من بچه خیلی دوست دارم، مخصوصا اون نیموجبیهایی که قدشون پنجاه سانت هم نمیشه اما لباس عربی بلند میپوشن(:
تو این سفر، هرجا بچه کوچیک میدیدم، براش دست تکون میدادم یا سر خم میکردم و لبخند میزدم و معمولا اگر مادرشون اجازه بده بغلشون میکنم و میبوسم؛
اما ماجرا دیگه کم کم داره یه خورده پیچیده میشه!
چون آدما از شدت ذوق و بغضم موقع دیدن بچهها تعجب میکنن، و ازم میپرسن: «خودت بچه نداری» —به اشاره و نیمچه اطلاعاتی که از زنگهای عربی دبیرستان برام مونده میفهمم—
و من هم، هربار جواب میدم: «لا»!
بعد از بقیه حرفاشون که لابهلاش میگن «رزق» و آخرش «انشاءالله» میفهمم که دارن برام دعا میکنن،
امروز یکیشون دوتا شکلات بهم داد، یکی دیگهشون بچهش رو داد بغلم و دستاش رو به نشانه دعا بلند کرد، یکی دیگه که خیلی هم جوون و زیبا بود موقع خداحافظی یک دستش رو رو به من گرفت و اون یکی رو روی شکمش گذاشت و بعد یکم بالا آورد و رو به حرم با لهجه غلیظ عربی گفت: «انشاءالله»
ببین آقای حضرت امام حسین «علیه السلامِ» عزیز
من زبون همشهریهای شما رو بلد نیستم که بهشون توضیح بدم اگر بچه ندارم برا اینه که بابای بچهها رو ندارم!
شما خودتون به کرمتون لطفا موقع اجابت دعاشون نواقص رفع حاجت رو بر طرف کنید. دمتون گرم😁
#کمیتاقسمتیطنز
#چرخباد
اینروزها اینجا، هر سوی حرم که چشم میگردد، پرچمهای سبز و طلایی رضوی را میبیند که در باد میرقصند...
و من هرکجا که دستم را به نشانه ادب روی سینه میگذارم، یکبار هم به تو سلام میدهم،
تو، نوادهٔ علی، همنامِ علی و غمخوارِ پسر علی... امام رضا «علیهالسلام» عزیزِ من.
تو که مرا سرِ سفره این عشق نشاندی...
#چرخباد
حالا که میرویم،
کاش میشد از تو کمی در چشمهایم بریزم و ببرم برای روزهای مبادا، برای وقتهایی که تاریکم!
و مقداری هم از عطرت توی سینهام بقچه کنم برای نفس کشیدن موقعِ خفهشدن از دلتنگی.
و اگر میشد، چند قدمی هم از بینالحرمین توی کفشم میریختم! که راه گم نکنم...
آهـ، نه!
حالا که میرویم، کاش جا بمانم...
#چرخباد
خوشبخت،
مثل بادکنکهای ترکیدهٔ گیر کرده زیر سایهبانهای حرم(:
#چرخباد
«حرم»
توی تمامِ چشمهایی که نگاهش میکنند، یک عکس دارد، در هر گوشی که بشنودش، یک چیز میگوید، و با هر دهانی، یک جور توصیف میشود!
«حرم» یک سهحرفیست که قدرِ همه حروف تمام الفباهای جهان، حرف دارد.
من که باشم که بتوانم تعریفش کنم!
اما خوب میتوانم از دوریاش –حتی همین حالا، موقع آخرین نگاه– اشک بریزم...
#چرخباد
ای درد،
کاش یک لحظه دست از روی سینهام برداری، آرام بگیرم!
آه اشک،
کاش دقایقی رهایم کنی، سیر ببینمش...
و ای من،
کاش بمیری،
جان ندارم برگردانمت...
#چرخباد
لحظه وداع، موقع آخرین نگاه، روبهروی ضریح، یکی نذر عطر داشت که به من هم رسید.
رایحه حرم، کف دستم نور کاشت و وقتی روی چشمم کشیدم در نگاهم حرم رویید...
دیگر دور نمیشویم،
میرویم و دیوارهای حرم را با خود میکشیم و به طرف مرزهای شرقی نجف و نواحیِ غربِ خراسان، امتداد میدهیم...!
#چرخباد
کنار سفره حضرت رقیه «سلاماللهعلیها» نشستهبودم، سفرهای که به مهر گسترده بود و برکت را میان زائران قسمت میکرد.
روضه میخواندند،
و من در آن لحظات،
به تمام آنها که برای شبیه تو شدن تلاش کردند میاندیشیدم،
شبیه تو در از دست دادن، تشنگی، اطاعت و شهادت...
و آن لحظه که روضهخوان از زبان زینبِ تو خواند،
به این فکر کردم که او بعد از رقیه،
در شرمندگی نزد برادر،
خیلی شبیه تو شد،
شبیه تو بعد از قاسمِ برادرت...
#چرخباد
از اینجا به بعد سفر، هر قدمی که برمیدارم، تازه است، اولین نگاه، اولین حضور و اولین لمسِ مکانهایی که تا امروز فقط نامشان را شنیده بودم.
مثل حالا،
اولین بار که آمدم مزار طفلان مسلم، جایی که تاریخ درد را در خاکش نگه داشته و رودخانهاش بغض دارد...
نگاهشان کردم، چیزی در دلم شکست، سوخت، بغض شد و فرو ریخت.
کوچولوهای مظلوم...
#چرخباد
راننده اتوبوسمان یک آقای عرب مشتیمآب است به نام «ابوحسین» —حاج آقا میگوید از وقتی پسردار شده اینطور صدایش میکنند.—
داشتم فکر میکردم اگر اسم دخترم را بگذارم «حریر»، بعد بشوم «اُمِ حریره»، قشنگ میشود یا نه؟(:
(بخشی از این چیزها که مینویسم نتیجه خوردن بیشتر از پنج تا قهوه و خیلی نخوابیدن است!
اینها را بعداً احتمالا حذف میکنم.)
فعلا #کمیتاقسمتیطنز
از #چرخباد بماند.
راستی،
هرچند که ابو حسین فارسی بلد نبود،
اما رمز وایفای موبایلش را گرفتم😁
توقفمان در کاظمین خیلی کوتاه بود،
اندازه برداشتن یک بوسه از گوشه ضریح،
آنهم از دور، از پشت ویلچر عزیز،
در حالی که خم شده بودم، تا دستم به آستانش برسد، تا لحظهای از این حضور را لمس کنم، و به نوازشش احیا شوم.
اینجا، به قول علیرضا آذر،
«جنون جمع اضداد» بود،
حس آشنایی درونش داشت، اما در هوایش، غربت عجیبی پراکنده بود...
من فکر میکنم شاید آن آشنایی،
از پیوندش با امام رضا (علیهالسلام) باشد،
و غربتش،
از جای خالی ایشان…
کاظمین،
خیلی فراغ چشیده است،
انگار یک زخمِ قدیمیست که با تنِ زمین خو گرفته...
و به گمانم سوغاتش چیزی جز دلتنگی نباشد.
#کاظمین
#چرخباد
آمدیم زیارت مزار سید محمد؛
البته من ایشان را نمیشناسم،
اما حاجآقا میگفت برای عراقیها خیلی عزیز است، و از شلوغی حرمش هم پیدا بود.
بوسیدمش، چون محبین علی «علیهالسلام» دوستش دارند...
#چرخباد