#احترام_به_راستگویی
حجاج بن یوسف روی منبر ، خطبه خود را طولانی کرد. مردی از وسط جمعیت با صدای بلند گفت: حجاج موقع نماز است، سخن خود را کوتاه کن! نه وقت به احترام تو متوقف می شود و نه خداوند عذرت را می پذیرد. حجاج از این صراحت ، آن هم در یک مجلس عمومی ناراحت شد، دستور داد مرد را زندانی کردند. بستگان وی به ملاقات حجاج رفتند و گفتند: مرد زندانی فامیل ماست، او دیوانه است. دستور فرمایید آزاد شود. حجاج گفت : اگر به دیوانگی خود اقرار کند ، آزادش خواهم کرد. بستگانش به زندان رفتند و گفتند: به جنونت اقرار کن ، تا آزادت کنند. مرد گفت هرگز چنین اعترافی نمی کنم، من مریض نیستم. خداوند مرا سالم آفریده است. وقتی که جواب های صریح و صادقانه مرد به گوش حجاج رسید ، دستور داد به احترام راستگویی آن مرد را آزاد کنند. منبع المستطرف ، جلد ۲ ، صفحه ۸۰
📖 #آش_همین_آش ...
نقل است که در زمان نادرشاه یکی از استانداران به مردم بسیار ظلم می کرد و خراج اضافی از آن ها مطالبه میکرد. مردم از این سخت گیری به ستوه آمدند و نماینده ای را نزد نادرشاه فرستادند تا شکایت از استاندار متخلف را به او برساند. نادرشاه پیغامی برای وی فرستاد و به او فرمان داد که این ظلم را کنار بگذارد. اما او گوشش به این حرف ها بدهکار نبود و باز هم به ستم ادامه می داد. این خبر که به گوش نادرشاه رسید ، چون دوست نداشت که از فرمان او سرپیچی بشود و می خواست برای دیگران هم درس عبرتی بسازد، دستور داد تا همه مردم و مسئولین جمع شوند. سپس فرمان داد مسئول خاطی را دستگیر و او را قطعه قطعه کنند و از او آشی تهیه کنند. بعد هم به همه یک کاسه آش داد و گفت از این به بعد هر فردی ظلمی کند و بیش از خراجی که باید مطالبه کند، آش همین آش است و کاسه همین کاسه است. داستان های امثال حسین ذوالفقاری انتشارات مازیار صفحه ۸۸۶
📖 #قول_دوران_کودکی
در عالم کودکی به مادرم قول داده بودم که همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم. اما مادرم مرا بوسید و گفت: نمیتوانی عزیزم! گفتم: می توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم. مادر گفت: یکی میآید که نمیتوانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی نوجوان که شدم ، یک دوست عزیز داشتم، ولی خوب که فکر می کردم مادرم را بیشتر دوست داشتم. معلم خوبی هم داشتم که شیفتهاش بودم ولی نه به اندازه مادرم. بزرگتر شدم عاشق شدم . خیال کردم نمی توانم دیگر به قول کودکیام عمل کنم ولی وقتی پیش خودم گفتم : کدام یک را بیشتر دوست داری؟ باز در ته دلم این مادر بود که انتخاب شد. سالها گذشت و یکی آمد. یکی که تمام جان من بود. همان روز مادرم با شادمانی خندید و گفت: دیدی نتوانستی. من هر چه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنیا بیشتر می خواستم... او با آمدنش همه چیز من شده بود . من دیگر نمی توانستم به آن قول دوران کودکی ام عمل کنم. آخر من خودم مادر شده بودم! جهت سلامتی همه مادران و شادی روح مادران آسمانی صلواتی هدیه کنید
📖 #تاج_گل_بزرگ
جوانی ﻣﻘﺎﺑﻞ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ و ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻠﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﻫﺪ ﺗﺎ ﺑﺮﺍی او ﭘﺴﺖ کند. وقتی خواست داخل مغازه ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ برود نگاهش به ﺩﺧﺘﺮکی افتاد ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ می کرد. ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻓﺖ ﻭ از او سوال کرد: ﺩﺧﺘﺮ خوب ﭼﺮﺍ داری ﮔﺮﯾﻪ می کنی؟ ﺩﺧﺘﺮک ﮔﻔﺖ : می ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺷﺎخه گلی بخرم اما ﭘﻮﻟﻢ خیلی ﮐﻢ ﺍﺳﺖ. جوان ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﯿﺎ ، ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮓ میخرﻡ ﺗﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭ خودت هدیه ﺑﺪﻫﯽ. ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ مغازه ی ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪﻧﺪ جوان ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ که خیلی خوشحال بود ﮔﻔﺖ: ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ؟ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﻧﻪ ممنون ﺗﺎ مزار ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﯿﺴﺖ. جوان نمی توانست ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩ ﺑﻪ ﮔﻞ ﻓﺮوشى برگشت ، ﺩﺳﺘﻪ گلی ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ۲۰۰ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﺎﺩﺭﺵ بدهد. ﺑﻪ ﺟﺎﯼ خرید ﺗﺎﺝ ﮔﻞ ﺑﺰﺭگ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮگ ، ﺑﺮﺍﯼ مراسم مادر می بریم ﺷﺎﺧﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ببریم
📖 #اعتقاد_به_خداوند
نقل است که مردى زن مؤمنى داشت که در کارهای خود بسم الله الرحمن الرحیم می گفت. شوهرش از توسل و اعتقاد او به بسم الله عصبانی می شد. روزى کیسه کوچکى از زر را به همسر خود داد و گفت او را نگه دار. زن هم کیسه زر را گرفت و با گفتن بسم الله الرحمن الرحیم آن را درون پارچه اى پیچید و در مکانى پنهان کرد. فرداى آنروز شوهر کیسه زر را برداشت و آن را داخل دریا انداخت تا همسرش را بى اعتقاد و شرمنده کند. بعد از انداختن کیسه در دریا به دکان خود رفت . در بین روز صیادى دو ماهى چاق آورد که بفروشد مرد هر دو ماهى را خرید و به منزل خود فرستاد تا همسرش غذایى براى شب درست کند. وقتی که زن شکم یکى از ماهی ها را پاره کرد کیسه زر را میان شکم او دید! آنرا برداشت و در مکان اوّل گذاشت. وقتی شب شد و شوهرش به خانه آمد زن ماهی های بریان را آورد خوردند. مرد به همسر خود گفت آن کیسه زر را که پیشت امانت گذاشته بودم برایم بیاور. زن برخاست، کیسه زر را پیش شوهرش گذاشت. مرد از مشاهده کیسه تعجب کرد ماجرا را پرسید و بعد از اعتقاد به خداوند او نیز از مؤمنان شد
📖 #نسیم_بهشت_از_یمن
اويس شتربانى میكرد و از اجرت آن مخارج مادر خود را مى داد. يك روز ازمادر اجازه خواست كه براى زيارت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به مدينه برود. مادر گفت اجازه میدهم به شرط آن كه بيش از نصف روز در مدينه توقف نكنى. اويس حركت كرد وقتى به خانه پيامبر اکرم صلى الله عليه وآله و سلم رسيد اتفاقا حضرت هم تشريف نداشت. اويس قرنی بعد از يكى دو ساعت توقف بخاطر قول کهبه مادرش داده بود پيامبر خدا را نديده به يمن برگشت . وقتی پیامبر به خانه برگشت سوال کردند که اين نور كيست كه در خانه تابيده؟ گفتند شتربانى به نام اويس برای دیدارتان به اينجا آمده بود. پیغمبر فرمود آرى اويس در خانه ی ما اين نور را هديه گذاشته. دربارهی اویس قرنی پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم میفرمايد نسيم بهشت ازجانب يمن و قرن مى وزد چهبسيار مشتاقم به ديدارت اى اويس قرنى.. وی از پارسایانِ نامدار صدرِ اسلام ، مُلَقب به سیّدُ التابعین و از اصحاب و حواریون امیرمومنان علی علیه السلام بود و سرانجام در جنگ صفین ، به یاری امیرالمومنین علی علیه السلام شتافت و در نبردی سخت با سپاهیان معاویه، به درجه والای شهادت نایل آمد.
📖 #تاجر_فرش_شیراز
ابن بطوطه در سفرنامه خودش می نویسد سه روز در شیراز بودم و این سه روز در مسجد جامع شیراز ماندم ، مردم در این مسجد اعتکاف می کردند. این مسجد مربوط به ششصد سال قبل است. بعد از آنجا رفتم بازار شیراز چشمم به دکانی افتاد که یک فرد نورانی اهل تقوی ظاهر الصلاح در دکان نشسته بود و قرآن می خواند ، رفتم نزدیک سلام کردم نشستم او هم پذیرایی کرد ، گفتم شما اینجا چه می کنی؟ گفت من تاجر فرش هستم هرگاه مشتری نباشد قرآن می خوانم ، فرش ها را عقب زد و گفت نگاه کن ، دیدم قبر است. گفت این گور خودم است ، کنار قبر خودم مینشینم برای خودم قرآن میخوانم، قبرم را در مغازه ام قرار داده ام تا گول دنیا را نخورم. منبع: معارف قرآن ، شهید دستغیب صفحه ۲۸۷. ای کاش بعضی آقایون مسئولین هم یک کمی به فکر قبر و قیامت بودند. مردم گله مندند
📖 #سه_نصیحت_پدر
پدری قبل از مرگ پسرش را نصیحت کرد: ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺩﺍﺭﻡ. امیدوارم ﺑﻪ هر ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯽ! اول اینکه ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻣﻠﮑﯽ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ ، ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﻭ ﺭﻭﯾﺶ ﺑﮑﺶ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺵ! دوم اینکه اﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ ، ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺑﺰﺭگ ترﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ! و سوم هم این که ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﯾﺎ ﺍﻓﯿﻮﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺴﺎﻟﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ! ﻣﺪﺗﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﭘﺪﺭ ، ﭘﺴﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺪﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ. ﭘﺲ ﺑﻪ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪر، ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺭﺍ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﺪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺣﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ ﭘﺲ ﻣﻨﺼﺮﻑ ﺷﺪ! بعد تصمیم گرفت ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﺪ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﺮﺱ ﻭ ﺟﻮﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺑﺰﺭگ ترﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ. ﺩﯾﺪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ می کند! علت را ﭘﺮﺳﯿﺪ؟ ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﺍیی ام ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ. خواست ﺑﺎ ﻣﺮﺩ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﺩﻭﺩ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﺪ، ﻭﻟﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻪ ﻣﻮﺕ ﯾﺎﻓﺖ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺍﺛﺮ ﻣﻮﺍﺩ ﻣﺨﺪﺭ چنین شده ﺑﻮﺩ. ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺷﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺪﺭش، ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﺎﺭ ﺷﺪ
📖 #هشت_عدد_رطب
سدیر صیرفى می گوید پیامبر صلى الله علیه و آله را در خواب دیدم، در مقابل حضرت طبقى پوشیده بود. به حضرت سلام عرض كردم و ایشان جواب دادند. سپس روپوش طبق را برداشتند ، در طبق رطب بود ، از آن رطب تناول كردند. از حضرت رطبی خواستم ، به من داد، و چون خوردم رطب دیگرى خواستم ، هشت رطب شد ، چون دوباره درخواست كردم ، فرمودند: تو را بس است. فرداى آن روز خدمت امام صادق علیه السلام رفتم، مقابل ایشان طبقى بود مانند طبقى كه مقابل رسولخدا صلى الله علیه و آله در خواب دیده بودم . به حضرت سلام كردم ، بعد از جواب ، روپوش طبق را برداشتند ، داخلش رطب بود. حضرت ازخرما تناول كرد. با تعجب عرض کردم فدایت شوم به من هم رطبى بدهید. حضرت محبت کردند، من تا هشت مرتبه از حضرت درخواست كردم و ایشان هم به من رطب دادند، دوباره خرما طلب كردم، فرمودند: اگر جدم زیادتر رطب داده بود من هم زیادتر می دادم. الأمالى للمفيد ص۳۳۵ آمالى للطوسى ص۱۱۴
📖 #مزاح_کردن_پیامبر
روزی پیامبر به همراه بلال از کوچه ای میگذشتند. بچه ها مشغول بازی بودند. بچهها تا پیامبر را دیدند، دور او حلقه زدند و دامنش را گرفتند و گفتند: همان طور که حسن و حسین را بر شانه تان سوار می کنید ، ما را هم بر شانه خود سوار کنید. بچه ها هر یک گوشه ای از دامن پیامبر را گرفته بودند و با شور و اشتیاق، همین جمله را تکرار میکردند. پیامبر با دیدن این همه شور و شوق ، به بلال فرمودند ای بلال! به منزل برو و هر چه پیدا کردی ، بیاور تا خود را از این بچه ها بخرم. بلال هم با عجله رفت و با هشت گردو برگشت. پیامبر ، هشت گردو را بین بچه ها تقسیم کردند و بدین ترتیب ، خود را از دست بچه ها رها کردند و به همراه بلال، به راهشان ادامه دادند. در راه پیامبر ، رو سوی بلال کردند و به مزاح فرمودند: خداوند برادرم، یوسف صدّیق را رحمت کند . او را به مقداری پول بی ارزش فروختند و مرا نیز به هشت گردو معامله کردند. وقایع الأیام ، جلد ۳ ،