eitaa logo
13 دنبال‌کننده
155 عکس
34 ویدیو
0 فایل
تقدیمی های اینجا: https://eitaa.com/A_little_rabbit
مشاهده در ایتا
دانلود
دخترک در هودی خود گم شده است.به سختی جلوی چشمانش را میبینید و در حال رفتن به خانه است.... مثل اینکه خودش هم میداند با رفتن به خانه قرار است به دست خانواده اش کشته شود..! مگر راهی دیگر هم هست؟ اشکی که ناخودآگاه از چشمانش سرازیر شده و روی گونه هایش غلطیده را با دستان کوچیکش پاک کرد. چشمان خود را بالا آورد و با دیدن مردی که خیلی آرام در گوشه ای از خیابان راه میرود چشمانش گرد شد.به سمت آن مرد دوید و با صدای بلندی گفت:وایی،تو...تو از انیمه ها اومدی! آن مرد با چشمان خسته اش به او نگاهی انداخت و بعد هم تصمیم گرفت بدون توجه به دخترک به راهش ادامه دهد... آن دختر دست آن را محکم گرفت و با فراموش کردن مرگی که در انتظارش بود پیشنهاد یک قرار را به او داد. مرد که با دیدن زیبایی و کوچکی دختر نمیتوانست جلوی لبخند خود را بگیرد با صدای ارامی جوابش را داد و پیشنهاد او را پذیرفت.دخترک انگار خوشبخت ترین انسان جهان است،او از مرگش فرار کرد...)) "عشق نجات دهنده" تقدیم به:https://eitaa.com/Myself_And_Daijii🤍 از طرف من🤏🏻🌱
آن دختر با بغضی که در گلویش بود به غروب خیره شده بود... به گذشته ی خود فکر میکرد،به آن کسی که همیشه هنگام تماشای غروب همراهش بود و الان برای همیشه تنهایش گذاشته... یک ماه از جدایی آنان گذشته بود و هنوز هم نتوانسته بود زندگی بدون او را بپذیرد. قلبش مانند آسمانی بدون ماه شده بود،همانقدر تیره و تاریک..! کسی کنارش نشست،به او خیره شد.نگاه غمگین نگاه آن مردی که کنارش نشسته بود دقیقا مانند نگاه های خودش بود... از چشمانش میتوانست بخواند که او هم قلبش تیره و تاریک مانده و ماهش برای همیشه رفته است... آنها شروع به صحبت میکنند،صحبتی عمیق درباره ماه هایی که آنان را تنها گذاشته اند... آیا ممکن است عشقی میان آن دو شکل بگیرد؟ شاید روزی ماه خود را یافتند،در قلب های یکدیگر!)) "عشق بین دو ماه" تقدیم به مغازه لبخند فروشی🤍 از طرف من🤏🏻🌱
دخترک باموهای ژولیده روی صندلی قصر نشسته بود و همانطور که چای مینوشید رمانش را نیز کامل میکرد... بعد از تمام شدن چای دوباره داستان زیبایی را که نوشته بود خواند و با لبخند رضایت نشان داد که از نوشته خود راضیست! به سمت آینه رفت و خود را در آن مشاهده کرد،مثل اینکه امروز مهمان مهمی قرار است به قصر بیاید و او باید مثل همیشه مانند یه بانوی محترم و زیبا در کنارم مهمانان حاضر شود... لبلسی که از قبل انتخاب شده بود را پوشید و موهای بلندش را به شکل زیبایی بالای سرش بست. همان طور که در حال تماشای خود در آینه بود صدای کسی را از پشت در شنید:خانم مهمونا اومدن بیاین بالا. ار اتاقک خود که همواره در آنجا میزیست به آرامی بیرون آمد و با اعتماد به نفس از پله های فراوان قصر بالا رفت. با باز کردن در اتاق با مردی متشخص که پا روی پا انداخته و در حال نوشیدن چای است روبرو شد... با لبخند وارد آنجا شد و زیر لب گفت:این اولین مهمونیه که ازش خوشم اومده! حال اگر بفهمد او نیز نویسنده است چه واکنشی نشان میدهد؟ شاید در اینده داستانی بنویسند درباره عشقشان،شاید...))) "عشقی در داستان ها" تقدیم به کتابخونه ی مه🤍 از طرف من🤏🏻🌱
دختر با اخم به ارایشگر خسته نگاه کرد و با عصبانیت گفت:گفتم انقدر کوتاهش نکنی! آن پسرک با خستگی چشم غره ای رفت و جواب داد:خانم لطفا بس کنید،من معذرت میخوام.الان پدرم میاد و اگه شمارو اینجا ببینه عصبانی میشه،تا الان باید دیگه مغازه بسته شده باشه... دختر با کمی فکر لبخندی زد و گفت:نظرت چیه به خاطر کاری که با موهام کردی برام خوراکی بخری؟ آن پسر با چشم های درشت خود با تعجب نگاهی کرد و آرام گفت:خب،خب فکر خوبیه! با هم بیرون آمده و به سوی مغازه ای رفتند و تمام چیزی که در مغازه بود را در پلاستیک های کوچک جمع کرده و بیرون آوردند انگار که دخترک سال هاست چیزی نخورده! آن پسر از ترس اینکه دخترک چیز دیگری هم بخواهد خیلی سریع از ان جدا شد و به سوی خانه رفت.... فردای آن روز پسر که از آمدن مشتری خوشحال بود به سمت آن دوید اما پس از آنکه آن مشتری کلاه خود را برداشت... پسر با همان دخترک مواجه شد تو...تو دوباره اومدی؟ شاید یک عشقی میان آنها رخ دهد،اما ممکن هم هست چیزی از موهای آن دختر باقی نماند! "عشق میان موهای روی زمین افتاده" تقدیم به لونای کیوت🤍 از طرف من🤏🏻🌱
آن دختر زیبا دست های خود را در جیب گرم پالتو اش فرو کرد و در میان درخت های بلند کاج که پوشیده از برف بودند شروع به راه رفتن کرد... آهنگ زیبایی که میخواند در گوش تمام آن درخت ها و برف های روی زمین فرو رفته و باعث تازگی آنها شد! روی زمین نشست و کلمات و اشکال زیبایی روی برف ها کشید.. لبخند زیبایی زد و زیر لب گفت:خیلی وقت بود منتظر این سرمای لذت بخش و برفای کوچولو بودم! با رسیدن به کلبه وارد آنجا شد.بوی غذای گرم مادر همه جا را فرا گرفته بود... او آن روز را به عنوان یک روز عالی و لذت بخش در خاطرش سپرد اما چه میدانست کسی که در میان درخت های کشیده پنهان شده بود آن روز دل خود را به دخترک سپرده؟ چه میدانست چه عشق طولانی و عمیقی در انتظارش است...! "عشقی میان سرمای زمستان" تقدیم به اونی نیای عزیزم🤍 از طرف من🤏🏻🌱
آن دختر با لباس بلند و زیبای خود به دنبال خواهر کوچکش که میخواست آن را عصبانی کند میدوید... مادر و بقیه مهمانان در خانه بودند و صدای خنده و شادی آنها تمام آنجا را فرا گرفته بود. دختر میدانست نباید داد بزند و مایه ابروریزی شود ولی نمیتوانست هم جلوی عصبانیتش را بگیرد... مهمانان دیگری در راه بودند و باید قبل از آمدن آنان خواهرش در جایی حبس کند تا دیگر نتواند از دستش بدهد اما باز هم نمیتوانست مثل خواهرش بدود و به او برسد! با شنیدن صدای مهمانان که از دور می امدند سرعتش را بیشتر کرد و بعد از نزدیک شدن به آن ناگهان دستش را بالا برده و با شتاب زیادی نزدیک به صورت خواهرش کرد.. اما... آن خواهر کوچک سر خود را خم کرد و دست دختر به صورت پسری که میخواست خواهر کوچک را نجات دهد خورد... دست روی صورت قرمز رنگش گذاشت و با چشمانی سرشار از تعجب و عصبانیت به آن دختر خیره شد... شاید به نظر دیوانگی بیاید اما تنفر نیز میتواند به عشق تبدیل شود،اینگونه نیست؟ "عشقی میان تنفر" تقدیم به سارانگ مهربونم🤍 از طرف من🤏🏻🌱
به آرامی کنار دریا قدم میزد و موهای بلندش در آسمان همراه باد میرقصیدند.... در فکر فرو رفته بود... فکر اینکه آیا آمدنش به اینجا و دور شدن از تمام آدم هایی که او را میشناختند درست است؟ حداقل این رو فهمید که هیچکس حتی کنجکاو نشد که این دخترک ما کجاست،حتی دوستانش! نیاز به شروع دوباره داشت،نیاز داشت مدتی تمام انسان ها را ترک کرده تا بتواند خود را پیدا کند،میدانست پیدا کردن خود واقعیش کار سختیست پس خود را برای هر چیزی آماده کرده بود... موج های دریا ناآرام بود و هوا سرد و دخترک با چشم هایی که میتوانستی دریا را در آنان بیابی به دریای روبروی خود خیره شده بود... صدای پایی شنید و برگشت.ناگهان کسی او را در آغوش کشید... او...او تنها کسی بود که فراموشش نکرده بود. آیا این دوستی میتوانست به خاطر این آغوش گرم به عشق تبدیل شود؟ممکن است)) "عشقی میان موج های ناآرام دریا" تقدیم به آکانه ی خوش وایبم🤍 از طرف من🤏🏻🌱
یک روز سرد بارانی بود و آن دختر قوی در حال تمرین بود.... توپ را در دست گرفته و والیبال بازی میکرد،تنها! میتوانست بگوید در حال تمرین است اما شاید اینها فقط برای فرار از تمام مشکلاتش است،شاید فقط میخواهد با تمرین های پیاپی و پیروزی های خود تمام مشکلاتش را فراموش کند،میدانست به زودی قرار است از دنیایی به اسم والیبال بیرون آمده و دوباره به دنیای تاریک انسان ها بازگردد... باران بند آمده بود ولی آثار و بوی خوبش همه جا را فرا گرفته بود. میدانست دیگر باید به خانه بازگردد ولی نمیتوانست خود را مجبور به این کار کند،شاید هم تا صبح در آنجا بماند و به قصد تمرین دیوانه وار با توپ بازی کند! کسی نزدیکش میشود،یکی از همان انسان هایی که آن دنیای تاریک را دوباره به یادش می آوردند.اخم میکند و بدون توجه به آن دوباره توپ را به دیوار میزند... آن پسر با اعتماد به نفس و لبخند روی لب میگوید:نظرت چیه یکم باهم بازی کنیم؟ دخترک چشمانش گرد شده و به او نگاهی می اندازد،با خود فکر میکند شاید او هم انسانی است که در دنیای والیبال گیر افتاده پس نه تنها باعث نابودی دنیایش نمیشود بلکه باعث میشود آن دنیای کوچک گسترده و زیباتر شود... شاید آن بازی کوتاه در آن روز سرد بارانی باعث به وجود امدن عشقی شود،عشقی عمیق)) "عشق در دنیایی دیگر" تقدیم به: @daijubo🤍 از طرف من🤏🏻🌱
با گربه در دستانش بالای ساختمان های چند طبقه نشسته بود و آهنگ هایی را که در آنها کوله باری از غم وجود داشت را به گوش های خود منتقل میکرد... تنها همین آهنگ ها بودند که زندگی غم انگیز او را نجات داده بودند! با خستگی بلند شد و گربه ی کوچکش را در دست گرفت،نمیدانست قرار است به کجا برورد اما همینطور راه رفته تا جایی را پیدا کند که بتواند در آنجا آرامشی پیدا کند،آرامشی که بتوان نام آن را گذاشت خانه... همینطور که داشت در خیابان های بی انتها و ساکت شب ناگهان میرفت مردی را از دور دید... آن مرد نیز امشب غمگین تر از همیشه بود و نیاز به یک همدرد داشت،با اینکه آن دختر از انسان ها متنفر بود اما نزدیکش شد.. گفتگویی غم انگیز تر تمام چیزهایی که تجربه کرده بودند را آغاز کردند و هردوی آنها در آن شب خالی شدند... شاید آن شب میتوانست عشقی در دل آنها ایجاد کند،شاید))) "عشق در سیاهی شب" تقدیم به نمیدونم کجاست🤍 از طرف من🤏🏻🌱
پرتقال های انبوهی که در دست داشت را به سختی در آن سبد کوچکی که مادربزرگ داده بود جا داد و وارد اتوبوس شد... موهای ژولیده خود را کمی با دست های کوچکش مرتب کرد و در آینه ی اتوبوس به خود نگاهی کرد و زیر لب گفت:امروز زیادی خسته ام! به اطراف خود نگاه کرد،همیشه از دیدن افرادی که در اتوبوس بودند لذت میبرد... اتوبوس ایستاد و همگی به طرف پایین حرکت کردند،به آرامی شروع به پایین آمدن از اتوبوس کرد تا پرتقال های مادربزرگ در همان سبد کوچک باقی بمانند... ناگهان مردی با عجله از کنارش رد شد و... درست است،تمامی پرتقال ها روی زمین ریخت و اشکانش هم خیلی سریع مثل آن پرتقال ها بر گونه هایش جاری شدند... با عصبانیت به چشم های آن مرد شلخته نگاهی انداخت اما طولی نکشید که آن عصبانیت به عشق تبدیل شد...! "عشق در میان پرتقال های مادربزرگ" تقدیم به دیوونه پرومکس🤍 از طرف من🤏🏻🌱
با چشم های زیبایش به آسمان پر ستاره خیره شده بود و لبخند زیبایی بر لب داشت! در بالای آن کوه بلند که هیچ انسانی در آنجا حضور نداشت احساس راحتی میکرد... کمی از قهوه ی در دستش را نوشید و نفس عمیقی کشید،آرامشی که در آن شب وجود داشت را تابحال تجربه نکرده بود! در حال گوش دادن آهنگ ملایمی بود، چشمانش را بسته بود و دستانش را در آسمان به حرکت درمیاورد... کسی نزدیک شد و کنارش نشست. سرش را برگرداند و به آن مرد خیره شد،از چشم های پر ستاره اش آرامش سرشار بود! انگار آن مرد نیز برای فرار از تمام مشکلاتش به ماه و ستاره های زیبا پناه آورده بود. آن شب زیباترین شبی بود که در ذهن هردوی آنها ثبت شد... در خاطره ی آن شب دو عاشق وجود داشتند،مردی که مدت زیادی عاشق بوده و زنی که اعتراف شنیده! "عشق میان ستاره های کوچک درخشان چشمانش" تقدیم به کاساندرای همیشه زیبا🤍 از طرف من🤏🏻🌱
به آرامی کنار دریا قدم میرد و به موج های ناآرام دریا خیره شده بود... تصمیم عجیبی گرفته بود و هیچوقت قرار نبود این را بپذیرد که این تصمیم اشتباه است! به تمام مشکلاتش فکر کرد،به تمام چیزهایی که باعث شده بودند به اینجا بیاید... انگار تمام دنیا دست در دست یکدیگر داده بودند تا آن دختر به زودی از میان تمام انسان ها برود،به جایی که از آنجا آمده بود. میخواست به آنجا برود تا رها شود،از تمامی مشکلاتی که تحمل کرده.... پاهای خود را مجبور به حرکت کرد،جلو رفت و موج های دریا آن را خود بلعیدند مانند هیولای بزرگی که سال هاست غذایی نخورده است! همانطور که داخل دریا شناور بود ناگهان مردی را از دور دید... آن نجات دهنده او بود یا کسی که دوباره او را به دنیای زشت انسان ها برمیگرداند؟ نمیتوانست تصمیم بگیرد،اما شاید روزی عاشق این نجات دهنده شود،شاید!))) "عشق به ناجی" تقدیم به خانم لوبیا🤍 از طرف من🤏🏻🌱