اینروزها اینجا، هر سوی حرم که چشم میگردد، پرچمهای سبز و طلایی رضوی را میبیند که در باد میرقصند...
و من هرکجا که دستم را به نشانه ادب روی سینه میگذارم، یکبار هم به تو سلام میدهم،
تو، نوادهٔ علی، همنامِ علی و غمخوارِ پسر علی... امام رضا «علیهالسلام» عزیزِ من.
تو که مرا سرِ سفره این عشق نشاندی...
#چرخباد
حالا که میرویم،
کاش میشد از تو کمی در چشمهایم بریزم و ببرم برای روزهای مبادا، برای وقتهایی که تاریکم!
و مقداری هم از عطرت توی سینهام بقچه کنم برای نفس کشیدن موقعِ خفهشدن از دلتنگی.
و اگر میشد، چند قدمی هم از بینالحرمین توی کفشم میریختم! که راه گم نکنم...
آهـ، نه!
حالا که میرویم، کاش جا بمانم...
#چرخباد
خوشبخت،
مثل بادکنکهای ترکیدهٔ گیر کرده زیر سایهبانهای حرم(:
#چرخباد
«حرم»
توی تمامِ چشمهایی که نگاهش میکنند، یک عکس دارد، در هر گوشی که بشنودش، یک چیز میگوید، و با هر دهانی، یک جور توصیف میشود!
«حرم» یک سهحرفیست که قدرِ همه حروف تمام الفباهای جهان، حرف دارد.
من که باشم که بتوانم تعریفش کنم!
اما خوب میتوانم از دوریاش –حتی همین حالا، موقع آخرین نگاه– اشک بریزم...
#چرخباد
ای درد،
کاش یک لحظه دست از روی سینهام برداری، آرام بگیرم!
آه اشک،
کاش دقایقی رهایم کنی، سیر ببینمش...
و ای من،
کاش بمیری،
جان ندارم برگردانمت...
#چرخباد
لحظه وداع، موقع آخرین نگاه، روبهروی ضریح، یکی نذر عطر داشت که به من هم رسید.
رایحه حرم، کف دستم نور کاشت و وقتی روی چشمم کشیدم در نگاهم حرم رویید...
دیگر دور نمیشویم،
میرویم و دیوارهای حرم را با خود میکشیم و به طرف مرزهای شرقی نجف و نواحیِ غربِ خراسان، امتداد میدهیم...!
#چرخباد
کنار سفره حضرت رقیه «سلاماللهعلیها» نشستهبودم، سفرهای که به مهر گسترده بود و برکت را میان زائران قسمت میکرد.
روضه میخواندند،
و من در آن لحظات،
به تمام آنها که برای شبیه تو شدن تلاش کردند میاندیشیدم،
شبیه تو در از دست دادن، تشنگی، اطاعت و شهادت...
و آن لحظه که روضهخوان از زبان زینبِ تو خواند،
به این فکر کردم که او بعد از رقیه،
در شرمندگی نزد برادر،
خیلی شبیه تو شد،
شبیه تو بعد از قاسمِ برادرت...
#چرخباد
از اینجا به بعد سفر، هر قدمی که برمیدارم، تازه است، اولین نگاه، اولین حضور و اولین لمسِ مکانهایی که تا امروز فقط نامشان را شنیده بودم.
مثل حالا،
اولین بار که آمدم مزار طفلان مسلم، جایی که تاریخ درد را در خاکش نگه داشته و رودخانهاش بغض دارد...
نگاهشان کردم، چیزی در دلم شکست، سوخت، بغض شد و فرو ریخت.
کوچولوهای مظلوم...
#چرخباد
راننده اتوبوسمان یک آقای عرب مشتیمآب است به نام «ابوحسین» —حاج آقا میگوید از وقتی پسردار شده اینطور صدایش میکنند.—
داشتم فکر میکردم اگر اسم دخترم را بگذارم «حریر»، بعد بشوم «اُمِ حریره»، قشنگ میشود یا نه؟(:
(بخشی از این چیزها که مینویسم نتیجه خوردن بیشتر از پنج تا قهوه و خیلی نخوابیدن است!
اینها را بعداً احتمالا حذف میکنم.)
فعلا #کمیتاقسمتیطنز
از #چرخباد بماند.
راستی،
هرچند که ابو حسین فارسی بلد نبود،
اما رمز وایفای موبایلش را گرفتم😁
توقفمان در کاظمین خیلی کوتاه بود،
اندازه برداشتن یک بوسه از گوشه ضریح،
آنهم از دور، از پشت ویلچر عزیز،
در حالی که خم شده بودم، تا دستم به آستانش برسد، تا لحظهای از این حضور را لمس کنم، و به نوازشش احیا شوم.
اینجا، به قول علیرضا آذر،
«جنون جمع اضداد» بود،
حس آشنایی درونش داشت، اما در هوایش، غربت عجیبی پراکنده بود...
من فکر میکنم شاید آن آشنایی،
از پیوندش با امام رضا (علیهالسلام) باشد،
و غربتش،
از جای خالی ایشان…
کاظمین،
خیلی فراغ چشیده است،
انگار یک زخمِ قدیمیست که با تنِ زمین خو گرفته...
و به گمانم سوغاتش چیزی جز دلتنگی نباشد.
#کاظمین
#چرخباد
آمدیم زیارت مزار سید محمد؛
البته من ایشان را نمیشناسم،
اما حاجآقا میگفت برای عراقیها خیلی عزیز است، و از شلوغی حرمش هم پیدا بود.
بوسیدمش، چون محبین علی «علیهالسلام» دوستش دارند...
#چرخباد
کنار مرقد سید محمد،
عدهای نشسته بودند نخهای سفیدی که شبیه پیله پیچیده بودند میفروختند؛
وقتی پرسیدم، گفتند برای حاجت است و مثال زدند: ازدواج و بچهدار شدن و...!
گفتم چهکنمشان؟ گفتند همراهتان باشد!
من که نخریدم، درست و غلطش را هم نمیدانم.
شاید نتوانم افکارم را دقیق لای حروف بپیچم اما به چیزهای زیادی فکر کردم!
مثلاً به شدت نیازمندی آدمها به پناه داشتن، به قدرت و دستِ باز نفوس، حتی پس از مرگ!
و بیشتر از همه به بهانهها برای توجه به حضور...!
#چرخباد