eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
546 دنبال‌کننده
182 عکس
7 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
بعد از بیست و چهار ساعت راه، تنی به آب تهران زدم تا به هوایش بسازم و بعد آمدم دانشگاه؛ البته احتمالا تا ظهر توی نمازخانه بخوابم! اما باید می‌آمدم تا سهمِ شکلات‌های ستاره را بدهم...(:
جوانه‌های سبز سینه‌ام بی‌قرارند، نه خواب را تاب می‌آورند، نه می‌گذارند روی کلام استاد تمرکز کنم. کارگاه هنرهای شنیداری داریم، موسیقی و آواز می‌آموزیم! –حالا به اینکه چه ارتباطی به منِ حرفه‌ای‌مان در آینده دارد کاری ندارم!– اما من، بیشتر از نت‌های منظم و آوازهای ایرانی، حواسم پرت صداهایی‌ست که توی سرم پیچیده و جوانه‌های سینه‌ام را می‌رقصاند...
حرف برای گفتن؟ + دارم. کلمه برای نوشتن؟ + بی‌شمار؛ ماجرا برای تعریف کردن؟ + خیلی! و خیالی رها به وسعتی که تمام نمی‌شود، در امتداد راهی طولانی تا تلاقی خط افق با دریا! پر از واژه‌‌ام و آماده‌ نوشتن، و هنوز در جست‌وجوی معنا…
و احتمالا کلی چیز که یادم رفته بنویسم! من برای هر کدوم از اینا در لحظه یک عالمه حرف داشتم، اما وقتی نمیشه بگم، کلید واژه‌شو یادداشت میکنم که یادم نره بعداً بهشون فکر کنم و بنویسم، اما خب بعداً همیشه دیره، و حیف میشه... مثل همین الان که دلم میخواد درباره مراقبت از جوونه های سبز دلم بگم و نمیشه...(:
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
#نوشته_بودم مطمئنم که قرار نیست برای من بمونی... دفترمو میگم، که تموم شد. شاید دیگه قرار نباشه یه
‌‌ ‌‌دفترم، خیلی فراتر از چند صفحه خالی فقط برای نوشتن خاطرات بود؛ من، خودم رو لا‌ به لای برگه‌هاش جا گذاشتم و لحظه‌های زندگی‌مو روی خطوطش بین واژه‌ها حل کردم! حالا دلم می‌خواد یه دفتر دیگه بگیرم، اما نمی‌دونم که آیا جرئت شروع یک قصه جدید رو دارم؟ با این حال مطمئنم که نباید بین صفحات قبل دفن شم! جوونه‌های تازه توی سینه‌ام بهونه خوبی‌ان، برای فصل بعدی یه دفتر سبز بخرم(:
دستانِ سیاهِ اردیبهشتِ تهران که دور حلقومم پیچیده‌اند، خیلی قوی‌تر از جوانه‌های سبزِ سینه‌ام‌اند... اردیبهشت، تازه شدن زخمی‌ست که یک‌سال است گاه و بیگاه تنم را می‌لرزاند، تکرار دردهای نانوشته‌ای که جرئت حل کردنشان در واژه‌های دفترم را هم نداشتم و از تمامش فقط آخرین روزش را به یک کلمه ثبت کرده‌ام: «دَوام»! این حرف‌ها، تسلیم شدن نیست، حتی فرار نیست، جسارت اعتراف کردن است! و لعنت به اردیبهشتی که نمی‌توان از چنگش گریخت.
✍🏻 - نای سخن گفتن نیست ... + حال دل از چشم گویا فهمد آنکش دیده هست عاشقان را نیست جز از چشم گوهربار حرف محرمی خواهم که دریابد به حدس صایبش از لب خاموش من بی‌منت اظهار حرف •|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 #پیام_ناشناس - چرا متن هاتو کتاب نمیکنی؟ ... + کی سر ریز واژه‌های بیهوده منو میخونه! •|🌌|• @bi
✍🏻 - چرا کتاب نمی نویسی؟ + خب... و البته چون، «شاید روایتگر بدی نباشم، اما اصلا قصه پرداز خوبی نیستم!» و امیدوارم بفهمید این دقیقا یعنی چی... •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 - چه بگویم؟ از حالم میپرسی؟ نمی‌دانم، حتما خوش است از دوستان؟ دوستی به خوبی حضرت دوست ندارم تا حدی خوب است که رضای او، از رضای من، برایم مهم تر است آخر او رضایش را گذاشته برای من! ... + فرخنده پیکری‌ست که سر در هوای توست فرخنده‌تر سری ست که بر خاک پای توست سودای زاهدان همه شوق بهشت و حور غوغای عارفان همه ذوق رضای توست با اندکی تغییر •|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
دیدم یکی دوباره نوشته چرا رعنا؟(:
شایدم یک نفری، که داری برای سومین بار می‌پرسی: - چرا رعنا؟
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 #پیام_ناشناس - چرا کتاب نمی نویسی؟ + خب... و البته چون، «شاید روایتگر بدی نباشم، اما اصلا قصه پ
✍🏻 - اتفاقا روایت هم طرفدارای خاص خودش رو داره ... + روایت‌گری توسط آدمی که داستان پردازی نمی‌کنه، یعنی فقط گفتن از تجربه‌ زیسته‌اش. و این یعنی اول باید تو قصه زندگی کنه، بعد تعریفش کنه! •|🌌|• @bidelijat