تو همه حرمت بوسیدنی بود.
پردههای سرمهایِ نرمش،
درهای بزرگ ورودی،
سایهبانهای محکم و بلندش،
نردههای چوبیِ نزدیک ضریح یا فلزیهای توی حیاط!
سنگ سبزِ دیوارها،
کاشیهای سفید و فرشهای سرخش...
همهجا، همه جا!
بابالرضا ولی، بوسیدنیتر... من یکی از آنجا برداشتم که لابه لای #چرخباد ها بکارم، برای اینکه بماند برای روزهای مبادا، برای وقتِ تشنگی، برای دوباره خواندن، دوباره نوشیدن...
#چرخباد
ما، پوچهای پر ادعا،
کثیفهای دماغو،
تاریکهای بیخاصیت،
بادکردههای تو خالی!
ما، به دردنخورهای عالم،
نه نوکری بلدیم، نه خادمی میتوانیم،
در گدایی هم کاهلیم!
تو اما آقایی،
و رسمِ سروری را خوب میدانی،
سایهات مستدام...
#چرخباد
سلام،
سلام بر آسمانی که نگاهت کرده،
سلام بر زمینی که قدمهایت را بوسیده،
سلام بر هوایی که روزی تنفس کردهای،
سلام بر بادی که موهایت را نوازش کرده،
سلام بر درهایی با دستانت باز شدهاند،
سلام بر دیوارهایی که صدایت را شنیدهاند،
سلام بر محرابی که به خونِ پیشانیات آزین شده...
سلام بر تو،
سلام بر مسجد کوفه.
#کوفه
#چرخباد
کوفه...
آه از کوفه،
آه از کوفهٔ خسته کننده!
دلم نمیخواد دربارهاش بنویسم،
با این که هزار خط کلمه دارم اما خستهام، انگار یه بیابون خاک توی نفسم تهنشین شده...؛ شاید از همون خاکی که بر سر مردمی شد که ولایت علی رو نخواستند،
و پسرِ علی رو تنها گذاشتند...
#چرخباد
مسجدش را اما حسابی بوسیدم...
درو دیوار و ستونهایش را که روزهای زیادی میزبان علی بودند،
و بارها زمینش را، که زیر پای علی بوده،
و مرقد مسلم را، که امانتدار و فدایی پسرِ علی بود، و ضریح مختار را، که خونخواهِ پسر علی بود،
و وقتی کاروانِ خسته راهی شدند، خواستم صبر کنند، که تنها تا مرقد میثم تمار بدوم برای اینکه ببوسمش،
همان که مُحبِ علی بود و برای علی مرد!...
#چرخباد
این روشنی که زیاد میشود، از خورشید است که طلوع کرده و آرام آرام گونه آسمان را نوازش میکند و بالا میآید یا نورِ حرمِ حسینِ علی «علیهالسلام» است که قدم به قدم نزدیکش میشویم...؟
#چرخباد
از لبهی همهی سلولهای تنم، اشتیاق لبریز شده،
دلتنگی در تپش است، و من بیتابِ رسیدن و لحظهای در حضور ایستادن...
اما خیلی راه آمدهایم،
قدمهایمان درد گرفته از سنگینی بار خاطره آنهمه جاده،
مکثی میانه مسیر نیاز است، لحظهای برای آماده شدن و جان سبک کردن،
باید نفس تازه کنیم؛
تلاطم حوض فقط وقتی آرام بگیرد عکس ماه را در آغوش میکشد...
#چرخباد
کاش خودم —این تکه از بقیهٔ قلبی که در نجف جامانده— را میگذاشتم روی طاقچه کشوائیه ۴، خادمها هم بَرممیداشتند و میچپاندند توی قفسه ۹۳۴، همانجا که الآن کفشهایم را گذاشتهاند.
کجا اَمنتر از حرم عباس؟
و چه کسی امانتدار تر از پسرِ علی «علیه السلام»؟
#چرخباد
کاش ما را توی فرات غرق کنی، یا توی یکی از بیابانهای اطرافِ کربلا دفن!
بعد همان هیچِمانده را در خودت حل کنی، خودت که در آغوشِ زهرایِ علیست، خودت که فدایی دخترِ علیست، خودت که علمدار حسینِ علیست؛ خودت که محوِ خدایِ علیست، خودت که عباسبنعلیست...
کاش دعای من همین باشد،
همین برای هرکس که میشناسم و هرکس که مرا میشناسد.
همین برای ابد، که تو باشی فقط.
تو برای همه،
تو برای همیشه.
#چرخباد
نه جملههای من تاب دارند، و نه هیچ کلمهای میتواند، و نه اصلا حروف بلدند که اینجا را توصیف کنند فقط میتوانند بگویند: «اینجا حرمِ پسرِ علیست...»
سلام حسینِ علی«علیه السلام»
سلام آقا زاده...
#چرخباد
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 آن روزها آنجا بازار داغ بود! خستگی را با نور معامله میکردیم، دلتنگی را با عشق، جای تمام غمهای
(ساختمانِ نیمهکارهٔ پشتِ هتل الماس را هنوز نساختهاند!)
این یکی را با حسرت نوشتم و کاش کسی نفهمد.
و اگر فهمیدید هم به هیچکس نگویید که چقدر راه رفتم فقط برای زل زدن به پلههای زردِ فلزیِ ترسناکش...!
#چرخباد