eitaa logo
13 دنبال‌کننده
155 عکس
34 ویدیو
0 فایل
تقدیمی های اینجا: https://eitaa.com/A_little_rabbit
مشاهده در ایتا
دانلود
"سریال مهمانسرای رمانتیک مخفی" تقدیم به ایشون زیبا🌱 از طرف من🤏🏻✨
"سریال خواستگاری تجاری" تقدیم به انجمن موجودات غیر عادی🌱 از طرف من🤏🏻✨
"سریال رویا" تقدیم به لونا🌱 از طرف من🤏🏻✨
پایان:]] امیدوارم راضی باشیدد💘
با خستگی و چشمان بی روحش وارد شرکت شد.همگی به او نزدیک شده و خم شدند و او برای جواب سلام انان سری تکان داد و خیلی سریع به سمت اسانسور رفته و وارد انجا شد.... به فکر فرو رفته بود و در مغز و افکار آشفته اش غرق شده بود،دوباره آن مرد ناآشنا را در خواب هایش دیده و ذهنش درگیر شده بود! یعنی آن چه کسی است که همواره در خواب هایش حضور دارد و حس میکند عمیقا عاشق اوست؟ در آسانسور باز میشود و با ناامیدی سر خود را بالا میاورد.با مردی قد بلند که با چشمان قهوه ای رنگ درشتش که همانند چشمان آن مردی که در رویاهاش حضور دارد سرشار از احساس است روبرو میشود.هردوی آنها در چشم های یکدیگر غرق میشوند... زیر لب میگوید:این...این امکان نداره!)) "عشق رویاها" تقدیم به یورای خوشگلم🤍 از طرف من🤏🏻🌱
دخترکی سرشار از نشاط و سرسبزی در کوچه هایی که درخت های بزرگی دور تا دور آن را فرا گرفته و از میان درختان قطره های کوچک باران به زمین میخورند در حال دویدن است... چشمان خود را بسته و با صدای بلند آواز میخواند،مانند یک رویا! همینطور که دوان دوان به سوی ناکجا آباد میرود ناگهان به کسی برخورد میکند و هردوی آنها به زمین میوفتند... با خیره شدن در چشم های یکدیگر با صدای بلند شروع به خندیدن میکنند،مانند دو دیوانه ی مجنون... مردم با دیدن آن دو دیوانه ی مجنون آنها را مسخره کردند اما چه کسی میداند همان دو دیوانه قرار هست مرحم و یار یکدیگر شوند و یکدیگر را نجات دهند؟)) "عشق دیوانه وار" تقدیم به:https://eitaa.com/stay7army7🤍 از طرف من🤏🏻🌱
دخترک در هودی خود گم شده است.به سختی جلوی چشمانش را میبینید و در حال رفتن به خانه است.... مثل اینکه خودش هم میداند با رفتن به خانه قرار است به دست خانواده اش کشته شود..! مگر راهی دیگر هم هست؟ اشکی که ناخودآگاه از چشمانش سرازیر شده و روی گونه هایش غلطیده را با دستان کوچیکش پاک کرد. چشمان خود را بالا آورد و با دیدن مردی که خیلی آرام در گوشه ای از خیابان راه میرود چشمانش گرد شد.به سمت آن مرد دوید و با صدای بلندی گفت:وایی،تو...تو از انیمه ها اومدی! آن مرد با چشمان خسته اش به او نگاهی انداخت و بعد هم تصمیم گرفت بدون توجه به دخترک به راهش ادامه دهد... آن دختر دست آن را محکم گرفت و با فراموش کردن مرگی که در انتظارش بود پیشنهاد یک قرار را به او داد. مرد که با دیدن زیبایی و کوچکی دختر نمیتوانست جلوی لبخند خود را بگیرد با صدای ارامی جوابش را داد و پیشنهاد او را پذیرفت.دخترک انگار خوشبخت ترین انسان جهان است،او از مرگش فرار کرد...)) "عشق نجات دهنده" تقدیم به:https://eitaa.com/Myself_And_Daijii🤍 از طرف من🤏🏻🌱