بیتاب.
نصف عصبانیتم سر اینه که با آدم مورد علاقم حرف نمیزنم.
فهمیدین یا بیشتر توضیح بدم؟
من تماشای تو می کردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای منند
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
و چنان محو که یکدم مژه بر هم نزنی
مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو بقدر مژه بر هم زدنی...
هدایت شده از ֶָ֪ قرارمان ֶָ֪
تو آنقدر خوبی که میخواهم خدایی که تو را آفریده ببوسم...
راستی گفتی خدایت کجاست؟
نزدیک به رگ ِگَردنت؟:)))