eitaa logo
"بیداری مــردم "
2.7هزار دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
1.5هزار ویدیو
12 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
22.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸از تا 🌸 🥺روایتی بسیار زیبا🥺 🦋پیشنهاد دانلود 🦋 🌷هرشب میزارم یک داستان 🌷 "شهــ گمنام ــیـد"
✍فرازی از سخنان حاج قاسم سلیمانی: دعای همه بسیجی‌های مظلوم و همه پابرهنه‌ها و همه مستضعفین جبهه‌ها و همه گردن کج‌ها در پیشگاه خدا این بود: خدایا نیاور اون روزی رو که ببینیم مِلتِمون سرافکنده است.... صبحتون شهدایی🌺 ⁦🥀 ‌ "شهــ گمنام ــیـد"
"بیداری مــردم "
🌸🍃🌸🍃🌸 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸 🍃🌸 🌸 و بعد شانه هایش را به عقب داد و قدش را صاف کرد و حرکت کشش دیگری به ستون فقراتش
🌸🍃🌸🍃🌸 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸 🍃🌸 🌸 مليكا نفس عمیقی کشید و گفت: بله. به این کار عادت داره. پدرش بد عادتش کرده بود. همیشه بغل اون می خوابید. هر چه هم می گفتم بچه بد عادت می شه، می گفت عیب نداره بذار بشه بغل من نخوابه بغل کی بخوابه؟! می گفت مگه بچه چند سال از این نیازها داره؟ کمی که بزرگ شد، خودش دیگه بغل هیشکی نخواهد رفت! چشمانش مواج شده بودند. سعی کرد تا از ریخته شدنشان جلو گیری کند. سرش را به سمت پنجره برگرداند. چه تنشی را در این چند ماه | پشت سر گذاشته بود و هنوز هم نتوانسته بود با این فقدان کنار بیاید. هومن غمگین نگاهش کرد و خیلی آرام گفت: خدا رحمتشون کنه. تسلیت می گم بهتون. د ملیکا در جواب فقط سری تکان داد و نگاهش را از پنجره نگرفت. نمی خواست این مرد غریبه! اشک هایش را ببیند. با موج شدید گرمایی که به صورتشان می خورد، باورشان شد که در خاک عربستان فرود آمدند! | اردیبهشت ماه بود و در شهر خودشان هنوز هوا مطبوع و ملایم بود، اما آن جا به طور نفس گیری گرم بود. به محض این که قدم به روی پلکان گذاشتند. طاها گفت: - مامان. خورشید اینا چرا این قدر داغه؟! چون این جا نزدیک استواست. -استوا یعنی چه؟! وای خدا سوالات طاها شروع شد. با ورودشان به ساختمان فرودگاه مدینه توانستند نفسی بکشند. خدا پدر کسی را که کولر کشف کرده بود بیامرزد. واقعا اگر وسایل سرمایشی نبود باید چه می کردند؟! خوشبختانه آن جا بهتر از فرودگاه جده بود. هم کوچک تر بود و هم کمتر اذیت می کردند، بنابراین معطلی کمتری داشت. فقط پاسپورت ها چک می شد و خلاصه ای با نوبت پیش می رفتند. وقتی نوبتشان شد سه تایی مقابل مامور کنترل گذرنامه ایستادند. مامور مردی سیه چرده بود و لباس فرمی نیز در بر داشت. به مدارک نگاهی کرد. ملیکا بدجوری دلشوره داشت. مبادا نپذیرند؟! مبادا | راهش ندهند؟! مبادا. ... مامور اول كل مدارک را دید و بعد گذرنامه هومن را چک کرد و رو به او با لهجه ی غلیظی گفت: -شما بفرمایید. در همان حین موبایل هومن زنگ زد و او مجبور شد چند گامی از آن ها فاصله بگیرد. مامور نگاه عمیقی به ملیکا کرد و لبخندی بر لبش نشست. -شما.... امم... ملیکا... فتحى؟! 🌸 🍃🌸 🌸🍃🌸 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸 🍃🌸 🌸 بله. بچه کو؟ ملیکا طاها را بغل کرد تا او را هم ببیند. مامور در حالی که سری تکان می داد گفت: -هان، هان. و دوباره دختر بور و سفید روبرویش را نگاه کرد و خنده ای کرد. بیخود کشش می داد، ملیکا این را به خوبی می فهمید. -شما، چند سالته؟! بیست و هشت سال. -اهل کدام شهر؟! ملیکا متعجب و زمزمه وار جواب داد. مرد با نیش باز گفت: -هان. ماشاا... ماشاا !... هومن کنارش ایستاد و با اخمی بر پیشانی گفت: -تموم نشد؟! ملیکا فقط نگاهش کرد. جوابی نداشت. چه می دانست؟! هومن با همان اخم رو به مامور گفت: -مشکلی هست؟! مامور با دیدن هومن مدارک را به سمتش گرفت. ملیکا نفس راحتی کشید. انگار تمام شده بود. راه افتادند. چند گامی که جلوتر رفتند هومن به تندی گفت: مجبور نبودی به تمام سوالاتش جواب بدی! ملیکا با چشمانی گشاد شده از تعجب به او نگاه کرد و گفت: چرا؟ نگو که نفهمیدی می خواست به حرف بگیردت! خب فکر کردم سوالات معموله. هومن در مقابلش ایستاد. حرصی گفت: پس چرا از من نپرسید؟ ملیکا عاصی از لحن او و کلافه از این که اصلا چه ربطی به او دارد، گفت: چه بدونم! نگاهش به سمتی دیگر متمایل گردید. انگار حق با او بود. خب از کجا می دانست؟! اصلا چه تقصیری داشت؟! در واقع هضم ماشاا... گفتن مردک | برایش سنگین بود. مرد چشم چران داشت با چشمانش ملیکا را قورت می داد. سایز چشم هایش اندازه توپ فوتبال شده بود. واقعا که! بیخود به این دختر پریده بود. دوباره نگاهش کرد. این که ناراحتش کرده بود واضح بود، ولی دیگر نمی شد کاری کرد. گذشته بود! -بریم؟ ملیکا پرسشگرانه نگاهش کرد. یک دفعه ای آرام شده بود. عجب! البته می دانست که اشتباهی مرتکب نشده است، ولی جای تعجب داشت. اخم، عصبانیت، و حالا آرامش. نمی شد شناختش. 🌸 🍃🌸 🌸🍃🌸 🍃🌸🍃🌸 🌸🍃🌸🍃🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
!😄 در مدتی که در حلب بود، زبان عربی را دست و پا شکسته یاد گرفته بود. اگر نمی‌توانست کلمه‌ای را بیان کند با حرکات دست و صورتش به طرف مقابل می‌فهماند که چه می‌خواهد بگوید. یک‌روز به تعدادی از رزمنده‌های نبل و الزهراء درس می‌داد. وسط درس دادن ناگهان همه دراز کشیدند!🙄 به عربی پرسید: چتون شده؟! گفتند: شما گفتید دراز بکشید!😐😂 به جای این که بگوید ساکت باشید، کلمه‌ای به کار برده بود که معنی‌اش می‌شد دراز بکشید! به روی خودش نیاورد، گفت: می‌خواستم ببینم بیدارید یا نه!😁 بعد از کلاس که این موضوع را برای دوستانش تعریف کرد،آن‌قدر خندید و خندیدند که اشک از چشمانشان جاری شد.😅😂 راوی: همرزم شهید "شهــ گمنام ــیـد"
🔴 شب عملیات رفیقاش بهش گفتن تو یا این خالکوبیت و وضعیتت شهید نمیشی دلش سوخت،شهید شد... ولی سر زنش کننده هاش هنوز زندن :) از آخر مجلس دستشو گرفتن و بردن... "شهــ گمنام ــیـد"
🌸 🌸 سلام به همه خواهرای عزیز🥰 راستش من از اول مذهبی بودم و بعد از 9 سالگی چادری هستم😍 نمازام همه میخوندم و روزه هامم می گرفتم☺ولی به قصه ها و ماجرا های امام هامون علاقه نداشتم😔ظهور امام زمان برام مهم نبود😱ماجرا ادامه داشت تا 11 سالگی که مشکل خیلی بزرگی برام پیش اومد و این مشکل با توجه به سنم زیادی بزرگ بود😢محرم از راه رسید و مشکلم حل که نشده بود هیچ بزرگترم شده بود🥴خلاصه طبق روال هر سال با خانواده رفتیم مسجد برای عزاداری امام حسین(ع) 🖤ولی من تا اونموقع اشک نمیریختم برا اقا😭ولی اون روز حال عجیبی داشتم بغض بدی تو گلوم بود که شکسته نمیشد ناخوداگاه تمام وجودم گوش شد و به حرفای مداح گوش سپردم🥺مداح خوند و خوند تا اسم اقا امام حسین(ع) اومد بغضم شکست و از ته دلم اشک ریختم اشک ریختم برای اقام اشک ریختم برای مشکلم اشک ریختم و از اقا کمک خواستم و قسمش دادم به مادرش و معجزه شد و فردای اون روز مشکلم حل شد🤩دوباره شب که رفتیم مسجد انقدر گریه کردم انقدر از اقا تشکر کردم و براش اشک ریختم که چشمام قرمز شده بود و باد کرده بود 😅و از اون روز قصه غم انگیز اما حسین رو شنیدم و با افتخار عاشق اقا شدم از اون روز من عوض شدم با عشق چادر سر میکردم با عشق منتظر نماز میشم و نماز ظهر رو به یاد امام حسین(ع)میخونم و بی صبرانه منتظر ظهور اقا امام زمان (عج) هستم و کانال شما هم به اصلاعات دینیم و اضافه کرده و علاقم به اسلام بیشتر شده ممنون از کانال خوبتون😘 ‌ "شهــ گمنام ــیـد"
سلام دوستان خوش آمدید🌸❤️ به علاوه اینکه داستان واقعی داریم ، یک داستان تحول و لاک جیغ تا خدارو داریم 😍 قصه های تحولتونم بفرستین میزارم😉 هرکی دوست داشت اسمشو مینویسم 🦋 هر کی هم دوست نداشت ناشناس میزارم داستانشو🌸 داستان هاتونو بفرستین 😍 شاید باعث تحول یکی از دوستان شد 🦋 هرکسی هم دچار تحول نشده یک پیغام یا متن قشنگ بنویسه بفرسته @Masomiiii 😍❤️ منتظرتونم ‌ "شهــ گمنام ــیـد"
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
در دفتر خاطراتتان بنویسید: ما هر چه داریم ازشـــهدا🌹داریم آیا می دانستید حدود پانزده هزار شهید در ماه مبارک رمضان شربت شهادت نوشیده اند؟ ‌ "شهــ گمنام ــیـد"
🌸 🌸 سلام به همه خواهرای عزیز🥰 راستش من از اول مذهبی بودم و بعد از 9 سالگی چادری هستم😍 نمازام همه میخوندم و روزه هامم می گرفتم☺ولی به قصه ها و ماجرا های امام هامون علاقه نداشتم😔ظهور امام زمان برام مهم نبود😱ماجرا ادامه داشت تا 11 سالگی که مشکل خیلی بزرگی برام پیش اومد و این مشکل با توجه به سنم زیادی بزرگ بود😢محرم از راه رسید و مشکلم حل که نشده بود هیچ بزرگترم شده بود🥴خلاصه طبق روال هر سال با خانواده رفتیم مسجد برای عزاداری امام حسین(ع) 🖤ولی من تا اونموقع اشک نمیریختم برا اقا😭ولی اون روز حال عجیبی داشتم بغض بدی تو گلوم بود که شکسته نمیشد ناخوداگاه تمام وجودم گوش شد و به حرفای مداح گوش سپردم🥺مداح خوند و خوند تا اسم اقا امام حسین(ع) اومد بغضم شکست و از ته دلم اشک ریختم اشک ریختم برای اقام اشک ریختم برای مشکلم اشک ریختم و از اقا کمک خواستم و قسمش دادم به مادرش و معجزه شد و فردای اون روز مشکلم حل شد🤩دوباره شب که رفتیم مسجد انقدر گریه کردم انقدر از اقا تشکر کردم و براش اشک ریختم که چشمام قرمز شده بود و باد کرده بود 😅و از اون روز قصه غم انگیز اما حسین رو شنیدم و با افتخار عاشق اقا شدم از اون روز من عوض شدم با عشق چادر سر میکردم با عشق منتظر نماز میشم و نماز ظهر رو به یاد امام حسین(ع)میخونم و بی صبرانه منتظر ظهور اقا امام زمان (عج) هستم و کانال شما هم به اصلاعات دینیم و اضافه کرده و علاقم به اسلام بیشتر شده ممنون از کانال خوبتون😘 ‌ "شهــ گمنام ــیـد"