قرارمان امروز حوالی همین ساعت لبِ مرز بود؛
باید برمیگشتیم!
اما
دستِ مهماننواز سامراء در آغوشش نگهمان داشت و خواست بمانیم.
امشب در هوای آرام و دلپذیر این شهر، در آغوش آسمانِ صحن، رو به خورشیدِ گنبد، زیر نور ستارهها میخوابیم...
#چرخباد
هرچهقدر نجف شبیه خانه پدری بود،
سامراء انگار خانه مادربزرگ است، مادربزرگی که در مشت ارزن دارد و گنجشکها را در دستش مهمان میکند...
#چرخباد
بعد از بیست و چهار ساعت راه،
تنی به آب تهران زدم تا به هوایش بسازم و بعد آمدم دانشگاه؛
البته احتمالا تا ظهر توی نمازخانه بخوابم!
اما باید میآمدم تا سهمِ شکلاتهای ستاره را بدهم...(:
جوانههای سبز سینهام بیقرارند،
نه خواب را تاب میآورند، نه میگذارند روی کلام استاد تمرکز کنم.
کارگاه هنرهای شنیداری داریم، موسیقی و آواز میآموزیم! –حالا به اینکه چه ارتباطی به منِ حرفهایمان در آینده دارد کاری ندارم!– اما من، بیشتر از نتهای منظم و آوازهای ایرانی، حواسم پرت صداهاییست که توی سرم پیچیده و جوانههای سینهام را میرقصاند...
#خانهبهدوش
حرف برای گفتن؟
+ دارم.
کلمه برای نوشتن؟
+ بیشمار؛
ماجرا برای تعریف کردن؟
+ خیلی!
و خیالی رها به وسعتی که تمام نمیشود، در امتداد راهی طولانی تا تلاقی خط افق با دریا!
پر از واژهام و آماده نوشتن،
و هنوز در جستوجوی معنا…
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
#نوشته_بودم مطمئنم که قرار نیست برای من بمونی... دفترمو میگم، که تموم شد. شاید دیگه قرار نباشه یه
دفترم،
خیلی فراتر از چند صفحه خالی فقط برای نوشتن خاطرات بود؛ من، خودم رو لا به لای برگههاش جا گذاشتم و لحظههای زندگیمو روی خطوطش بین واژهها حل کردم!
حالا دلم میخواد یه دفتر دیگه بگیرم، اما نمیدونم که آیا جرئت شروع یک قصه جدید رو دارم؟
با این حال مطمئنم که نباید بین صفحات قبل دفن شم!
جوونههای تازه توی سینهام بهونه خوبیان، #کاش برای فصل بعدی یه دفتر سبز بخرم(:
#خانهبهدوش
دستانِ سیاهِ اردیبهشتِ تهران که دور حلقومم پیچیدهاند، خیلی قویتر از جوانههای سبزِ سینهاماند...
اردیبهشت، تازه شدن زخمیست که یکسال است گاه و بیگاه تنم را میلرزاند، تکرار دردهای نانوشتهای که جرئت حل کردنشان در واژههای دفترم را هم نداشتم و از تمامش فقط آخرین روزش را به یک کلمه ثبت کردهام: «دَوام»!
این حرفها، تسلیم شدن نیست، حتی فرار نیست، جسارت اعتراف کردن است!
و لعنت به اردیبهشتی که نمیتوان از چنگش گریخت.
#خانهبهدوش
✍🏻
#پیام_ناشناس
- نای سخن گفتن نیست ...
+ حال دل از چشم گویا فهمد آنکش دیده هست
عاشقان را نیست جز از چشم گوهربار حرف
محرمی خواهم که دریابد به حدس صایبش
از لب خاموش من بیمنت اظهار حرف
#فیض_کاشانی
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 #پیام_ناشناس - چرا متن هاتو کتاب نمیکنی؟ ... + کی سر ریز واژههای بیهوده منو میخونه! •|🌌|• @bi
✍🏻
#پیام_ناشناس
- چرا کتاب نمی نویسی؟
+ خب...
و البته چون،
«شاید روایتگر بدی نباشم، اما اصلا قصه پرداز خوبی نیستم!»
و امیدوارم بفهمید این دقیقا یعنی چی...
•|🌌|• @bidelijat