-تو دفتر خاطراتش به زیبایی نوشته بود:
<دلتنگی شبیه یه دردِ پنهونه خیلی عمیقه>
تو جمعیت،حرف میزنی و میخندی و...
به روزمرگیت میرسی اما نهایتا به محض اینکه تنها شی؛
دستتو میگیری به اولین ستون و تکیه میدی بهش و،
چشماتو از درد فشار میدی...!
از درد خم میشی،
دلتنگی شبیه زخمیه که بُرِشش روی انگشتات به یه سانتم نمیرسه؛
اما عمقش تا مغز استخونته:)🔒❤️🩹...
میگفت: "محبت مثل سکهست، اگه تو قلک دل کسی بندازیش دیگه نمیتونی درش بیاری؛ مگه اینکه دلش رو بشکونی."
من وقتی فهمیدم تنهایی واقعا یعنی چی...
که نتونستم برای کسی خوابامو تعریف کنم...
هدایت شده از دپ گرام
دلخوری من این شکلیه که دیگه به چشمای اون آدم موقع حرف زدن نگاه نمیکنم...