eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
546 دنبال‌کننده
182 عکس
7 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
از باب‌الکرامه که وارد شدم، صدای بلندی حرم را دوره کرده بود، نوایی که نمی‌فهمیدم به چه‌ زبانی‌ست اما معلوم بود عده‌ای دسته جمعی می‌خوانند، سر چرخاندم و دیدم گروهِ بزرگی‌اند که مردهایشان لباس‌های بلند سفید یک‌دست پوشیده‌اند و کلاه‌های گردی بر سردارند که لبه‌اش تزئین طلایی دارد، زن‌هایشان هم از همان لباس‌هایی داشتند که همه یک مدل بود اما رنگ و طرح‌هایشان فرق می‌کرد؛ یک دامن که قدش تا روی پایشان می‌رسید و روسری‌های بلند هم‌رنگی که قسمتِ بالای سرش انگار یک تکه پارچه مثلثی اضافه داشت و معمولا با سوزن پشتِ سرشان نگهش می‌داشتند، البته عده‌ای هم آن تکه را کج روی نیمی از صورتشان انداخته بودند و بقیه هم یک شال دیگر از رویش پیچیده بودند دور سرشان، یک خط دوخت هم از روی سینه تا بالای شانه‌ها و پشت کمر از روی روسری هایشان رد شده بود که یک پارچه بلند را با چین‌های زیاد به قسمت بالایی وصل می‌کرد و قدش تا پایین کمرشان می‌رسید‌. نزدیکشان شدم و تنها خانمِ سیاه جمع بودم که با چادر جلو رفتم و بین دسته‌ رنگی‌ و روشنشان نشستم. جمعیتشان گمانم بیشتر از صد نفر بود که جمع‌ شده بودند یک طرف حرم و نوحه می‌خوانند، البته عده زیادی هم از بقیه زائران اطرافشان ایستاده بودند که نگاهشان می‌کردند. من چیزی از نوحه‌هایشان نمی‌فهمیدم اما کنارشان سینه می‌زدم و فقط یک کلمه را همراهشان می‌گفتم، آن‌هم وقتی بود که شعرشان می‌رسید به: «حسین» موقع برگشت، روی پله‌ها، خانمی را دیدم که از همان لباس‌ها داشت، این‌یکی رنگش سبز روشن بود و لبه‌ مقنعه و پایینِ دامنش گل‌های سرخ روییده بود. صدایش کردم، به فارسی: «خانم»، برگشت و پرسیدم:«اهل کجایید»، بعد بلافاصله گفتم «وِر آر یو فرام؟»! لبخند زد، مهربانی پاشید توی صورتم و خیلی آرام گفت: «افریکا» دوست داشتم درباره لباس هایشان بپرسم اما من نه زبان آفریقایی بلد بودم، نه انگلیسی خوب می‌دانستم و نه عربی می‌توانستم حرف بزنم! به لباسش اشاره کردم و انگار سوالم را فهمید چون ایستاد و توضیح داد، او انگلیسی بلد بود اما من از تمام حرف هایش فقط چند کلمه فهمیدم! «دیفرنت کانتریز!» و مثال‌هایش: پاکستان، آفریقا، اندونزی، آمریکا و... و «وان لیدر» و البته، خب این را قبلاً بهتر فهمیده بودم، دقیقا آنجا که با ظاهر و زبان متفاوت کنار زائرانی از سرزمین‌های مختلف نشستم و با هم اسم یکی را فریاد می‌زدیم که هیچ مرز، تفاوت یا فاصله‌ای را نمی‌شناخت: «حسین».
من بچه خیلی دوست دارم، مخصوصا اون نیم‌وجبی‌هایی که قدشون پنجاه سانت هم نمیشه اما لباس عربی بلند می‌پوشن(: تو این سفر، هرجا بچه کوچیک می‌دیدم، براش دست تکون می‌دادم یا سر خم می‌کردم و لبخند می‌زدم و معمولا اگر مادرشون اجازه بده بغلشون می‌کنم و می‌بوسم؛ اما ماجرا دیگه کم کم داره یه خورده پیچیده میشه! چون آدما از شدت ذوق و بغضم موقع دیدن بچه‌ها تعجب می‌کنن، و ازم می‌پرسن: «خودت بچه نداری» —به اشاره و نیمچه‌ اطلاعاتی که از زنگ‌های عربی دبیرستان برام مونده می‌فهمم— و من هم، هربار جواب می‌دم: «لا»! بعد از بقیه حرفاشون که لا‌به‌لاش می‌گن «رزق» و آخرش «انشاءالله» می‌فهمم که دارن برام دعا می‌کنن، امروز یکیشون دوتا شکلات بهم داد، یکی دیگه‌شون بچه‌ش رو داد بغلم و دستاش رو به نشانه دعا بلند کرد، یکی دیگه که خیلی هم جوون و زیبا بود موقع خداحافظی یک دستش رو رو به من گرفت و اون یکی رو روی شکمش گذاشت و بعد یکم بالا آورد و رو به حرم با لهجه غلیظ عربی گفت: «انشاءالله» ببین آقای حضرت امام حسین «علیه السلامِ» عزیز من زبون هم‌شهری‌های شما رو بلد نیستم که بهشون توضیح بدم اگر بچه‌ ندارم برا اینه که بابای بچه‌ها رو ندارم! شما خودتون به کرم‌تون لطفا موقع اجابت دعاشون نواقص رفع حاجت رو بر طرف کنید. دمتون گرم😁
این‌روزها اینجا، هر سوی حرم که چشم می‌گردد، پرچم‌های سبز و طلایی رضوی را می‌بیند که در باد می‌رقصند... و من هرکجا که دستم را به نشانه ادب روی سینه می‌گذارم، یکبار هم به تو سلام می‌دهم، تو، نوادهٔ علی، هم‌‌نامِ علی و غمخوارِ پسر علی... امام رضا «علیه‌السلام» عزیزِ من. تو که مرا سرِ سفره‌ این عشق نشاندی...
حالا که می‌رویم، کاش می‌شد از تو کمی در چشم‌هایم بریزم و ببرم برای روزهای مبادا، برای وقت‌هایی‌ که تاریکم! و مقداری هم از عطرت توی سینه‌ام بقچه کنم برای نفس کشیدن موقعِ خفه‌شدن از دلتنگی. و اگر می‌شد، چند قدمی‌ هم از بین‌الحرمین توی کفشم‌ می‌ریختم! که راه گم نکنم... آهـ، نه! حالا که می‌رویم، کاش جا بمانم...
خوش‌بخت، مثل بادکنک‌های ترکیدهٔ گیر کرده زیر سایه‌بان‌‌های حرم(:
«حرم» توی تمامِ چشم‌هایی که نگاهش می‌کنند، یک عکس دارد، در هر گوشی که بشنودش، یک چیز می‌گوید، و با هر دهانی، یک جور توصیف می‌شود! «حرم» یک سه‌حرفی‌ست که قدرِ همه حروف تمام الفبا‌های جهان، حرف دارد. من که باشم که بتوانم تعریفش کنم! اما خوب می‌توانم از دوری‌اش –حتی همین حالا، موقع آخرین نگاه– اشک بریزم...
ای درد، کاش یک لحظه دست از روی سینه‌ام برداری، آرام بگیرم! آه اشک، کاش دقایقی رهایم کنی، سیر ببینمش... و ای من، کاش بمیری، جان ندارم برگردانمت...
لحظه‌ وداع، موقع آخرین نگاه، روبه‌‌روی ضریح، یکی نذر عطر داشت که به من هم رسید. رایحه حرم، کف دستم نور کاشت و وقتی روی چشمم کشیدم در نگاهم حرم رویید... دیگر دور نمی‌شویم، می‌رویم و دیوارهای حرم را با خود می‌کشیم و به طرف مرزهای شرقی نجف و نواحیِ غربِ خراسان، امتداد می‌دهیم...!
کنار سفره حضرت رقیه «سلام‌الله‌علیها» نشسته‌بودم، سفره‌ای که به مهر گسترده‌ بود و برکت را میان زائران قسمت می‌کرد. روضه می‌خواندند، و من در آن لحظات، به تمام آنها که برای شبیه تو شدن تلاش کردند می‌اندیشیدم، شبیه تو در از دست دادن، تشنگی، اطاعت و شهادت... و آن لحظه که روضه‌خوان از زبان زینبِ تو خواند، به این فکر کردم که او بعد از رقیه، در شرمندگی نزد برادر، خیلی شبیه تو شد، شبیه تو بعد از قاسمِ برادرت...
از اینجا به بعد سفر، هر قدمی که برمی‌دارم، تازه‌ است، اولین نگاه، اولین حضور و اولین لمسِ مکان‌هایی که تا امروز فقط نامشان را شنیده بودم. مثل حالا، اولین بار که آمدم مزار طفلان مسلم، جایی که تاریخ درد را در خاکش نگه داشته‌ و رودخانه‌اش بغض دارد... نگاهشان کردم، چیزی در دلم شکست، سوخت، بغض شد و فرو ریخت. کوچولو‌های مظلوم...
راننده اتوبوسمان یک آقای عرب مشتی‌مآب است به نام «ابو‌حسین» —حاج آقا می‌گوید از وقتی پسردار شده اینطور صدایش می‌کنند‌.— داشتم فکر می‌کردم اگر اسم دخترم را بگذارم «حریر»، بعد بشوم «اُمِ حریره»، قشنگ می‌شود یا نه؟(: (بخشی از این چیزها که می‌نویسم نتیجه خوردن بیشتر از پنج‌ تا قهوه و خیلی نخوابیدن است! اینها را بعداً احتمالا حذف می‌کنم.) فعلا از بماند. راستی، هرچند که ابو حسین فارسی بلد نبود، اما رمز وای‌فای موبایلش را گرفتم😁
توقفمان در کاظمین خیلی کوتاه بود، اندازه‌ برداشتن یک بوسه از گوشه‌ ضریح، آن‌هم از دور، از پشت ویلچر عزیز، در حالی که خم شده بودم، تا دستم به آستانش برسد، تا لحظه‌ای از این حضور را لمس کنم، و به نوازشش احیا شوم. اینجا، به قول علیرضا آذر، «جنون جمع اضداد» بود، حس آشنایی درونش داشت، اما در هوایش، غربت عجیبی پراکنده بود... من فکر می‌کنم شاید آن آشنایی، از پیوندش با امام رضا (علیه‌السلام) باشد، و غربتش، از جای خالی ایشان… کاظمین، خیلی فراغ چشیده است، انگار یک زخمِ قدیمی‌ست که با تنِ زمین خو گرفته... و به گمانم سوغاتش چیزی جز دلتنگی نباشد.