کنار سفره حضرت رقیه «سلاماللهعلیها» نشستهبودم، سفرهای که به مهر گسترده بود و برکت را میان زائران قسمت میکرد.
روضه میخواندند،
و من در آن لحظات،
به تمام آنها که برای شبیه تو شدن تلاش کردند میاندیشیدم،
شبیه تو در از دست دادن، تشنگی، اطاعت و شهادت...
و آن لحظه که روضهخوان از زبان زینبِ تو خواند،
به این فکر کردم که او بعد از رقیه،
در شرمندگی نزد برادر،
خیلی شبیه تو شد،
شبیه تو بعد از قاسمِ برادرت...
#چرخباد
از اینجا به بعد سفر، هر قدمی که برمیدارم، تازه است، اولین نگاه، اولین حضور و اولین لمسِ مکانهایی که تا امروز فقط نامشان را شنیده بودم.
مثل حالا،
اولین بار که آمدم مزار طفلان مسلم، جایی که تاریخ درد را در خاکش نگه داشته و رودخانهاش بغض دارد...
نگاهشان کردم، چیزی در دلم شکست، سوخت، بغض شد و فرو ریخت.
کوچولوهای مظلوم...
#چرخباد
راننده اتوبوسمان یک آقای عرب مشتیمآب است به نام «ابوحسین» —حاج آقا میگوید از وقتی پسردار شده اینطور صدایش میکنند.—
داشتم فکر میکردم اگر اسم دخترم را بگذارم «حریر»، بعد بشوم «اُمِ حریره»، قشنگ میشود یا نه؟(:
(بخشی از این چیزها که مینویسم نتیجه خوردن بیشتر از پنج تا قهوه و خیلی نخوابیدن است!
اینها را بعداً احتمالا حذف میکنم.)
فعلا #کمیتاقسمتیطنز
از #چرخباد بماند.
راستی،
هرچند که ابو حسین فارسی بلد نبود،
اما رمز وایفای موبایلش را گرفتم😁
توقفمان در کاظمین خیلی کوتاه بود،
اندازه برداشتن یک بوسه از گوشه ضریح،
آنهم از دور، از پشت ویلچر عزیز،
در حالی که خم شده بودم، تا دستم به آستانش برسد، تا لحظهای از این حضور را لمس کنم، و به نوازشش احیا شوم.
اینجا، به قول علیرضا آذر،
«جنون جمع اضداد» بود،
حس آشنایی درونش داشت، اما در هوایش، غربت عجیبی پراکنده بود...
من فکر میکنم شاید آن آشنایی،
از پیوندش با امام رضا (علیهالسلام) باشد،
و غربتش،
از جای خالی ایشان…
کاظمین،
خیلی فراغ چشیده است،
انگار یک زخمِ قدیمیست که با تنِ زمین خو گرفته...
و به گمانم سوغاتش چیزی جز دلتنگی نباشد.
#کاظمین
#چرخباد
آمدیم زیارت مزار سید محمد؛
البته من ایشان را نمیشناسم،
اما حاجآقا میگفت برای عراقیها خیلی عزیز است، و از شلوغی حرمش هم پیدا بود.
بوسیدمش، چون محبین علی «علیهالسلام» دوستش دارند...
#چرخباد
کنار مرقد سید محمد،
عدهای نشسته بودند نخهای سفیدی که شبیه پیله پیچیده بودند میفروختند؛
وقتی پرسیدم، گفتند برای حاجت است و مثال زدند: ازدواج و بچهدار شدن و...!
گفتم چهکنمشان؟ گفتند همراهتان باشد!
من که نخریدم، درست و غلطش را هم نمیدانم.
شاید نتوانم افکارم را دقیق لای حروف بپیچم اما به چیزهای زیادی فکر کردم!
مثلاً به شدت نیازمندی آدمها به پناه داشتن، به قدرت و دستِ باز نفوس، حتی پس از مرگ!
و بیشتر از همه به بهانهها برای توجه به حضور...!
#چرخباد
سر ظهر رسیدیم سامراء،
پیاده رویاش تا حرم زیاد بود و ضربههای سنگین تیغ آفتاب، محکم روی سرمان میکوبید،
به گمانم بخشیمان توی راه تبخیر شد چون سبکتر رسیدیم به صحن...
اینجا،
همهاش یک گنبد خیلی بزرگ است،
یک طلاییِ بلند، قدِ آسمان، به پهنای اندازه زمین...
#چرخباد
ناهار مهمان سفره حضرت بودیم، —مثلِ همیشه البته، اینبار ملموستر—
حرف از حرمها شد، از شکوه مشهد، زیبایی قم، از سایه گنبد امامزادههایی که پناهند…
اما اینجا،
که خاکش خانواده امام حاضرمان را در دل دارد، اینجا که خانه امام بوده و شبانه روز پذیرای اینهمه مهمان است، اینجا که مأمن است و سایه گنبدش روی سر تمام شهر گسترده،
چرا اینهمه زخمیست؟
غبار گوشههای صحن، ایوانهای شکسته، کاشیهای ریخته و آینههای خاک گرفته،
و آجر روی آجر، نامرتب مانده…!
یکی کنار سفره، حرفهایم را شنید،
و با آرامشی که انگار درد را بهتر فهمیده باشد، گفت: «اینجا تازه از شر داعش خلاص شده، در حال بازسازیست… بقیع را ندیدهای؟»
و من،
به جای بقیه غذایم،
فقط بغض قورت دادم…
#چرخباد
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
ناهار مهمان سفره حضرت بودیم، —مثلِ همیشه البته، اینبار ملموستر— حرف از حرمها شد، از شکوه مشهد، ز
سامراء
زائر داشت، خادم داشت، ضریح داشت،
و یک گنبد بزرگ طلایی که مثل خورشید میدرخشد...
شبهایش در تلألو نور بلور لوسترهای بزرگ و بازتابش در آینهکاریهای زیبای در و دیوار، غرق روشنیست، و روزها از پنجرههای رنگی بلندش، رنگینکمان میتابد.
اینجا، به کرامت حسنی، سفرهای پهن است به اندازه همه! هیچ کس دست خالی نمیرود، نه از پای سفره غذا نه از حریمِ محبت...
اینجا، پتوهای گرم و نرمِ حرم، در سرمای شب، خستههای خواب آلودهٔ سرماخورده را تسلی میدهد
و بادِ سرد پنکه و کولرهایش تبِ زائران گرمازده زیر آفتاب داغ و بیرحم ظهرهای عراق را فرو مینشاند.
تازه اینجا، ایرانیها بساط بادهنوشی هم فراهم کردهاند —گوشه یکی از صحنها، در چایخانه امام رضا «علیه السلام»—
آه... من ندیدهام،
اما درباره آسمان به خاک افتادهٔ بقیع اینطور نمیگویند...
#چرخباد
قرارمان امروز حوالی همین ساعت لبِ مرز بود؛
باید برمیگشتیم!
اما
دستِ مهماننواز سامراء در آغوشش نگهمان داشت و خواست بمانیم.
امشب در هوای آرام و دلپذیر این شهر، در آغوش آسمانِ صحن، رو به خورشیدِ گنبد، زیر نور ستارهها میخوابیم...
#چرخباد
هرچهقدر نجف شبیه خانه پدری بود،
سامراء انگار خانه مادربزرگ است، مادربزرگی که در مشت ارزن دارد و گنجشکها را در دستش مهمان میکند...
#چرخباد