eitaa logo
"بیداری مــردم "
2.7هزار دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
1.5هزار ویدیو
12 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
مستان همـــہ افتــــاده و ساقـــــے نمانده! یڪ گل بـــراے باقــــے نمانده... ☘☘ "شهــ گمنام ــیـد"
سربنـد نشان از عشقی کهن دارد... عشقی که تمام مبتلايان را نيازمند شفا می‌کند شفايی از جنس ... ☘☘☘ "شهــ گمنام ــیـد"
به این چشم ها خیره شو خیره شو... نگاه شهدا به ماست مراقب رفتارمون باشیم... حواسشون به ما هست نکنه یک وقت از راه و مسیرشان خارج شیم... شهــ گمنام ــیـد"
ای برخیز درست است نامنظم شده ای.... اما برخیز و به من نظمی بده 😭 در بازی دنیا گمشده ام برخیز پیدا کن من را.... "شهــ گمنام ــیـد"
💚و مادری که مُـدام ذکـر لبـش این‌است: رفته بــودی که زود بــرگردی چقـدر طـول کشیـد...💔😔 🌷 😭 "شهــ گمنام ــیـد"
‍ 🌷شهیدی که امام حسین را در عملیات والفجر دید....🌷 دقایقے قبل از عملیات والفجر ۸ ، علےاصغر چهره‌اے متفڪرانہ بہ خـود گرفتہ بود. وقتے قایق ‌ها بہ سمت فاو حرڪت ڪردند، در میان تلاطم خروشان ارونـد، علےاصغر ناگهان از جا برخاست و گفت : « بچه‌ها !بہ خدا سوگند من کربلا را مے‌بینم... آقا اباعبـدالله را مے‌بینم... بچه‌ها بلنـد شوید ڪربلا را ببینید » از حرف‌هایش بهت‌ مان زده بود. سخنانش کہ تمـام شد، گلولـہ‌اے آمد و درست نشست روی پیشانے‌اش ،آرام وسط قایق زانو زد، خشڪ‌مان زده بود. بہ صورتش خیره شدم، چون قرص ماه مے‌درخشید و خون، موهایش را خضاب کرده بود و با مو و محاسنے خضاب شده رهسپار دیدار معبود و اربابش سیدالشهدا (ع) شد. ✍ راوی : سید حبیب حسینی ( همرزم شهـید) 🔻ولادت : ۱۳۴۱ قائمشهر 🔻شهادت : ۱۳۶۴/۱۱/۲۰ 🔺عملیات والفجر ۸ 🔻فرمانده گردان امام محمدباقر(ع) 🔺لشکر ویژه ۲۵ ڪربلا شهــ گمنام ــیـد"
به صورت لباس شخصی سوار اتوبوسی در کردستان شد. آنقدر اتوبوس تکان می خورد که کودک کردی که همراه پدرش کنار آنها نشسته بود دچار استفراغ شد. او کلاه زمستانی اش را زیر دهان کودک گرفت. کلاه کثیف شد. پدر بچه خواست بچه اش را تنبیه کند. با لبخند مانع شد و گفت: کلاه است می شوییم پاک می شود... مدت ها بعد سردار خرازی و رفقایش محاصره شدند. کاری از دستشان برنمی آمد. رئیس گروه دشمن که با نیروهایش به آنها نزدیک شده بود ناگهان اسلحه اش را کنار گذاشت، سردار را در آغوش گرفت و بوسید؛ صورتش را باز کرد و گفت: من پدر همان بچه م... با رفتار آن روزت مرا شیفته خودت کردی حالا فهمیدم که شما دشمن ما نیستی. 📚 حدیث خوبان ص۲۵۴ ‌ "شهــ گمنام ــیـد"
.... 🌷ساعت 12 ظهر به خانه رفتم و بعد از صرف ناهار و خواندن نماز از خانه بیرون زدم، استرس داشتم و گویی می‌دانستم اتفاقی قرار است بیافتد، قصد کردم به خانه برگردم که پشیمان شدم، ماشین روشن کردم و رفتم. مشغول مسافرکشی بودم که صدای آژیر خطر بلند شد، ماشین را متوقف کردم و با مسافران در گوشه‌ای پناه گرفتیم، 4 هواپیما را دیدم که در آسمان شهر ظاهر شدند، اول دیوار صوتی را شکستند، مردم سراسیمه این طرف و آن طرف می‌دویدند. هواپیماها شروع به بمباران کردند. 🌷تقریباً همه نقاط متراکم و پرجمعیت شهر را بمباران کردند. بمباران که تمام شد به طرف منزل حرکت کردم. از ده‌ها متر آن‌طرف‌تر دیگر نمی‌توانستم با ماشین جلو بروم همه‌جا ویران شده بود؛ پیاده راهم را ادامه دادم نزدیک که رسیدم دیدم یکی از بمب‌ها مستقیماً به خانه ما خورده است، هراسان و گریان به‌دنبال همسر و فرزندانم می‌گشتم و بلند آن‌ها را صدا می‌زدم اما نه جوابی از آن‌ها بود و نه اثری. لودر شهرداری را دیدم که مشغول کنار زدن آوار بود، همان‌طور که بهت زده به محل نگاه می‌کردم جنازه.... 🌷....جنازه پسرم «فواد» را دیدم که با تیغه لودر بالا آمد، خودم را جلو لودر پرت کردم، مردم به کمکم آمدند دستم را گرفتند و به گوشه‌ای بردند، جنازه همه اعضای خانواده‌ام را یکی یکی از زیر خروارها خاک بیرون کشیدند و من همان‌جا نظاره‌گر بودم؛ همسرم «حبیبه»، دخترم «فرانک» و پسرانم «فرید»، «فرامرز»، «فواد» و «فرشاد» همه با هم به شهادت رسیده بودند. تنها چیزی که از وسایل خانه باقی مانده بود، عروسک پلاستیکی دختر نازنینم بود. راوی: آقای منصور دانانیائی، راننده تاکسی 🔰 این تنها یک تراژدی یک قصه پر غصه مردمان سنندج در 28 دی‌ماه سال 1365 است، روایت‌هایی سراسر آکنده از اشک و آه که قلب ایران، کردستان را خراش داد. ‌ "شهــ گمنام ــیـد"
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥شهید سلیمانی: مسجد هم مدافع فرهنگی تربیت می‌کند، هم برای ایثار و فداکاری تربیت می‌کند. 🔺به مناسبت روز جهانی مسجد ‌ "شهــ گمنام ــیـد"
✍خاطره ای از سردار سلیمانی : در حاشیه "خور عبدالله"مشغول صرف شام بودیم.حاج قاسم به اتفاق برادر فارسی تشریف اوردند.‌از قرارگاه خبر آوردند نیروها را برای عملیات فردا تجهیز کنیم؛ دشمن قصد دارد منطقه را بمباران شیمیایی کند. حاج قاسم تذکرات لازم را دادند.به بچه ها گفتند حالا برای نزول باران دعا توسل برگزار کنید ،فردا هوا بارانی شود و هواپیماهای دشمن نتوانند پرواز کنند. ساعتی بعد صدای مناجات بچه ها خط را نورانی کرد. هنوز دعا به پایان نرسیده بود که قطره‌های شفاف باران را چهره های خود حس می کردیم. حاج قاسم در حالی که شبنم مژه هایش با نم نم باران در هم آمیخته بود با خود می گفت:خدایا این دعای کدام بسیجی عارف بود که مستجاب شد؟! 📚منبع کتاب؛ اقتدا به عاشوراییان ‌ "شهــ گمنام ــیـد"
♦️خاطرات اسارت برادر آزاده حاج صادق مهماندوست 🔹(2) شکنجه های پنکه ای یکی از شیوه های سربازان عراقی برای گرفتن اعتراف از اسرا ، علاوه بر کتک زدن با انواع شیلنگ و کابل و یا حبس در اتاق های کوچک و مرطوب و... استفاده از پنکه های سقفی بود ، دراین شیوه غیر انسانی ، فرد مورد نظر را به داخل اتاقی که دارای پنکه سقفی بود ، می بردند و پس از بستن دست های وی از پشت ، او را از ناحیه پا و به شکل وارونه به پنکه می بستند و او را در حالی که سر و ته قرار داشت مورد شکنجه قرار می دادند سپس با روشن کردن پنکه و چرخش آن موجب آزار بیشتر وی می شدند تا اینکه بتوانند به این شیوه ، اعترافاتی را در خصوص عملکرد اسرا در آسایشگاه ها و دیگر زمینه ها از او بگیرند ، البته تحمل آن همه فشار و استرس و شکنجه و عدم اقرار به خواسته بعثی ها نیز امری سخت بود که عنایات الهی همیشه مددکار بچه ها می شد. "شهــ گمنام ــیـد"