eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
546 دنبال‌کننده
182 عکس
6 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
انتهای غربی‌ترین خیابون سینه‌م، درست جلوی استخون کتفم، یه انبار سنگی ساختم از جنس مرمر سفید با تزئین عقیق سرخ، دیگه دردهامو گریه نمی‌کنم، حرف نمی‌زنم، نمی‌نویسم، عوضش شب‌ها بیدار می‌مونم و همه رو دونه دونه دفنشون می‌کنم اونجا. حالا آب زیر پوستم دویده، زندگیم منظم‌تر و درسم بهتره، بیشتر می‌خندم و انگار اوضاع خوبه. من این انبار پر از چرک و بوی گند تعفن تو سینه‌م که گاهی ریشه‌های سبز کثیفی ازش بیرون می‌زنه و دور ریه‌‌ام می‌پیچه و نفسمو بند میاره و سنگینیش کمرمو خم می‌کنه رو به کسی نشون نمی‌دم، صاف راه می‌رم و منتظرم. بالاخره یه روز وقتش میشه که از تو وجودم برش دارم، توی مشتم بگیرم و بعد بکوبمش تختِ سینه‌ات.
✍🏻 سلام بر اهالی سلام بر امیّدواران صبور... •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 : «هنوزم گوشه‌ای از قلبم بابت چیزایی که حقم نبود ولی تجربشون کردم، درد می‌کنه.» •|🌌|• @bidelijat
به نجف که فکر می‌کنم انگار روی یه زخم کهنه رو تو دلم پاک می‌کنم. اگه نمردم از دلتنگی چی؟
من که دنبال بهونه نمی‌گردم! بهونه پیراهن آبی می‌پوشه شبیه همون که یه آدم رندم تو کتابخونه تنش بود، بهونه عطر می‌زنه می‌پیچه لای تار و پود جا‌نماز‌های نمازخونه، بهونه راهمو گم می‌کنه تو خیابون‌های آشنا، من هیچوقت دنبال بهونه نبودم، اما بهونه دوباره عینکمو شکوند و نگاهم تار شد، بهونه لرز میشه، وقت و بی‌وقت به جونم میفته، بهونه قطره خونی میشه که به اعتراض از زخمای پوست لبم از بس که جویدمشون، می‌چکه تو ظرف! بهونه دور نیست، گم نشده! بهونه نگاه بهت زده منه به دستام، بهونه خاکیه که از رو سرم ریخته تو چشمام! و حالا می‌سوزه... من دنبال بهونه نمی‌گردم، اما صدای گریه بهونه شبا نمی‌ذاره بخوابم!
✍🏻 سلام بر اهالی سلام بر قلب‌های مطمئن... •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 - ... چرا دیگه نیستی؟ چیشد یهو همه چی تموم شد؟ ... - ... شما دیگه ... نیستی؟ - ... چی شده الان؟ - ... من باب ادامه ی مسیر خودم پرسیدم ... - میشه بگی چرا رفتی؟ + تو یه آکواریوم، چهار تا ماهی زندگی می‌کردن و به خیالشون از اون دریا وسیع تر نبود! تا اینکه یکیشون یه روز بی‌هوا از شیشه پرید بیرون. از اون سه تای باقی مونده، یکیشون فاتحه خوند، دومی پرسید: چی‌شد که خودکشی کرد؟، سومی اما به این فکر کرد که چی گواراتر و بزرگتر پیدا کرد که اینجا رو رها کرد؟ •|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 #پیام_ناشناس - ... چرا دیگه نیستی؟ چیشد یهو همه چی تموم شد؟ ... - ... شما دیگه ... نیستی؟ - ...
✍🏻 - ... از اون آب گواراتر ... بگو ... - ... مگه گواراتر داشتیم؟! ... + ماهیِ بیرون پریده، شیشه‌ آکواریوم رو دیده بود، آخرشو! پی دریا می‌گشت، من تو راه دیدمش! •|🌌|• @bidelijat