چند روز پیش از آمدن،
در ناگهانی ساده! در لحظهای که کسی انتظارش را نداشت،
در افتاد روی پای بابا، و انگشتش زخم شد، آنقدر عمیق، که دو روز خونریزی کرد.
و بعد، در سفر،
با هر گام، هر توقف، هر تکان، هر لرزش، دوباره سر باز میکرد، دوباره خون میریخت، و دوباره میسوخت.
حالا، بابا مدارا میکند،
مدام پانسمان عوض میکند، کمتر راه میرود، حواسش جمع است، و دیگران هم مراقب، هم نگران، هم همراهند.
اما خب، زخم است دیگر...
عمیق است، درد دارد، و دنبال بهانه میگردد که دوباره عود کند.
درست مثل قلبِ من، و زخمی که همراهیاش میکند!
من میخواهم که مدارا کنم...
اما بهانه زیاد است برای سرباز کردن،
اینجا بیشتر!
#چرخباد
حرم، یک اتفاق است،
خیلی فراتر از خاک و دیوار، و فراتر از هر آنچه چشم میبیند.
اینجا، حقیقتی تبدار در هوا جاریست که داغش در دل شعله میکشد و آرام نمیگیرد، از جنسِ آتشی که خاموششدنی نیست...
حرارت این حضور، سینه را گرم میکند و آنقدر میسوزد که اشک بجوشد و از چشم سر برود.
#چرخباد
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
(ساختمانِ نیمهکارهٔ پشتِ هتل الماس را هنوز نساختهاند!) این یکی را با حسرت نوشتم و کاش کسی نفهم
✍🏻
#پیام_ناشناس
- خط اول این پیام کافی بود تا تموم اون روزا از جلو چشام رد بشه و دلم پر بکشه برای یه بار دیگه دیدن اونجا...یه بار دیگه چشیدن طعم شربت آبلیموهای خنک موکب سمت چپش...شنیدن روضه با برق قطع و بدون میکروفن ...خوابیدن زیر سقف باز رو به پنکه هایی که هر بار سرشو به یه سمت مایل میکردن... آه از دلتنگی...
- آه از ساختمان پشت هتل الماس (:
با قلبی مضطر برای تکرار تمام ثانیه ها تمام لحظه ها و تمام فراز و فرود ها
به جای ما هم نفس بکش :)
+ چه خوشست راز گفتن به حریف نکته سنجی
که سخن نگفته باشی به سخن رسیده باشد.
#بیدل_دهلوی
•|🌌|• @bidelijat
زیر گرمای سنگینِ آفتابِ عراق، لابهلای سنگهایی که ساکت بودند، در خوفِ خاموش قبرستان، میان تنهاییِ زمین و غربت خاکِ تبدارش، ایستادم و نگاهت کردم،
من اینهمه راه آمدم تا تو بیایی به دیدنم،
و التماس کنم که دعایم کنی...
#وادیعتیق
#مزارسیدهاشمحداد
#چرخباد
چندتایی هم فرفره رسید بینالحرمین.
اینیکیها رنگِ خاک بودند، نشانهای از غبارِ راههای دوری که با قدمهای خسته به شوقِ دیدار و انتظارِ وصال پیموده شدند.
گوش سپرده بودند به نجوای زائران و زمزمه حضور عشق را میشنیدند،
در رقصِ باد میچرخیدند و برای نوازش نگاههای گره خورده به آسمان ناز میکردند،
و به عشق علی «علیالسلام»
میان بینالحرمین طواف کردند...
#چرخباد
#جنون
آقای حضرت عباس،
میدانی به چه فکر میکنم؟
به این که مادرِ شما خیلی برای بچههای زهرا زحمت کشید،
و همهاش را زهرا«سلامالله علیها»، در علقمه جبران کرد، نه؟
مگر نه این که نگاهت کرد، مگر بغلت نکرد؟
آقای حضرت عباس، پسرِ زیبای علی«علیهالسلام»،
زهرا تو را دوست دارد…
میشود به او بگویی که ما
—این سرگردانهای غبارگرفته،
این بیپناههای کوچک،
این بیسر و پاها...— را هم نگاه کند؟
در آغوش بکشد؟
دوست داشته باشد؟
سفارشمان میکنی؟
#چرخباد
آقای امام حسینِ عزیز، آقازاده علی «علیهالسلام»
حرمت خیلی زیباست.
حتی از پشت پرده اشک، حتی تار!
#چرخباد
از بابالکرامه که وارد شدم، صدای بلندی حرم را دوره کرده بود، نوایی که نمیفهمیدم به چه زبانیست اما معلوم بود عدهای دسته جمعی میخوانند،
سر چرخاندم و دیدم گروهِ بزرگیاند که مردهایشان لباسهای بلند سفید یکدست پوشیدهاند و کلاههای گردی بر سردارند که لبهاش تزئین طلایی دارد،
زنهایشان هم از همان لباسهایی داشتند که همه یک مدل بود اما رنگ و طرحهایشان فرق میکرد؛ یک دامن که قدش تا روی پایشان میرسید و روسریهای بلند همرنگی که قسمتِ بالای سرش انگار یک تکه پارچه مثلثی اضافه داشت و معمولا با سوزن پشتِ سرشان نگهش میداشتند، البته عدهای هم آن تکه را کج روی نیمی از صورتشان انداخته بودند و بقیه هم یک شال دیگر از رویش پیچیده بودند دور سرشان، یک خط دوخت هم از روی سینه تا بالای شانهها و پشت کمر از روی روسری هایشان رد شده بود که یک پارچه بلند را با چینهای زیاد به قسمت بالایی وصل میکرد و قدش تا پایین کمرشان میرسید.
نزدیکشان شدم و تنها خانمِ سیاه جمع بودم که با چادر جلو رفتم و بین دسته رنگی و روشنشان نشستم.
جمعیتشان گمانم بیشتر از صد نفر بود که جمع شده بودند یک طرف حرم و نوحه میخوانند، البته عده زیادی هم از بقیه زائران اطرافشان ایستاده بودند که نگاهشان میکردند.
من چیزی از نوحههایشان نمیفهمیدم اما کنارشان سینه میزدم و فقط یک کلمه را همراهشان میگفتم، آنهم وقتی بود که شعرشان میرسید به: «حسین»
موقع برگشت،
روی پلهها، خانمی را دیدم که از همان لباسها داشت، اینیکی رنگش سبز روشن بود و لبه مقنعه و پایینِ دامنش گلهای سرخ روییده بود.
صدایش کردم، به فارسی: «خانم»، برگشت و پرسیدم:«اهل کجایید»، بعد بلافاصله گفتم «وِر آر یو فرام؟»!
لبخند زد، مهربانی پاشید توی صورتم و خیلی آرام گفت: «افریکا»
دوست داشتم درباره لباس هایشان بپرسم اما من نه زبان آفریقایی بلد بودم، نه انگلیسی خوب میدانستم و نه عربی میتوانستم حرف بزنم!
به لباسش اشاره کردم و انگار سوالم را فهمید چون ایستاد و توضیح داد، او انگلیسی بلد بود اما من از تمام حرف هایش فقط چند کلمه فهمیدم!
«دیفرنت کانتریز!» و مثالهایش: پاکستان، آفریقا، اندونزی، آمریکا و...
و «وان لیدر»
و البته، خب این را قبلاً بهتر فهمیده بودم،
دقیقا آنجا که با ظاهر و زبان متفاوت کنار زائرانی از سرزمینهای مختلف نشستم و با هم اسم یکی را فریاد میزدیم که هیچ مرز، تفاوت یا فاصلهای را نمیشناخت: «حسین».
#چرخباد
من بچه خیلی دوست دارم، مخصوصا اون نیموجبیهایی که قدشون پنجاه سانت هم نمیشه اما لباس عربی بلند میپوشن(:
تو این سفر، هرجا بچه کوچیک میدیدم، براش دست تکون میدادم یا سر خم میکردم و لبخند میزدم و معمولا اگر مادرشون اجازه بده بغلشون میکنم و میبوسم؛
اما ماجرا دیگه کم کم داره یه خورده پیچیده میشه!
چون آدما از شدت ذوق و بغضم موقع دیدن بچهها تعجب میکنن، و ازم میپرسن: «خودت بچه نداری» —به اشاره و نیمچه اطلاعاتی که از زنگهای عربی دبیرستان برام مونده میفهمم—
و من هم، هربار جواب میدم: «لا»!
بعد از بقیه حرفاشون که لابهلاش میگن «رزق» و آخرش «انشاءالله» میفهمم که دارن برام دعا میکنن،
امروز یکیشون دوتا شکلات بهم داد، یکی دیگهشون بچهش رو داد بغلم و دستاش رو به نشانه دعا بلند کرد، یکی دیگه که خیلی هم جوون و زیبا بود موقع خداحافظی یک دستش رو رو به من گرفت و اون یکی رو روی شکمش گذاشت و بعد یکم بالا آورد و رو به حرم با لهجه غلیظ عربی گفت: «انشاءالله»
ببین آقای حضرت امام حسین «علیه السلامِ» عزیز
من زبون همشهریهای شما رو بلد نیستم که بهشون توضیح بدم اگر بچه ندارم برا اینه که بابای بچهها رو ندارم!
شما خودتون به کرمتون لطفا موقع اجابت دعاشون نواقص رفع حاجت رو بر طرف کنید. دمتون گرم😁
#کمیتاقسمتیطنز
#چرخباد
اینروزها اینجا، هر سوی حرم که چشم میگردد، پرچمهای سبز و طلایی رضوی را میبیند که در باد میرقصند...
و من هرکجا که دستم را به نشانه ادب روی سینه میگذارم، یکبار هم به تو سلام میدهم،
تو، نوادهٔ علی، همنامِ علی و غمخوارِ پسر علی... امام رضا «علیهالسلام» عزیزِ من.
تو که مرا سرِ سفره این عشق نشاندی...
#چرخباد
حالا که میرویم،
کاش میشد از تو کمی در چشمهایم بریزم و ببرم برای روزهای مبادا، برای وقتهایی که تاریکم!
و مقداری هم از عطرت توی سینهام بقچه کنم برای نفس کشیدن موقعِ خفهشدن از دلتنگی.
و اگر میشد، چند قدمی هم از بینالحرمین توی کفشم میریختم! که راه گم نکنم...
آهـ، نه!
حالا که میرویم، کاش جا بمانم...
#چرخباد