من، دوتا بوسه از گوشه ضریحت برداشتهام، از رویِ ستونِ سمت راستِ همان ضلعی که رو به قبله است، درست از زیرِ نقش انگور؛
حالا باید مراقب لبهایم باشم،
که یکی از این امانتیها را ببرم تهران، دیگری را برسانم مشهد؛
باید این بوسهها را جای سوغات روی چشم عزیزانم بگذارم...
#چرخباد
انگار زیر قدمها، دریا پهن کردهاند،
فرشهای آبی حرم، روی زمین، آینه آسمان اند...
من هرچه نگاه کردم،
همهاش تو بودی...
مثل کسی که در اعماق دریا غرق شده،
یا در نهایت آسمان، گُم،
و دیگر جز آبیِ بیکران، چیزی ندیده است.
#چرخباد
رو به روی ضریح شاید با چند متر فاصله، نزدیکترین جایی که میشد نشست، نشستم؛ نشد!
رفتم عقبتر، توی صحن پشت یکی از پنجرهها، رو به ضریح؛ نشد!
دورتر شدم، نزدیک بابالرضا، روی فرشهای آبی، روبهروی ایوان طلا؛ نشد!
آمدم بیرون، زیر سایهبان ها از آخرین ستون تا اولی، راه رفتم، ایستادم، اشک ریختم، نگاهت کردم؛ نشد!
از زیر سایهبانها بیرون آمدم، زل زدم به آسمان، نفهمیدم هوا غبارآلود تر بود یا قلب من؛ اما باز هم نشد.
عقبتر، اینبار تکیه دادم به آخرین دیوار، ساکتِ ساکت. دیر شد، باید برمیگشتم؛ نشد.
حالا رو به روی گنبدم، انتهای شارع الرسول؛
دیگر نه در تمنای شنیدن، که در لحظه ای از فهمیدن.
این همه راه آماده بودم که بگویم،
و تو از من آگاهتر بودی به حرفهایم،
میشد، نخواستی...
من از طوفان فرار میکردم،
تو
دریا نوشاندیام که غرق شوم،
و آسمان نشانم دادی که پر بگیرم...
#چرخباد
میان نجوای سنگ ها،
روی رد سالهایی که گذشته،
حقیقتی در هوا جاری بود از جنس حضور
که اگر گوش میسپردی،
میشنیدی که سلامت را علیک میگفت!
#وادیالسلام
#چرخباد
دوباره آمد، اما اینبار روی دوش مردم،
او ساکت بود، بقیه میگفتند: «لا اله الا الله»
آمده بود برای آخرین خداحافظی، برای اولین سلام
و در هیاهوی هوای حرم،
چرخید،
طواف کرد،
رها شد،
و رفت...
و غرق شد، در نوری بیمرز،
در میان حضوری بی پایان،
در او...
به چه پایانی و عجب آغازی، خوش به حالش...
#چرخباد
اگر منِ قبلاً بود، میگفتم: «دست خالی رهایمان نکن»
حالا اما دلم میخواهد بگویم:
«دست خالیتر راهیمان کن!
هرچه داریم بگیر،
هرچه سنگین است، هرچه در باد نمیرقصد، هرچه برای رفتن اضافیست!
همه را،
هر چه از ما مانده،
مَنِمان را بگیر
هیچِمان را بفرست برویم...!»
#چرخباد
انگار انگشتانِ سیاهِ اردیبهشتِ تهران، از میان آستینهای درازی که تا اینجا کشیده شدند، بیرون آمده و دور حلقومم پیچیدهاند،
و هرچه به رفتن نزدیکتر میشوم گلویم را سختتر میفشارند...
آهـ
خدایا به لحظههای دور شدن رحم کن،
به سختیِ راهی که هنوز آغاز نشده...
#چرخباد
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
رو به روی ضریح شاید با چند متر فاصله، نزدیکترین جایی که میشد نشست، نشستم؛ نشد! رفتم عقبتر، توی ص
تصمیمم را گرفتم، نمیخواستم نگفته بروم، من آمده بودم برای حرف زدن، و این آخرین فرصت بود، زیارت وداع؛
سبز پوشیدم... رنگِ جوانههایی که در اولین نگاه در وجودم رویاندی!
تنها آمدم، چون آنهمه حرف، خلوت لازم داشت.
بدون کیف، سبک آمدم، سینهام به اندازه کافی سنگین بود، انقدر که آخرین قدمهای روبه حرم را به سختی برداشتم.
وقتی به ابتدای خیابان رسیدم، در اولین گیت ورودی شارع الرسول، فقط من بودم و یک خادمِ بازرس؛
روی سینهام دست کشید و رد شدم، اما یکقدم مانده به در خروجی صدایم زد، گمانم سنگینی سینهام را حس کرده بود، برگشتم،
انگشت اشارهاش را رو به انگشترم گرفت و دست دیگرش را رو به سینه اش، گفت:«قبول؟ هدیه؟»
همین، همین دوکلمه.
شنیدم، فهمیدم، اما ترسیدم...
انگشتش هنوز انگشترم را نشان کرده بود،
پرسیدم:«چی؟»
اینبار دستی که رو به سینهاش بود را رو به حرم کرد، گفت:«هدیه! خادمِ امیرالمومنین»
دعایم خیلی زود اجابت شده بود.
کاش کفشهایم زیبا بود، تا دلش آنها را میخواست، حاضر بودم پابرهنه تا کربلا بروم، میشد بدون کفش برگردم تهران.
کاش از چادرم خوشش میآمد، نهایتا یکی دیگر میخریدم، یا از لباسم، خب یکی دیگر میدوختم،
یا کاش گوشواره میخواست، یا ساعتم که رنگ دریا داشت،
یا کاش النگو داشتم، همان را میدادم.
اما انگشتر خواست،
دقیقا همانی که حتی وقت وضو هم در نمیآوردم،
همان که از آن فقط همان یکی بود،
همان که نمیشود دوباره خرید، دوباره ساخت... همان را.
مکث کردم؟
دستانم نه.
دلم؟
آهـ
سبکتر بیرون آمدم، بعد زل زدم به گنبد و خندیدم...
نمیخواستی حرف بزنم آقا، نخواستی!
حرفهای من چرک بودند، بیهوده بودند،
تو میخواهی گذشت را یادم بدهی،
و عوضش در آغوشم گرفتی و دوتا بوسه دادی، دقیقا از روی کلمه «قال»ی حک شده روی ضریح، انگار خواستی بفهمم اینبار باید صبر کنم که کسِ دیگری بگوید...
آمده بودم زیاد حرف بزنم، اما فقط همین را زمزمه کردم:
«اگر قَدِ من گرفتی، قَدِ خودت پس بده.»
همین، همین جای خداحافظی...
#چرخباد
آهـ نجف،
ای آرزوی من...
در این لحظهها که میروم،
همهچیز کمی درهم شده،
از تو جوانههایی در من،
و از من تمامم در تو جا مانده.
میروم،
در راهی که هنوز ادامه دارد،
میروم،
ولی تو را ترک نمیکنم...
#چرخباد
تو همه حرمت بوسیدنی بود.
پردههای سرمهایِ نرمش،
درهای بزرگ ورودی،
سایهبانهای محکم و بلندش،
نردههای چوبیِ نزدیک ضریح یا فلزیهای توی حیاط!
سنگ سبزِ دیوارها،
کاشیهای سفید و فرشهای سرخش...
همهجا، همه جا!
بابالرضا ولی، بوسیدنیتر... من یکی از آنجا برداشتم که لابه لای #چرخباد ها بکارم، برای اینکه بماند برای روزهای مبادا، برای وقتِ تشنگی، برای دوباره خواندن، دوباره نوشیدن...
#چرخباد