eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
546 دنبال‌کننده
182 عکس
6 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
از لبه‌ی همه‌ی سلول‌های تنم، اشتیاق لبریز شده، دلتنگی در تپش است، و من بی‌تابِ رسیدن و لحظه‌ای در حضور ایستادن... اما خیلی راه آمده‌ایم، قدم‌هایمان درد گرفته از سنگینی بار خاطره آن‌همه جاده، مکثی میانه مسیر نیاز است، لحظه‌ای برای آماده شدن و جان سبک کردن، باید نفس تازه کنیم؛ تلاطم حوض فقط وقتی آرام بگیرد عکس ماه را در آغوش می‌کشد...
کاش خودم —این تکه از بقیهٔ قلبی که در نجف جامانده— را می‌گذاشتم روی طاقچه کشوائیه ۴، خادم‌ها هم بَرم‌می‌داشتند و می‌چپاندند توی قفسه ۹۳۴، همانجا که الآن کفش‌هایم‌ را گذاشته‌اند. کجا اَمن‌تر از حرم عباس‌؟ و چه کسی امانت‌دار تر از پسرِ علی «علیه السلام»؟
کاش ما را توی فرات غرق کنی، یا توی یکی از بیابان‌های اطرافِ کربلا دفن! بعد همان هیچ‌ِمانده را در خودت حل کنی، خودت که در آغوشِ زهرایِ علی‌ست، خودت که فدایی دخترِ علی‌ست، خودت که علمدار حسینِ علی‌ست‌؛ خودت که محوِ خدایِ علی‌ست، خودت که عباس‌بن‌علی‌ست... کاش دعای من همین باشد، همین برای هرکس که میشناسم و هرکس که مرا می‌شناسد. همین برای ابد، که تو باشی فقط. تو برای همه، تو برای همیشه.
نه جمله‌های من تاب دارند، و نه هیچ کلمه‌ای می‌تواند، و نه اصلا حروف بلدند که اینجا را توصیف کنند فقط می‌توانند بگویند: «اینجا حرمِ پسرِ علی‌ست...» سلام حسینِ علی«علیه السلام» سلام آقا زاده...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 آن روز‌ها آنجا بازار داغ بود! خستگی‌ را با نور معامله می‌کردیم، دلتنگی را با عشق، جای تمام غم‌های
‌ ‌(ساختمانِ نیمه‌کارهٔ پشتِ هتل الماس را هنوز نساخته‌اند!) این یکی را با حسرت نوشتم و کاش کسی نفهمد. و اگر فهمیدید هم به هیچ‌کس نگویید که چقدر راه رفتم فقط برای زل زدن به پله‌های زردِ فلزیِ ترسناکش...!
چند روز پیش از آمدن، در ناگهانی ساده! در لحظه‌ای که کسی انتظارش را نداشت، در افتاد روی پای بابا، و انگشتش زخم شد، آن‌قدر عمیق، که دو روز خون‌ریزی کرد. و بعد، در سفر، با هر گام، هر توقف، هر تکان، هر لرزش، دوباره سر باز می‌کرد، دوباره خون می‌ریخت، و دوباره می‌سوخت. حالا، بابا مدارا می‌کند، مدام پانسمان عوض می‌کند، کمتر راه می‌رود، حواسش جمع است، و دیگران هم مراقب، هم نگران، هم همراهند. اما خب، زخم است دیگر... عمیق است، درد دارد، و دنبال بهانه می‌گردد که دوباره عود کند. درست مثل قلبِ من، و زخمی که همراهی‌‌اش می‌کند! من می‌خواهم که مدارا کنم... اما بهانه زیاد است برای سرباز کردن، اینجا بیشتر!
حرم، یک اتفاق است، خیلی فراتر از خاک و دیوار، و فراتر از هر آنچه چشم می‌بیند. اینجا، حقیقتی تب‌دار در هوا جاری‌ست که داغش در دل شعله می‌کشد و آرام نمی‌گیرد، از جنسِ آتشی که خاموش‌شدنی نیست... حرارت این حضور، سینه را گرم می‌کند و آن‌قدر می‌سوزد که اشک بجوشد و از چشم‌ سر برود.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
‌ ‌(ساختمانِ نیمه‌کارهٔ پشتِ هتل الماس را هنوز نساخته‌اند!) این یکی را با حسرت نوشتم و کاش کسی نفهم
✍🏻 - خط اول این پیام کافی بود تا تموم اون روزا از جلو چشام رد بشه و دلم پر بکشه برای یه بار دیگه دیدن اونجا...یه بار دیگه چشیدن طعم شربت آبلیموهای خنک موکب سمت چپش...شنیدن روضه با برق قطع و بدون میکروفن ...خوابیدن زیر سقف باز رو به پنکه هایی که هر بار سرشو به یه سمت مایل میکردن... آه از دلتنگی... - آه از ساختمان پشت هتل الماس (: با قلبی مضطر برای تکرار تمام ثانیه ها تمام لحظه ها و تمام فراز و فرود ها به جای ما هم نفس بکش :) + چه خوش‌ست راز گفتن به حریف نکته سنجی که سخن نگفته باشی به سخن رسیده باشد. •|🌌|• @bidelijat
زیر گرمای سنگینِ آفتابِ عراق، لا‌به‌لای سنگ‌هایی که ساکت بودند، در خوفِ خاموش قبرستان، میان تنهایی‌ِ زمین و غربت خاکِ تب‌دارش، ایستادم و نگاهت کردم، من این‌همه راه آمدم تا تو بیایی به دیدنم، و التماس کنم که دعایم کنی...
چندتایی هم فرفره رسید بین‌الحرمین. این‌یکی‌ها رنگِ خاک‌ بودند، نشانه‌ای از غبارِ راه‌های دوری که با قدم‌های خسته به شوقِ دیدار و انتظارِ وصال پیموده شدند. گوش سپرده بودند به نجوای زائران و زمزمه حضور عشق را می‌شنیدند، در رقصِ باد می‌چرخیدند و برای نوازش نگاه‌های گره خورده به آسمان ناز می‌کردند، و به عشق علی «علی‌السلام» میان بین‌الحرمین طواف کردند...
آقای حضرت عباس، می‌دانی به چه فکر می‌کنم؟ به این که مادرِ شما خیلی برای بچه‌های زهرا زحمت کشید، و همه‌اش را زهرا«سلام‌الله علیها»، در علقمه جبران کرد، نه؟ مگر نه این که نگاهت کرد، مگر بغلت نکرد؟ آقای حضرت عباس، پسرِ زیبای علی«علیه‌السلام»، زهرا تو را دوست دارد… می‌شود به او بگویی که ما —این سرگردان‌های غبارگرفته، این بی‌پناه‌های کوچک، این بی‌سر و پاها...— را هم نگاه کند؟ در آغوش بکشد؟ دوست داشته باشد؟ سفارشمان می‌کنی؟
پسر بودم، آن‌وقت صدایم را نذرِ علی «علیه‌السلام» می‌کردم؛ وسط بین‌الحرمین معرکه می‌گرفتم و رو به حرم حسینِ‌علی «علیه‌السلام»، مدح امیرالمومنین می‌خواندم...