✍🏻
چه مبارک روزی باشد که بر خاک نجف وارد شویم و دل بدان سرزمین سپاریم.
📚 آ سید علی آقا
✍🏻 #سید_هادی_طباطبایی
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
وایسا دنیا داره سحر میشه...
به زودی از عشق
خبر میشه...
#خانهبهدوش مسافر تنهاییه که تو یه ایستگاه غریب بین راهی وسط مسیر گریه میکنه و نه راه پیش داره، نه راه پس!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 سین اولین «سِرّ» فاش شده بود... از سیبی که سُر خورد، سبویی که سر رفت، سوزی که سرد شد، سینهای ک
✍🏻
شین
سَرِ «شب» بود،
آنوقت که روشنی شمع جانشین خاموشی خورشید شد؛
«شین» شور شعرِ شاعری عاشق بود، که شوق داشت؛ پاشنه از جا درآمده دری بود که شانس میکوبیدش،
اما
شبیه شعله آتش، شاخهها را سوزاند،
خشمِ مشتی شد که شیشهها را شکاند،
تیغ شمشیر شد، عرق شرم شد، شادی دشمن شد، شایسته شرمندگی...
«شین» انگار شهر آشفتهای بود که رفته زیرِ پاشنه کفشِ شکارچیان شورشیِ شاکی!
«شین» شاید تو بودی
میان «چشم»های من.
#الفبای_عشق
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 شین سَرِ «شب» بود، آنوقت که روشنی شمع جانشین خاموشی خورشید شد؛ «شین» شور شعرِ شاعری عاشق بود، ک
شین
البته شر و ور های خیال شلم شوربای یک مغز شب زنده دار هم بود!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
ما تریبونهای دو سه هزار نفره نداریم که ادای آدمهای خوب و باکلاس را در بیاوریم و اتوکشیده در کمال ا
حتی نجف هم برای شما!
ماییم و آرزویش!
وه چه دارایی نیکی...
پی آب میگشتم که بارون گرفت، چتر نداشتم، از خیس شدن ترسیدم، میخواستم فرار کنم، پریدم توی دریا!
دریا ناز بود، بغلم کرد، خوب بود، امن بود، تو آغوشش فرو رفتم اما توی عمق دریا نور نبود؛
ترسیدم، اشکام دریا رو عمیق تر میکرد.
خفه شدم، فکر کردم مردم!
اما حالا آفتاب چشممو میزنه، گمونم ماهیگیرا پیدام کردن، توی تورشون گیر کردم، البته اونا خوشحال نشدن چون به خیالشون صید دندون گیری بوده اما منو دیدن و بعد هم رهام کردن تو ساحل، روی شنهای داغ، زیر خورشید داغ تر!
حق کسی که زیر بارون دنبال آب میگرده همینه،
حق چشمی که نور رو ندیده سوختنه.
#خانهبهدوش