فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
روایتی از زندگی یک جانباز مدافع حرم که با چشمانش حرف میزند!
"شهــ گمنام ــیـد"
"بیداری مــردم "
🌸🍃🌸🍃🌸 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸 🍃🌸 🌸 چیزی که ساخته نشود، فرو نمی ریزد؟ این را دو دو تای ذهن ریاضیش می گفت. هنوز درگ
🌸🍃🌸🍃🌸
🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸
🍃🌸
🌸
که هر کس می شنید ، فکر می کرد این بچه در تمام عمرش دوربین ندیده. هومن با ساکی طوسی رنگ برگشت. ساک خودش بود. خوب بود که رنگش از مال سایرین متفاوت بود و به راحتی پیدا می شد. آن را کنارملیکا گذاشت و پرسید:
شما چند تا ساک دارید؟ البته منظورش از شما ملیکا و طاها با هم بود؟
-یکی. اوهومی گفت و راه افتاد. حتی نپرسید چه شکلی؟ چه رنگی؟ ملیکا زیر لب گفت:
بگرد آقا پسر، بگرد. البته زیاد هم آقا پسر نبود. به مرد سی و پنج ساله که نمی شد گفت، آقا پسر؟ و فکر کرد باید منتظر شود تا همه ساک هایشان را بردارند تا در نهایت این آقای رستگار ساک او را بیابد. . البته جلوی ساک همه اسامی شان نوشته شده بود. ) روی مبل لم داد. دفعه پیش هم که آمده بودند. این کارها را مسعود می کرد. با این تفاوت که آن روز فکر می کرد چون او شوهرش می باشد وظیفه اش هست، پس با کمال میل کارها را به او می سپرد، ولی حالا از این که این مرد نخود هر آشی می شد خوشش نمی آمد. هرگز به هیچ مردی رو نمی داد. طاها یک لیوان پر از آب در دست داشت و با احتیاط به طرف مادرش می آمد. از این که توانسته بود آب سرد کن را بیابد و مهم تر از آن لیوانی را پر از آب کند احساس فتح قله اورست به او دست داده بود! لیوان را به طرف ملیکا گرفت و گفت:
مامان برات آب آوردم. خودم پرش کردم ها! ملیکا لبخند پر مهری به او زد و گفت: -دستت درد نکنه. آفرین پسر گلم. چه قدر هم تشنه ام بود! طاها غرق لذت شد. برای مادرش آب آورده بود، کم چیزی نبود! آب را یک ضرب سر کشید. لیوان را کامل پایین نیاورده بود که شنید:
نوش جان. سرش را متعجب چرخاند. همان مرد بود، آقای رستگار. "خدایا اسم کوچکش چه بود؟"! عادت داشت که آب را یک نفس سر بکشد. هر چه مادرش می گفت خوب نیست گوشش بدهکار نبود. در غیر این صورت برایش مزه
نمی داد. جرعه جرعه نوشیدن شاید درست تر بود، ولی لذت این گونه نوشیدن چیز دیگری بود. لیوان را یک دفعه ای کنار کشیده بود. نگاه هومن به آهستگی روی لبانش سر
خورد. هنوز خیس بودند و قطره کوچکی که از لب پایینی آماده چکیدن بود. با تعقیب رد نگاهش فهمید خبری هست! ناخوداگاه دستش را بالا برد و نوک انگشت وسطش را روی لبش کشید. خیسی را گرفت. نفس عمیقی کشید و آب دهانش را فرو داد. دستش را همراه با ساکی بالا آورد و گفت:
تهمینه دیگه؟! واقعا خودش بود. سریع به سمتی که ساکی ها بودند، نگریست. هنوز تعداد زیادی روی زمین بودند. پس شانسی پیدا کرده بود! بله، حتما همین طور بوده! -بله.
🌸
🍃🌸
🌸🍃🌸
🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸
🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸
🍃🌸
🌸
ساکی را روی زمین گذاشت و با گفتن این که، من رفتم سراغ کلید اتاقا، دور شد. با دیدن آقای کمالی و برادرزاده اش مهدیار، به سمتشان رفت. معلوم بود که سرشان حسابی شلوغ است. آقای کمالی کلافه گفت:
چه طور نمی شه؟ تخب نمی شه دیگه. اصلا خودتون یه نگاه بکنید. سه تا اتاق کم میاریم. آقای کمالی لیست را برداشت و کل آن را از نظر گذراند و گفت:| - اتاق خودمون رو بده بهشون. -برای خودمون یه اتاق پنج تخته برداشتم. شما و آقای رضایی و من و دو تا از مسافرا که موافقت کردند با ما هم اتاقی بشن. این دردی رو دوا نمی کنه که. ما اتاق دو تخته و سه تخته کم داریم.
ای بابا. چرا این طوری شد؟ بده یه بار هم خودم بررسی کنم. هومن چند لحظه ای ساکت بود. بعد پرسید: -مشکلی پیش اومده ؟
آقای کمالی نگاهی به او کرد و گفت:
- آره، قرار بود طبقه دو و سه مال ما باشه. گویا دیروز مشکلی در طبقه دو پیش اومده.
مهدیار وسط کلام او گفت: -لوله آب ترکیده و مشکل به وجود آورده. حالا تعمیر کار بالاست. به چند روزی کار می بره. و آقای کمالی ادامه داد:
برای همین برنامه ریزیمون در این مورد به هم ریخته. تازه فردا به گروه دیگه هم قراره بیان این هتل. به همین خاطر در تقسیم بندی اتاق ها دچار مشکل شدیم. هو من گفت: -کمکی از دستم بر میاد؟ -ممنون. نه. خودمون یه کاریش می کنیم. هومن پا به پا شد و گفت: - اومده بودم کلید اتاق رو بگیرم. پس برم کمی بعد بیام؟
آقای کمالی گفت:
-نه، بیا. اتاق شما آماده است. و نگاهی به لیست کرد و کلید اتاقی را به سمتش گرفت:
-اتاق سیصد و یازده. هومن تشکری کرد و آرام گفت: -امم. کلید اتاق خانم فتحی رو هم می خواستم.
مهدیار یک دفعه ای سر بلند کرد. آقای کمالی در حالی که دوباره سرش را گرم لیست کرده بود گفت:
خب اون مال جفتتونه! چشم های هومن از حيرت گرد شد و حمله وار گفت: -چی؟! آقای کمالی که انگار تازه متوجه جریان شده بود سر بلند کرد. پوفی کشید و
گفت:
- آهان. منظورت رو فهمیدم. کلیدی که دستته مال اتاقیه که تقریبا سوییت ماننده. شامل دو تا اتاق می شه. دو اتاق دو تخته. اگه اشتباه نکنم
فقط سرویس بهداشتی باید مشترک باشه. یه ورودی کوچیک داره که سرویس بهداشتی اون جاست و دو اتاق مستقل هم داره. برای شما خوبه. هو من هنوز راضی به نظر نمی رسید گفت:|
ولی این طوری درست نیست! برای چی درست نیست؟ دو تا اتاق جداست دیگه. با این حال غير منطقيه. ساز چی می ترسی؟ اتاق ها کلید دارند. و با خنده شوخی گفت: -نترس. در اتاقت رو قفل کن و راحت بگیر بخواب!
🌸
🍃🌸
🌸🍃🌸
🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شهید احمد کاظمی پشت بیسیم: الهے همه ارتش عراق فدات بشن 😅
#شهیدگمنام✨
"شهــ گمنام ــیـد"
#خاطرات_شهید
●دستمال کوچیک جیبی داشت که تو همه مراسم عزاداری ایمه ،گریه هاشو با اون پاک میکرد و میگفت که این اشکها و این دستمال روز قیامت برام شهادت میدن . ارادت خاصی به اربابش امام حسین علیه السلام و حضرت عباس علیه السلام داشت .تاکید بسیار زیادی بر خوندن زیارت عاشورا با ذکر صد لعن وسلام داشت.میگفت امکان نداره شما با اخلاص کامل زیارت عاشورا بخونی و ارباب نظر نکنه .
#حفظ_قرآن
●شهید عباس آسمیه تاکید بسیار زیاد بر حفظ و قرائت قرآن بامعنی و همچنین احادیث نبوی داشت و واین در حالی بود که خود نیز احادیث را بصورت کتبی یادداشت و همچنین بصورت صوتی و با صدای خودش ضبط میکرد
#شهید_عباس_آسمیه🌷
"شهــ گمنام ــیـد"
برای درمان به انگلیس اعزام شد!
خون لازم داشت؛ گفت خونِ غیرمسلمان نزنید
توجه نکردند و هرچه زدند، بدنش نپذیرفت!
خون یک مسلمان جواب داد
پزشکش که دکتر کلیز نام داشت، بواسطهی آن مسلمان شد و گفت: یک معجزه است:)
#شهیدحمیدرضامدنیقمصری
"شهــ گمنام ــیـد"
#زندگے_بہ_سبک_شهدا 🥀
شہادت یک هدیہ از ...
#امام_خمینے(ره)
"شهــ گمنام ــیـد"
📞 از سیدمصطفی به ملت ایران :
مـا دستمـان
از این دنیا ڪوتاه است،
تا جایی ڪه شما می توانید
براے حفظ وحـــــدت و
سرافرازی حزبالله کوشش نمایید ...
#شهیـد_غواص
#سیدمصطفی_خاتمیان
"شهــ گمنام ــیـد"
#شهیدانه
کارِ ما نیست
شناساییِ رازِ گُـلِ سرخ
کـارِ مـا شاید این است
که در افسونِ گُلِ سرخ
شناور باشیم ...!
"شهــ گمنام ــیـد"
❤️جلسه ی اول خاستگاری بود.با همان شرم و حیای همیشگی،اولین سوال را از من پرسید...
_آیا حوصله ی فرزند شهید بزرگ کردن را داری؟
_آیا میتوانی همسر شهید شوی؟
#مسلم_خیزان
"شهــ گمنام ــیـد"