بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
یه روز از فرفره هام مینویسم...(:
✍🏻
در انتهای کوچهای بن بست، که قصه نسیم را از یاد برده،
برای اینکه فرفره ام بچرخد،
باید بدوم...
باید بدوم، تا پیدا کنم خود را
میان چشم هایی که هرصبح در این هوای سرد و آسمان تیره طهران باز میشوند،
شاید جرئتی باید بیابم دوباره
که فریاد برآورم
که فریاد برآورم
که فریاد برآورم
دوستت دارم...
دوستت دارم ای تنها حقیقت هستی،
که جهان
شاید فرفره ایست حول محور تو...
باید پیدا کنم خود را
و تورا
در جست و خیز های مشکوک باد
در همهمه پنجره ها با باد
شبیه کودکی خیره، بر پشت بام بلند شهر
با فرفره ای در دست،
گویا در ابهام و سردرگمی شلوغی روزهای پر از خیال
و میان هزار و یک قصه شب،
باید پیدا کنم تورا
و بازیابم تورا، تا برای همیشه به تو برگردم...
جا مانده است پشت کوه نسیم
و سنگریزه های من، سینه ام را زخم میکنند،
باید بدوم،
برای به تو رسیدن...
✍🏻 شعر از #مسعود_احمدی با اندکی تغییر
#جنون
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#کاش
میشد از خیالم بیرون بکشمت،
نگاهت کنم،
شاید هم ببوسمت...
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#گفت:
« قرنها بعد اگر
قبر مرا نبش کنند،
کفنینیست، تنی نیست،
ولی بوی تو هست... »
•|🌌|• @bidelijat