راه
راه
آهــ
کش آمده است مسیر...
خستهایم،
ما را قبول کن،
با خاک روی دامنمان...
#چرخباد
لحظهها به انتظار دیدار طی میشوند...
آشفته بازاریست مغزِ من، مثل جریان باد در مسیر حرکت، پر از تصاویری که میچرخند، و بیدفاع در برابر هجوم واژههایی که عبور میکنند...
ولی من دهان بستهام به صبر!
که وقتی رسیدم،
به اندازه روزهای دلتنگی، به جای همه حرفهای نگفته، قد تمامِ غصههای در دل مانده، از حرمت بوسه بردارم...
شاید چند تایی هم اضافه تر، برای روزهای مبادا.
و احتمالا یکعالمه هم برای سوغاتی!
#چرخباد
ما،
ایستاده در میان این لحظه،
اینجا،
پاسخِ تمام راهی که پشت سر گذاشتهایم،
با تپشِ قلبهایی که بالاخره به سکوتِ حضور رسیدهاند...
اینجا...
اینجا که دیگر نه تاریکی هست،
و نه انتظار...
اینجا،
نورِ مطلق،
لحظهای که برایش دعا کرده بودم...
آمدهام، اما
آیا رسیدهام؟
#چرخباد
من، دوتا بوسه از گوشه ضریحت برداشتهام، از رویِ ستونِ سمت راستِ همان ضلعی که رو به قبله است، درست از زیرِ نقش انگور؛
حالا باید مراقب لبهایم باشم،
که یکی از این امانتیها را ببرم تهران، دیگری را برسانم مشهد؛
باید این بوسهها را جای سوغات روی چشم عزیزانم بگذارم...
#چرخباد
انگار زیر قدمها، دریا پهن کردهاند،
فرشهای آبی حرم، روی زمین، آینه آسمان اند...
من هرچه نگاه کردم،
همهاش تو بودی...
مثل کسی که در اعماق دریا غرق شده،
یا در نهایت آسمان، گُم،
و دیگر جز آبیِ بیکران، چیزی ندیده است.
#چرخباد