eitaa logo
13 دنبال‌کننده
155 عکس
34 ویدیو
0 فایل
تقدیمی های اینجا: https://eitaa.com/A_little_rabbit
مشاهده در ایتا
دانلود
یک روز سرد بارانی بود و آن دختر قوی در حال تمرین بود.... توپ را در دست گرفته و والیبال بازی میکرد،تنها! میتوانست بگوید در حال تمرین است اما شاید اینها فقط برای فرار از تمام مشکلاتش است،شاید فقط میخواهد با تمرین های پیاپی و پیروزی های خود تمام مشکلاتش را فراموش کند،میدانست به زودی قرار است از دنیایی به اسم والیبال بیرون آمده و دوباره به دنیای تاریک انسان ها بازگردد... باران بند آمده بود ولی آثار و بوی خوبش همه جا را فرا گرفته بود. میدانست دیگر باید به خانه بازگردد ولی نمیتوانست خود را مجبور به این کار کند،شاید هم تا صبح در آنجا بماند و به قصد تمرین دیوانه وار با توپ بازی کند! کسی نزدیکش میشود،یکی از همان انسان هایی که آن دنیای تاریک را دوباره به یادش می آوردند.اخم میکند و بدون توجه به آن دوباره توپ را به دیوار میزند... آن پسر با اعتماد به نفس و لبخند روی لب میگوید:نظرت چیه یکم باهم بازی کنیم؟ دخترک چشمانش گرد شده و به او نگاهی می اندازد،با خود فکر میکند شاید او هم انسانی است که در دنیای والیبال گیر افتاده پس نه تنها باعث نابودی دنیایش نمیشود بلکه باعث میشود آن دنیای کوچک گسترده و زیباتر شود... شاید آن بازی کوتاه در آن روز سرد بارانی باعث به وجود امدن عشقی شود،عشقی عمیق)) "عشق در دنیایی دیگر" تقدیم به: @daijubo🤍 از طرف من🤏🏻🌱
با گربه در دستانش بالای ساختمان های چند طبقه نشسته بود و آهنگ هایی را که در آنها کوله باری از غم وجود داشت را به گوش های خود منتقل میکرد... تنها همین آهنگ ها بودند که زندگی غم انگیز او را نجات داده بودند! با خستگی بلند شد و گربه ی کوچکش را در دست گرفت،نمیدانست قرار است به کجا برورد اما همینطور راه رفته تا جایی را پیدا کند که بتواند در آنجا آرامشی پیدا کند،آرامشی که بتوان نام آن را گذاشت خانه... همینطور که داشت در خیابان های بی انتها و ساکت شب ناگهان میرفت مردی را از دور دید... آن مرد نیز امشب غمگین تر از همیشه بود و نیاز به یک همدرد داشت،با اینکه آن دختر از انسان ها متنفر بود اما نزدیکش شد.. گفتگویی غم انگیز تر تمام چیزهایی که تجربه کرده بودند را آغاز کردند و هردوی آنها در آن شب خالی شدند... شاید آن شب میتوانست عشقی در دل آنها ایجاد کند،شاید))) "عشق در سیاهی شب" تقدیم به نمیدونم کجاست🤍 از طرف من🤏🏻🌱
پرتقال های انبوهی که در دست داشت را به سختی در آن سبد کوچکی که مادربزرگ داده بود جا داد و وارد اتوبوس شد... موهای ژولیده خود را کمی با دست های کوچکش مرتب کرد و در آینه ی اتوبوس به خود نگاهی کرد و زیر لب گفت:امروز زیادی خسته ام! به اطراف خود نگاه کرد،همیشه از دیدن افرادی که در اتوبوس بودند لذت میبرد... اتوبوس ایستاد و همگی به طرف پایین حرکت کردند،به آرامی شروع به پایین آمدن از اتوبوس کرد تا پرتقال های مادربزرگ در همان سبد کوچک باقی بمانند... ناگهان مردی با عجله از کنارش رد شد و... درست است،تمامی پرتقال ها روی زمین ریخت و اشکانش هم خیلی سریع مثل آن پرتقال ها بر گونه هایش جاری شدند... با عصبانیت به چشم های آن مرد شلخته نگاهی انداخت اما طولی نکشید که آن عصبانیت به عشق تبدیل شد...! "عشق در میان پرتقال های مادربزرگ" تقدیم به دیوونه پرومکس🤍 از طرف من🤏🏻🌱
با چشم های زیبایش به آسمان پر ستاره خیره شده بود و لبخند زیبایی بر لب داشت! در بالای آن کوه بلند که هیچ انسانی در آنجا حضور نداشت احساس راحتی میکرد... کمی از قهوه ی در دستش را نوشید و نفس عمیقی کشید،آرامشی که در آن شب وجود داشت را تابحال تجربه نکرده بود! در حال گوش دادن آهنگ ملایمی بود، چشمانش را بسته بود و دستانش را در آسمان به حرکت درمیاورد... کسی نزدیک شد و کنارش نشست. سرش را برگرداند و به آن مرد خیره شد،از چشم های پر ستاره اش آرامش سرشار بود! انگار آن مرد نیز برای فرار از تمام مشکلاتش به ماه و ستاره های زیبا پناه آورده بود. آن شب زیباترین شبی بود که در ذهن هردوی آنها ثبت شد... در خاطره ی آن شب دو عاشق وجود داشتند،مردی که مدت زیادی عاشق بوده و زنی که اعتراف شنیده! "عشق میان ستاره های کوچک درخشان چشمانش" تقدیم به کاساندرای همیشه زیبا🤍 از طرف من🤏🏻🌱
به آرامی کنار دریا قدم میرد و به موج های ناآرام دریا خیره شده بود... تصمیم عجیبی گرفته بود و هیچوقت قرار نبود این را بپذیرد که این تصمیم اشتباه است! به تمام مشکلاتش فکر کرد،به تمام چیزهایی که باعث شده بودند به اینجا بیاید... انگار تمام دنیا دست در دست یکدیگر داده بودند تا آن دختر به زودی از میان تمام انسان ها برود،به جایی که از آنجا آمده بود. میخواست به آنجا برود تا رها شود،از تمامی مشکلاتی که تحمل کرده.... پاهای خود را مجبور به حرکت کرد،جلو رفت و موج های دریا آن را خود بلعیدند مانند هیولای بزرگی که سال هاست غذایی نخورده است! همانطور که داخل دریا شناور بود ناگهان مردی را از دور دید... آن نجات دهنده او بود یا کسی که دوباره او را به دنیای زشت انسان ها برمیگرداند؟ نمیتوانست تصمیم بگیرد،اما شاید روزی عاشق این نجات دهنده شود،شاید!))) "عشق به ناجی" تقدیم به خانم لوبیا🤍 از طرف من🤏🏻🌱
سر خود را از اتوبوس بیرون آورده و چشم های خود را بسته بود و زندگی را حس میکرد. هر کسی نمیتوانست جریان زندگی را حس کند اما این دختر با اندیشه ها و رویاهای بزرگی که در سر داشت میتوانست! چشم های خود را باز کرد و با پسرکی روبرو شد که همانطور که همراه اتوبوس میدوید به او خیره شده بود.احساس عجیبی به او دست داد. به چشم های آن پسر خیره شد،میتوانست بگوید این عشق است؟ شاید هم جریان زندگی در نگاه هان آن جریان داشت! کسی چه میداند،شاید آن پسر را بعد ها هم ملاقات کند،آن وقت قرار است چه به او بگوید؟ شاید قرار است بگوید من جریان زندگی را در چشم های تو پیدا کردم!... "جریان عشق در چشم ها" تقدین به کانگ سوآی مهربونم🤍 از طرف من🤏🏻🌱
در جنگلی بی پایان قدم میزد و هر گاه که صدای رعد و برق به گوش میرسید لبخندی بر لبانش مینشست انگار آرامشی عمیق به آن منتقل کنند! هوا سرد بود و آسمان تاریک تر از همیشه و آن دختر در جنگل بی پایان تاریک به دنبال کلبه ی کوچک خود میگشت! سرگردان بود و بی هدف،فقط به جلو میرفت،بدون آنکه بداند در آخر این راه چه چیزی قرار دارد...! صدای رعد و برق بلند تر از همیشه بود ولی صدای زوه گرگ ها آن را به فراموشی میسپرد... بعد از ساعت ها خستگی بالاخره به کلبه ای رسید،مهم نبود که آن کلبه برای چه کسی است و آیا اجازه ورود به آنجا را میدهند یا نه،او با عجله وارد شد... بعد از وارد شدن با مردی روبرو شد که به آرامی در حال کشیدن نقاشی بود! با دیدن آن دخترک حدس زد که در جنگل گم شده است پس بدون هیچ حرفی از روی صندلی خود بلند شد و چای گرمی را در دست آن دختر داد! دخترک در فکر فرو رفت،او عاشق آدم هایی بود که آرام هستند،انگار فکر ها و اندیشه های عمیقی در سر دارند... شاید عشق او نیز میان آن اندیشه ها جا بگیرد..! "عشق عمیق" تقدیم به:https://eitaa.com/reve_rie🤍 از طرف من🤏🏻🌱
شاهزاده با چای در دست در کنار اتاق خود ایستاده و پنجره را باز کرده بود. نسیمی میوزید و آن چشم هایش را بسته و فقط از آن روز زیبا لذت میبرد! به دشت سرسبز بی پایان روبرویش خیره شده بود و از دیدن رنگ سبزی که باعث زنده شدن روحش میشد لذت میبرد... مردی به چشمش خورد که با اسب خود در آن دشت بی پایان دیده میشد. آن مرد چشمان درشت و سبز رنگی داشت که حتی از دور هم باعث میشد قلب شاهزاده به درد بیاید! بدون معطلی به سراغ اسب خود رفت و به سوی آن مرد شتافت... اما چه میدانست که عشق بین شاهزاده و مردی فقیر دردناک است،چه میدانست! "عشقی سخت و دردناک" تقدیم به آوای عاشقی🤍 از طرف من🤏🏻🌱
دخترک بازیگوشی در خیابان ساکت در حال دوچرخه سواری بود... با صدای بلند آهنگ میخواند و به سرعت دوچرخه خود را به این طرف و آن طرف میبرد و میخندید،همیشه آمدن به اینجا و دوچرخه سواری باعث خوشحال شدنش میشد! موهای بلندش را با کش موی قهوه ای رنگی بسته بود که در آسمان در حال رقص بودند... بعد از ساعت ها دوچرخه سواری روی چمن ها نشست و خوراکی های فراوانی که در سبد دوچرخه بود را بیرون ریخت. تا وقتی که خورشید غروب کند در همان جا ماند و غروب خورشید را مثل همیشه تماشا کرد،معتقد بود این زیباترین کار دنیاست و باعث زیباتر شدن روزش میشود! در حال برگشت با خانه با دوچرخه بود،در سیاهی شب... ناگهان دوچرخه دیگری به او نزدیک شد،پسرکی که در نگاهش شیطنت سرشار بود به او خیره شد و با لبخندی در کنار او به دوچرخه سواری پرداخت.... شاید نه تنها اینبار بلکه بارهای دیگر نیز آن پسر همراه دخترک دوچرخه سواری کند، شاید! "عشق میان شیطنت چشم ها" تقدیم به نیمه شب در سئول🤍 از طرف من🤏🏻🌱
دخترک در هوای سرد در حال بازی با توپ بود... آن توپ را مدام به داخل دروازه میزد و دوباره و دوباره این کار را انجام میداد! بعد از مدت ها بازی بالاخره کمی خسته شد و تصمیم گرفت به خانه برود.وسایل خود را جمع کرد و کمی از آب بطری را نوشید... دیگر وقت رفتن بود،با خستگی به سمت خانه میرفت که ناگهان در نزدیکی خانه پسری را دید که توپ خود را به دیوار میزد و بازی میکرد. فکری به ذهنش رسید! پیشنهاد بازی به او را داد و آن پسر نیز با کمال میل قبول کرد... با هم به سمت همان جایی رفتند که دخترک در حال بازی بود و ساعت ها بازی کردند. میتوانست بگوید این زیباترین خاطره بازئ بود که در ذهنش ماندگار شد...! "عشق میان خاطره ها" تقدیم به یونجی عزیزم🤍 از طرف من🤏🏻🌱
در خیابان های نیویورک قدم میزد و باران نیز روی گونه هایش میچکید... کتابی در دست گرفته و زیر باران میخواند،همه چتری در دست داشته و به سرعت به سمت خانه میرفتند ولی آن زن بدون نگرانی و به آرامی در زیر باران در حال خواندن کتاب در دستش بود! همینطور که داشت در خیابان راه میرفت یه لحظه احساس کرد کسی با چتر روبرویش ایستاد! سرش را بالا آورد و با مرد قد بلندی که چتر در دستش را روی سر آن گرفته بود روبرو شد... به آن مرد با چشمانی که خستگی از آن میبارید خیره شد! چند دقیقه ای زیر باران در همان حال باقی ماندند و فقط به یکدیگر نگاه میکردند.... شاید بعد از سال ها انتظار بالاخره آن زن عشق خود را در همان جا زیر باران ببیند،شاید)) "عشق میان خستگی ها و باران" تقدیم به گمشده میان افکار🤍 از طرف من🤏🏻🌱
با روح خسته خود در میان سیاهی شب گم شده بود! حتی نمیتوانست خود را پیدا کند،فقط با قدم های کوچک به سمت خانه میرفت... ناگهان روی زمین افتاد و دیگر توان ادامه دادن نداشت! به آسمان خیره شد،آسمانی پر از ستاره... لبخندی زد! تا چند دقیقه پیش مطمئن بود دیگر چیزی نمیتواند آن را بخنداند ولی حالا همین ستاره های کوچک که تابحال به آنها دقت نکرده بود باعث شدند لبخند بزند! تصمیم گرفت تا وقتی که خستگی اش به طور کامل از بین برود در همان جا بماند و به ستاره ها خیره شود... همان طور که به ستاره ها نگاه میکرد پسرکی را دید که آمد و کنار او نشست... با هم به دیدن ستاره ها مشغول شدند... پسرک به آرامی گفت:همین ستاره های کوچولو و آسمونن که باعث میشن روزم زیباتر بشه،همیشه بعد از یه روز خسته کننده به دیدنشون میام.مطمئنم تو هم مثل من عاشق همچین چیزایی هستی،درسته؟ دخترک در فکر فرو رفت،در فکر اینکه آیا تابحال به این فکر کرده بود که عاشق چه چیزی است و به چه چیزی علاقه دارد؟ فقط سرش را تکان داد... شاید همان حرف پسرک باعث شود در آینده به ستاره ها نزدیک تر شود،خیلی نزدیک! "عشق در میان کلمات امید بخش" تقدیم به:https://eitaa.com/mymindandmedaily🤍 از طرف من🤏🏻🌱