eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
546 دنبال‌کننده
182 عکس
6 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
ناهار مهمان سفره‌ حضرت بودیم، —مثلِ همیشه البته، این‌بار ملموس‌تر— حرف از حرم‌ها شد، از شکوه مشهد، زیبایی قم، از سایه‌ گنبد امام‌زاده‌هایی که پناهند… اما اینجا، که خاکش خانواده‌ امام حاضرمان را در دل دارد، اینجا که خانه‌ امام بوده و شبانه روز پذیرای این‌همه مهمان است، اینجا که مأمن است و سایه گنبدش روی سر تمام شهر گسترده، چرا این‌همه زخمی‌ست؟ غبار گوشه‌های صحن، ایوان‌های شکسته‌، کاشی‌های ریخته و آینه‌های خاک گرفته، و آجر روی آجر،‌ نامرتب مانده…! یکی کنار سفره، حرف‌هایم را شنید، و با آرامشی که انگار درد را بهتر فهمیده باشد، گفت: «اینجا تازه از شر داعش خلاص شده، در حال بازسازی‌ست… بقیع را ندیده‌ای؟» و من، به جای بقیه‌ غذایم، فقط بغض قورت دادم…
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
ناهار مهمان سفره‌ حضرت بودیم، —مثلِ همیشه البته، این‌بار ملموس‌تر— حرف از حرم‌ها شد، از شکوه مشهد، ز
‌ ‌سامراء زائر داشت، خادم داشت، ضریح داشت، و یک گنبد بزرگ طلایی که مثل خورشید می‌درخشد‌... شب‌هایش در تلألو نور بلور‌ لوسترهای بزرگ و بازتابش در آینه‌‌کاری‌های زیبای در و دیوار، غرق روشنی‌ست، و روزها از پنجره‌های رنگی بلندش، رنگین‌کمان می‌تابد. اینجا، به کرامت حسنی، سفره‌ای پهن است به اندازه همه! هیچ کس دست خالی نمی‌رود، نه از پای سفره غذا نه از حریمِ محبت... اینجا، پتو‌های گرم و نرمِ حرم، در سرمای شب، خسته‌های خواب آلودهٔ سرماخورده را تسلی می‌دهد و بادِ سرد پنکه‌ و کولرهایش تبِ زائران گرمازده زیر آفتاب داغ و بی‌رحم ظهرهای عراق را فرو می‌نشاند. تازه اینجا، ایرانی‌ها بساط باده‌نوشی هم فراهم کرده‌اند —گوشه یکی از صحن‌ها، در چایخانه امام رضا «علیه السلام»— آه... من ندیده‌ام، اما درباره آسمان به خاک افتادهٔ بقیع اینطور نمی‌گویند...
قرارمان امروز حوالی همین ساعت لبِ مرز بود؛ باید برمی‌گشتیم‌! اما دستِ مهمان‌نواز سامراء در آغوشش نگهمان داشت و خواست بمانیم. امشب در هوای آرام و دلپذیر این شهر، در آغوش آسمانِ صحن، رو به خورشیدِ گنبد، زیر نور ستاره‌ها می‌خوابیم...
هرچه‌قدر نجف شبیه خانه پدری بود، سامراء انگار خانه مادربزرگ است، مادربزرگی که در مشت ارزن دارد و گنجشک‌ها را در دستش مهمان می‌کند...
قدم‌ها به این نقطه رسیده‌اند، اما نشانی از توقف نیست، حرفِ عبور دل‌هایی‌ست که نمی‌دانند برگشته‌اند یا مانده‌اند…!
سکوتِ راه سفر را تمام کرده اما سرِ آستینم هنوز عطر حرم دارد...
بعد از بیست و چهار ساعت راه، تنی به آب تهران زدم تا به هوایش بسازم و بعد آمدم دانشگاه؛ البته احتمالا تا ظهر توی نمازخانه بخوابم! اما باید می‌آمدم تا سهمِ شکلات‌های ستاره را بدهم...(:
جوانه‌های سبز سینه‌ام بی‌قرارند، نه خواب را تاب می‌آورند، نه می‌گذارند روی کلام استاد تمرکز کنم. کارگاه هنرهای شنیداری داریم، موسیقی و آواز می‌آموزیم! –حالا به اینکه چه ارتباطی به منِ حرفه‌ای‌مان در آینده دارد کاری ندارم!– اما من، بیشتر از نت‌های منظم و آوازهای ایرانی، حواسم پرت صداهایی‌ست که توی سرم پیچیده و جوانه‌های سینه‌ام را می‌رقصاند...
حرف برای گفتن؟ + دارم. کلمه برای نوشتن؟ + بی‌شمار؛ ماجرا برای تعریف کردن؟ + خیلی! و خیالی رها به وسعتی که تمام نمی‌شود، در امتداد راهی طولانی تا تلاقی خط افق با دریا! پر از واژه‌‌ام و آماده‌ نوشتن، و هنوز در جست‌وجوی معنا…
و احتمالا کلی چیز که یادم رفته بنویسم! من برای هر کدوم از اینا در لحظه یک عالمه حرف داشتم، اما وقتی نمیشه بگم، کلید واژه‌شو یادداشت میکنم که یادم نره بعداً بهشون فکر کنم و بنویسم، اما خب بعداً همیشه دیره، و حیف میشه... مثل همین الان که دلم میخواد درباره مراقبت از جوونه های سبز دلم بگم و نمیشه...(:
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
#نوشته_بودم مطمئنم که قرار نیست برای من بمونی... دفترمو میگم، که تموم شد. شاید دیگه قرار نباشه یه
‌‌ ‌‌دفترم، خیلی فراتر از چند صفحه خالی فقط برای نوشتن خاطرات بود؛ من، خودم رو لا‌ به لای برگه‌هاش جا گذاشتم و لحظه‌های زندگی‌مو روی خطوطش بین واژه‌ها حل کردم! حالا دلم می‌خواد یه دفتر دیگه بگیرم، اما نمی‌دونم که آیا جرئت شروع یک قصه جدید رو دارم؟ با این حال مطمئنم که نباید بین صفحات قبل دفن شم! جوونه‌های تازه توی سینه‌ام بهونه خوبی‌ان، برای فصل بعدی یه دفتر سبز بخرم(:
دستانِ سیاهِ اردیبهشتِ تهران که دور حلقومم پیچیده‌اند، خیلی قوی‌تر از جوانه‌های سبزِ سینه‌ام‌اند... اردیبهشت، تازه شدن زخمی‌ست که یک‌سال است گاه و بیگاه تنم را می‌لرزاند، تکرار دردهای نانوشته‌ای که جرئت حل کردنشان در واژه‌های دفترم را هم نداشتم و از تمامش فقط آخرین روزش را به یک کلمه ثبت کرده‌ام: «دَوام»! این حرف‌ها، تسلیم شدن نیست، حتی فرار نیست، جسارت اعتراف کردن است! و لعنت به اردیبهشتی که نمی‌توان از چنگش گریخت.