بیتاب.
تو راه به نیمهکاره رها کردن این داستان هم فکر کردم ولی وقتی یه بازی رو شروع کردی ، چارهای جز ادامه
تو راه به همه چی فکر کردم...تشکر🌱✨
هدایت شده از اِنابه .
_تو ، عجیبی .
نه میشه گفتت ؛ نه میشه کشیدت و نه حتی میشه نوشتت . عجیبی ؛ وقتی بهت برمیخورم ، لال میشم و از گفتن ، محروم ؛ وقتی نگاهت میکنم ، دو دستم بی حس میشن و از کشیدن ، عاجز ؛ وقتی میشنومت ، بی سواد میشم و در بازنویسیت ، درمانده .
تو عجیبی .
همه ی توانایی و استعدادهامو ، در کسرِ ثانیه ، ازم میگیری و فقط میذاری یه ستایشگرِ مسکوت و بی توان باشم .
ستایشگری که خیره مونده به ستاره ای که حتی روز و آفتاب قلدرش هم نمیتونه درخشش کم نظیرش رو ، بگیره .
تراپیستم میگه: تو میتونی به گذشته برگردی ولی اونجا الان خالیه
مدرسه قدیمیت سرجاشه اما دوستات اونجا نیستن، خونه دوران بچگیت پابرجاست اما خانواده ت دیگه اونجا زندگی نمیکنن، کافه ای که دوس داشتی هنوز وجود داره اما باریستایی که سلیقه تو میدونست دیگه اونجا کار نمیکنه، خیابونا آشنان اما چهره ها نه
ساختمونا همونن اما انرژیشون تغییر کرده
گذشته یه مکانه، اما حال جاییه که زندگی جریان داره.
رنج او آنقدر طولانی شد که اطرافیانش به آن عادت کردند و از یاد بردند که او سخت در عذاب است
به قول ارنست همینگوی که میگه:
آنچنان شجاع و ساکتی
که فراموشم شد رنج میکشی.