🌳انجیر بیاراده
درخت انجیر خانهی ما هر سال بهار خوب رشد میکند. سریع جوانه میزند. برگهایش تندتر از درختان همسایه، سبز میشوند. قد میکشند و خیلی زود هر برگ به اندازهی یک دست بزرگ میرسد. بعضی وقتها شوخی شوخی به مامان میگویم:(کاش با برگ انجیر دلمه درست میکردی!) بس که کلفت و جان سخت است.
خیلی زود انجیرهای سبز روی هر شاخه پر میشود و ذوق زده میخندیم که وای چقدر امسال انجیر میخوریم.
چند هفتهای که از بهار میگذرد، به یک باره درخت انجیر ما افسردگی میگیرد. انرژی و انگیزهاش را از دست میدهد.
انجیرها، آب نگرفته، از شاخه کف حیاط میریزند.
همان انجیرهای سرحال و پر انرژی اول بهار که از دیدنشان قند توی دلمان آب میکردیم، کف حیاط هر روز سوار خاک انداز شده و بعد پای درختها خاک میشوند.
این حال و روز فقط مختص انجیر خانهی ما نیست. ارادهی من هم درخت انجیری دارد. هرکاری را با نشاطی فضایی شروع میکنم و به سرانجام نرسیده دست میکشم.
استقامت، مشکل مشترک من و انجیر است. فردا برای درخت انجیرمان این شعر را میخوانم، شاید به حال هر دوی ما افاقه کند:
رهرو آن نيست كه گه تند و گهي خسته رود
رهرو آنست كه آهسته و پيوسته رود.(سعدي)
🆔 https://eitaa.com/bibliophil
Tahdir-(www.DaneshjooIran.ir) joze14.mp3
3.84M
📖 #تحدیر(تندخوانی)، جزء چهاردهم
🎤 استاد معتز آقایی
🆔 @bibliophil
بغض قلم
🦋جلسه سیزدهم آموزش داستان نویسی 🖌سعید فرض پور 📒موضوع این جلسه: ویراستاری ادبی و فنی 💥 منبع؛ کان
43.19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🦋جلسه چهاردهم آموزش داستان نویسی
🖌سعید فرض پور
📒موضوع این جلسه: زبان معیار یا محاوره/ لحن نوشتن داستان
💥 منبع؛ کانال تلگرام
galimalva
🆔 @https://eitaa.com/bibliophil
#وصف_مطالعه
#کتاب_مشکور
استاد سعید تشکری را بعد از وفاتش شناختم. وقتی شنیدم، نویسندهای در حرم امامرضا آرام گرفته، غبطه خوردم و کنجکاو شدم که چرا؟
او چه کرده بود که لایق این همنشینی بود. آثار او را یک به یک ورق زدم. نخ تسبیح تمام رمانها و داستانهای او، امام رضا بود.
کتاب مشکور از آن کتابهایست که نویسنده، چاپ آن را ندیده. تازهترین اثر چاپی استاد، پس از عروج است.
مشکور داستان، سلمان امام رضا است. در بیشتر کتابهای داستانی درباره امام رضا به سالهای حکومت مأمون و سفر امام به ایران توجه شده است. اما کتاب مشکور از روزگار زندگی امام در زمان شهادت پدر و حکومت هارون پرده برداشته است.
یونس در روزهای سختی که یاران نزدیک امام کاظم برای نگه داشتن وجوهات فراوان برای خود، امامت امام رضا را انکار کردند و هفت امامی شدند، بدون لحظهای شک، یار دلسوز و زیرک امام شد.
کتاب مشکور، داستان زیرکیها و جانبازیهای یونس است.
شخصیت وهیب نیز بر زیبایی کتاب افزوده است. وهیبی که عالم شهر است، چهل شب در چاه خلوت میکند تا از همهی منیتها خالی شود و بعد به دستور امام صادق، بهلول دربار عباسی میگردد. بهلول دیوانهای که حکیمانه حرف میزند.
کتاب تصاویر بسیاری از سرزمین دیلمان، باکو، مدینه و شام زمانه امام صادق تا امام رضا دارد.
روح استاد سعید تشکری شاد که تمام عمر از امام مهربانیها قلم زد و پس از وفات نیز آثارش از امام رضا سخن میگوید.
🆔 @bibliophil
15.11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سعید تشکری؛ از امام رضا خواستم، تمام کلماتم برای او باشه.
#نویسنده_امام_رضا
#سعید_تشکری
🆔 @bibliophil
جابر ابن عبدالله گفت که:
چون فاطمه، حسن را بزاد، امیرالمؤمنین علی را گفت: نامش بَرنه.(برایش نام بگذار)
امیرالمؤمنین گفت: ( من سَبق نبرم به نام نهادن او بر رسول)
رسول گفت: (من سَبق نبرم به نام او بر خدای)
خدای وحی کرد به جبرئیل که:( محمد را فرزندی آمده است. برو و سلام من رسان محمد را تهنیت بگو و بگو که: علی از تو به منزلت هارون است از موسی. تو نیز این فرزند را نام پسر هارون بَرنه.)
رسول گفت:(نام پسر هارون چه بود؟)
گفت:(شَبَر)
رسول گفت:(زبان من عربی است.)
گفت: (نامش حَسن کن.)
رسول موی سر حسن باز کرد و برابر آن نقره به درویشان داد.
📒کتاب قاف/ نويسنده یاسین حجازی/ انتشارات شهرستان ادب/ بازخوانی زندگی پیامبر از سه متن کهن فارسی
🆔 @bibliophil
حسنم هنوز کودک است اما آیههایی که پدربزرگ میخواند به خاطر میسپارد و هنگامی که به نزدم میآید، میگوید:(مادرجان! امروز اینها را یاد گرفتم)
بعضی وقتها میدیدم فرزندم حسن مجتبی، بالشها را کنار هم میگذارد و برای خودش منبری درست میکند.
آن وقت روی آن مینشیند و سخنرانی میکند. من از این کار کودکم شگفت زده میشدم و میگفتم: (عزیزم چقدر خوب سخن میگویی و چه زیبا خداوند را ستایش میکنی!)
او هر بار بهتر و زیباتر از دفعهی قبل سخن میگفت. هیچ کس هم جز من، برادر و خواهرش از این مسئله آگاه نبود.
یک روز این راز را برای همسرم علی (علیهالسلام) فاش کردم و گفتم:(نمیخواهی پای منبر فرزندت حسن بنشینی؟)
علی(عليهالسلام) فرمود: (چرا نخواهم، مشتاقم بشنوم)
روز بعد، علی(عليهالسلام) گوشهای مخفی شد. پسرم سخنرانی را شروع کرد. اندکی لکنت زبان داشت. از او پرسیدم:(حسن جان تو که زبانت مثل شمشیر بود. چرا امروز مثل گذشته روان صحبت نمیکنی؟)
اندکی سکوت کرد و سپس گفت؛(مادرجان! شخصیت بزرگواری در حال گوش دادن به حرفهای من است.)
در این هنگام علی (عليهالسلام) از نهانگاه بیرون آمد و حسن را غرق بوسه کرد.
📒 کتاب امام حسن، جواد نعیمی/ به نشر
🆔 https://eitaa.com/bibliophil