنجورمان را.
سخن دل به درازا کشید و القصه که ما بیشما و خاندانتان هیچ هستیم،هیچ.
وقتی میخواستم کانال بزنم خیلی مردد بودم
و این روند خیلی طول کشید،نزدیک ۸،۹ ماه خیلی جدی داشتم بهش فکر میکردم،
با خودم میگفتم خب که چی؟
این همه کانال،چرا باید یه کار تکراری رو تکرار کنی؟این همه محتوای جذاب و باحال تو چی برای ارائه داری؟
هر دو روز یک بار پشیمون میشدم و دوباره روز از نو،روزی از نو
تا اینکه یه جایی زدم رو شونهی خودم گفتم:
«بسه دیگه،تاکی میخوای تصمیم گرفتنو عقب بندازی؟تاکی میخوای با کمال گرایی زندگی کنی؟
همه ی این کانالا یه شخصیت متفاوت دارن؛
هر کانال یه آدمه،با تفکر و لایف استایل متفاوت،
تو هم متفاوتی،
هیچکس مثل کسِ دیگه ای نیست!»
همه ی ما منحصر به فردیم و ویژگی هایی که داریم برای خودمونه فقط خودِ خودمون.
الانم باز همون حس اومده سراغم و اجازه نمیده هر چیزی رو باهاتون در اشتراک بذارم،
انگار یه دیوار کشیده بینمون.
اینجا قرار بود یه چنل دیلی باشه و هیچ سختگیریای نداشته باشه ولی خب مثل اینکه موفق نبودم و هنوز نمیتونم اونطور که باید و شاید فعالیت کنم.
بیاین این دیوار رو بشکنیم،
اگه صحبتی هست میشنوم.
https://daigo.ir/secret/51316981118
"بهاُمیددلبستم"
عزیز من! از امیدوار شدن میترسم؛ حقیقت این است که از امیدواریهایم، بیش از ناامیدیها رنج کشیدم. |ا
میدانیچراازتماشایماهسیرنمیشوم؟
چونپسازمدتی،
دگراینماهنیستکهمیدرخشد؛
چشمانِتوست!