بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
هیچوقت حوصله نوشتن شرححال های طولانی را نداشتم، همیشه به تک کلمهها و جملههای کوتاه بسنده میکردم؛
مدت زیادیه که دلم میخواست از صبر بنویسم، صبری که زینت عمر میشه، عمری که به خواسته یا نخواستن ما میگذره و ما هم که مجبوریم دووم بیاریم، رشد کنیم و بگذریم.
همین حالا هم اگر فکر کنیم موقعیتهای زیادی رو به خاطر میاریم که فکر میکردیم دیگه نمیتونیم، اما طاقت آوردیم و بالاخره گذشته، درست شده، یا حداقل تموم شده!
تو این اوضاعی که قطعا زورمون به جهان نمیرسه، به نظر من صبر کردن یه انتخاب آگاهانه برای تزیین سختی طاقت آوردنه، اعتماد کردن به دست برتر جهانه که قطعاً همه چیز رو به سمت بهترین خودشون سوق میده و هیاهوی جهان رو به سمت نظم میبره، این منظم شدن از دست دادن داره، سوختن داره، اشک داره،
صبر کردن انفعال نیست، سکون نیست، سکوت نیست، صبر کردن شیرینی انتظار کشیدن و اعتماد کردنه.
به نظرم صبر بهترین راه تحمل جبر زندگیه، سخته اما میارزه.
#خانهبهدوش
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
مدت زیادیه که دلم میخواست از صبر بنویسم، صبری که زینت عمر میشه، عمری که به خواسته یا نخواستن ما می
✍🏻
من صبورم اما
آه، این بغض گران
صبر چه میداند چیست
#حمید_مصدق
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 شین سَرِ «شب» بود، آنوقت که روشنی شمع جانشین خاموشی خورشید شد؛ «شین» شور شعرِ شاعری عاشق بود، ک
✍🏻
صاد
اولین پله «صعود» بود،
و صدای فریادِ دهانِ به هم دوخته صبر!
#الفبای_عشق
•|🌌|• @bidelijat
انتهای غربیترین خیابون سینهم، درست جلوی استخون کتفم، یه انبار سنگی ساختم از جنس مرمر سفید با تزئین عقیق سرخ،
دیگه دردهامو گریه نمیکنم، حرف نمیزنم، نمینویسم، عوضش شبها بیدار میمونم و همه رو دونه دونه دفنشون میکنم اونجا.
حالا آب زیر پوستم دویده، زندگیم منظمتر و درسم بهتره، بیشتر میخندم و انگار اوضاع خوبه.
من این انبار پر از چرک و بوی گند تعفن تو سینهم که گاهی ریشههای سبز کثیفی ازش بیرون میزنه و دور ریهام میپیچه و نفسمو بند میاره و سنگینیش کمرمو خم میکنه رو به کسی نشون نمیدم، صاف راه میرم و منتظرم.
بالاخره یه روز وقتش میشه که از تو وجودم برش دارم، توی مشتم بگیرم و بعد بکوبمش تختِ سینهات.
#خانهبهدوش
✍🏻
#گفت:
«هنوزم گوشهای از قلبم بابت چیزایی که حقم نبود ولی تجربشون کردم، درد میکنه.»
•|🌌|• @bidelijat
به نجف که فکر میکنم
انگار روی یه زخم کهنه رو تو دلم پاک میکنم.
اگه نمردم از دلتنگی چی؟
من که دنبال بهونه نمیگردم!
بهونه پیراهن آبی میپوشه شبیه همون که یه آدم رندم تو کتابخونه تنش بود،
بهونه عطر میزنه میپیچه لای تار و پود جانمازهای نمازخونه،
بهونه راهمو گم میکنه تو خیابونهای آشنا،
من هیچوقت دنبال بهونه نبودم،
اما بهونه دوباره عینکمو شکوند و نگاهم تار شد،
بهونه لرز میشه، وقت و بیوقت به جونم میفته،
بهونه قطره خونی میشه که به اعتراض از زخمای پوست لبم از بس که جویدمشون، میچکه تو ظرف!
بهونه دور نیست، گم نشده!
بهونه نگاه بهت زده منه به دستام،
بهونه خاکیه که از رو سرم ریخته تو چشمام! و حالا میسوزه...
من دنبال بهونه نمیگردم،
اما صدای گریه بهونه شبا نمیذاره بخوابم!
#خانهبهدوش