درست زمانی که زمین خورشید را میبلعید، همان لحظههای تاریک، سنگین و خاموش غروب، باران گرفت، سیلابی از روشنی در تاریکی شب... وقتی شدید شد، رعد و برق در شیپور بیداری دمید و مقابلمان را روشن کرد...
هرچند که مسیرمان از تاریکی گذشته اما حالا رو به نوریم، سیاهیهایی در راه مقصدی که روشن است.
#چرخباد
هنوز دانههای نورِ باران به شیشه میخورند؛
انگار تویی که در میزنی،
ما بیخود خیال میکنیم که در مسیریم!
تویی که میآیی...
#چرخباد
نمیدانم چقدر از مسیر مانده، اما مطمئنم که از ایلام گذشتهایم، به گمانم خیلی نمانده تا مرز.
جادههای اینجا لامپ ندارند، فقط هرجا چراغ ماشین میتابد روشن است،
و من دعا کردم دنیایم هم همین شود!
بسپار همه جهانم را به تاریکی،
بگذار چشمهایم تنها تو را ببینند،
بگذار بمانم در راهی که رو به توست...
#چرخباد
راه
راه
آهــ
کش آمده است مسیر...
خستهایم،
ما را قبول کن،
با خاک روی دامنمان...
#چرخباد
لحظهها به انتظار دیدار طی میشوند...
آشفته بازاریست مغزِ من، مثل جریان باد در مسیر حرکت، پر از تصاویری که میچرخند، و بیدفاع در برابر هجوم واژههایی که عبور میکنند...
ولی من دهان بستهام به صبر!
که وقتی رسیدم،
به اندازه روزهای دلتنگی، به جای همه حرفهای نگفته، قد تمامِ غصههای در دل مانده، از حرمت بوسه بردارم...
شاید چند تایی هم اضافه تر، برای روزهای مبادا.
و احتمالا یکعالمه هم برای سوغاتی!
#چرخباد
ما،
ایستاده در میان این لحظه،
اینجا،
پاسخِ تمام راهی که پشت سر گذاشتهایم،
با تپشِ قلبهایی که بالاخره به سکوتِ حضور رسیدهاند...
اینجا...
اینجا که دیگر نه تاریکی هست،
و نه انتظار...
اینجا،
نورِ مطلق،
لحظهای که برایش دعا کرده بودم...
آمدهام، اما
آیا رسیدهام؟
#چرخباد