چایخونه رکی🚯‼️
آنکه در میان هستی و نیستی بود.
دارم میخونم
برید بخونید خیلی باحاله
هدایت شده از Bebop
مردی ماهیگیر عاشق زنی میشود که هر روز در اسکله مینشیند، اما هیچوقت به دریا نگاه نمیکند.
آنها بهتدریج به یکدیگر عادت میکنند. مرد از صیدهایش میگوید و زن از چیزهایی که دیگر به یاد نمیآورد.
زن هیچوقت نمیپرسد مرد چه زمانی از صید بازمیگردد؛ مرد هم هیچوقت نمیپرسد چرا زن از دریا متنفر است.
یک روز، زن به او میگوید که اگر روزی بازنگشت، قایقش را نسوزاند. مرد دلیلش را میپرسد.
زن جواب میدهد،
"چون شاید هنوز جایی برای برگشتن داشته باشم".
مرد آن روز حرفش را نمیفهمد.
چند سال بعد، زن ناپدید میشود. مرد تا پایان عمرش به دریا میرود، اما دیگر هیچوقت قایقی نمیسازد. همان قایق قدیمیاش را نگه میدارد؛
حتی وقتی دیگر قابل استفاده نیست.