اگر منِ قبلاً بود، میگفتم: «دست خالی رهایمان نکن»
حالا اما دلم میخواهد بگویم:
«دست خالیتر راهیمان کن!
هرچه داریم بگیر،
هرچه سنگین است، هرچه در باد نمیرقصد، هرچه برای رفتن اضافیست!
همه را،
هر چه از ما مانده،
مَنِمان را بگیر
هیچِمان را بفرست برویم...!»
#چرخباد
انگار انگشتانِ سیاهِ اردیبهشتِ تهران، از میان آستینهای درازی که تا اینجا کشیده شدند، بیرون آمده و دور حلقومم پیچیدهاند،
و هرچه به رفتن نزدیکتر میشوم گلویم را سختتر میفشارند...
آهـ
خدایا به لحظههای دور شدن رحم کن،
به سختیِ راهی که هنوز آغاز نشده...
#چرخباد
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
رو به روی ضریح شاید با چند متر فاصله، نزدیکترین جایی که میشد نشست، نشستم؛ نشد! رفتم عقبتر، توی ص
تصمیمم را گرفتم، نمیخواستم نگفته بروم، من آمده بودم برای حرف زدن، و این آخرین فرصت بود، زیارت وداع؛
سبز پوشیدم... رنگِ جوانههایی که در اولین نگاه در وجودم رویاندی!
تنها آمدم، چون آنهمه حرف، خلوت لازم داشت.
بدون کیف، سبک آمدم، سینهام به اندازه کافی سنگین بود، انقدر که آخرین قدمهای روبه حرم را به سختی برداشتم.
وقتی به ابتدای خیابان رسیدم، در اولین گیت ورودی شارع الرسول، فقط من بودم و یک خادمِ بازرس؛
روی سینهام دست کشید و رد شدم، اما یکقدم مانده به در خروجی صدایم زد، گمانم سنگینی سینهام را حس کرده بود، برگشتم،
انگشت اشارهاش را رو به انگشترم گرفت و دست دیگرش را رو به سینه اش، گفت:«قبول؟ هدیه؟»
همین، همین دوکلمه.
شنیدم، فهمیدم، اما ترسیدم...
انگشتش هنوز انگشترم را نشان کرده بود،
پرسیدم:«چی؟»
اینبار دستی که رو به سینهاش بود را رو به حرم کرد، گفت:«هدیه! خادمِ امیرالمومنین»
دعایم خیلی زود اجابت شده بود.
کاش کفشهایم زیبا بود، تا دلش آنها را میخواست، حاضر بودم پابرهنه تا کربلا بروم، میشد بدون کفش برگردم تهران.
کاش از چادرم خوشش میآمد، نهایتا یکی دیگر میخریدم، یا از لباسم، خب یکی دیگر میدوختم،
یا کاش گوشواره میخواست، یا ساعتم که رنگ دریا داشت،
یا کاش النگو داشتم، همان را میدادم.
اما انگشتر خواست،
دقیقا همانی که حتی وقت وضو هم در نمیآوردم،
همان که از آن فقط همان یکی بود،
همان که نمیشود دوباره خرید، دوباره ساخت... همان را.
مکث کردم؟
دستانم نه.
دلم؟
آهـ
سبکتر بیرون آمدم، بعد زل زدم به گنبد و خندیدم...
نمیخواستی حرف بزنم آقا، نخواستی!
حرفهای من چرک بودند، بیهوده بودند،
تو میخواهی گذشت را یادم بدهی،
و عوضش در آغوشم گرفتی و دوتا بوسه دادی، دقیقا از روی کلمه «قال»ی حک شده روی ضریح، انگار خواستی بفهمم اینبار باید صبر کنم که کسِ دیگری بگوید...
آمده بودم زیاد حرف بزنم، اما فقط همین را زمزمه کردم:
«اگر قَدِ من گرفتی، قَدِ خودت پس بده.»
همین، همین جای خداحافظی...
#چرخباد
آهـ نجف،
ای آرزوی من...
در این لحظهها که میروم،
همهچیز کمی درهم شده،
از تو جوانههایی در من،
و از من تمامم در تو جا مانده.
میروم،
در راهی که هنوز ادامه دارد،
میروم،
ولی تو را ترک نمیکنم...
#چرخباد
تو همه حرمت بوسیدنی بود.
پردههای سرمهایِ نرمش،
درهای بزرگ ورودی،
سایهبانهای محکم و بلندش،
نردههای چوبیِ نزدیک ضریح یا فلزیهای توی حیاط!
سنگ سبزِ دیوارها،
کاشیهای سفید و فرشهای سرخش...
همهجا، همه جا!
بابالرضا ولی، بوسیدنیتر... من یکی از آنجا برداشتم که لابه لای #چرخباد ها بکارم، برای اینکه بماند برای روزهای مبادا، برای وقتِ تشنگی، برای دوباره خواندن، دوباره نوشیدن...
#چرخباد
ما، پوچهای پر ادعا،
کثیفهای دماغو،
تاریکهای بیخاصیت،
بادکردههای تو خالی!
ما، به دردنخورهای عالم،
نه نوکری بلدیم، نه خادمی میتوانیم،
در گدایی هم کاهلیم!
تو اما آقایی،
و رسمِ سروری را خوب میدانی،
سایهات مستدام...
#چرخباد
سلام،
سلام بر آسمانی که نگاهت کرده،
سلام بر زمینی که قدمهایت را بوسیده،
سلام بر هوایی که روزی تنفس کردهای،
سلام بر بادی که موهایت را نوازش کرده،
سلام بر درهایی با دستانت باز شدهاند،
سلام بر دیوارهایی که صدایت را شنیدهاند،
سلام بر محرابی که به خونِ پیشانیات آزین شده...
سلام بر تو،
سلام بر مسجد کوفه.
#کوفه
#چرخباد
کوفه...
آه از کوفه،
آه از کوفهٔ خسته کننده!
دلم نمیخواد دربارهاش بنویسم،
با این که هزار خط کلمه دارم اما خستهام، انگار یه بیابون خاک توی نفسم تهنشین شده...؛ شاید از همون خاکی که بر سر مردمی شد که ولایت علی رو نخواستند،
و پسرِ علی رو تنها گذاشتند...
#چرخباد
مسجدش را اما حسابی بوسیدم...
درو دیوار و ستونهایش را که روزهای زیادی میزبان علی بودند،
و بارها زمینش را، که زیر پای علی بوده،
و مرقد مسلم را، که امانتدار و فدایی پسرِ علی بود، و ضریح مختار را، که خونخواهِ پسر علی بود،
و وقتی کاروانِ خسته راهی شدند، خواستم صبر کنند، که تنها تا مرقد میثم تمار بدوم برای اینکه ببوسمش،
همان که مُحبِ علی بود و برای علی مرد!...
#چرخباد
این روشنی که زیاد میشود، از خورشید است که طلوع کرده و آرام آرام گونه آسمان را نوازش میکند و بالا میآید یا نورِ حرمِ حسینِ علی «علیهالسلام» است که قدم به قدم نزدیکش میشویم...؟
#چرخباد
از لبهی همهی سلولهای تنم، اشتیاق لبریز شده،
دلتنگی در تپش است، و من بیتابِ رسیدن و لحظهای در حضور ایستادن...
اما خیلی راه آمدهایم،
قدمهایمان درد گرفته از سنگینی بار خاطره آنهمه جاده،
مکثی میانه مسیر نیاز است، لحظهای برای آماده شدن و جان سبک کردن،
باید نفس تازه کنیم؛
تلاطم حوض فقط وقتی آرام بگیرد عکس ماه را در آغوش میکشد...
#چرخباد