eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
546 دنبال‌کننده
182 عکس
6 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
✍🏻 در روح تو کدام گردباد زندانی بود که بارانی‌ام پسندیدی؟ 📚 ✍🏻 •|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
آخرشم خدا منو نمی‌بخشه که نبخشیدمت!
✍🏻 می : «حتی اگه یه روز بخشیدمت، تو خودت رو بخاطر شبایی که من گذروندم، نبخش...» •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 رویاهامو به پوچ فروختم، هیچ خریدم، شبیه چکشی که مجسمه رو جلوی مجسمه‌ساز خورد می‌کنه. یا نویسنده‌ای که برگه‌هاشو باد می‌بره، و باختم، مثل خیاطی که هرچی دوخت پاره شد، یا نقاشی که رو دفترش آب ریخت. گذشتم، مثل غذایی که آشپزش می‌ریزه دور‌. و حالا در سایه سکوت، مثل نوازنده‌ای که ساز کهنه‌اش تو دستش می‌شکنه، در نزدیک‌ترین نقطه به دورترین فاصله از خودم، مثل باغبونی که گل‌هاشو لگدمال کردن به هیچِ مانده از همه‌ام زل زدم. •|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 و می‌خواهم بریزم اشک‌های درد آلود غریبی را... •|🌌|• @bidelijat
‌ ‌من از یکشنبه‌ها قصه زیاد دارم؛ یکشنبه‌هایی که از دهمین روز دی شروع شد! اون‌روزایی که خوب نه، اما یادمه؛ وقتی جفت‌ پاهامونو محکم کرده بودیم تو یه کفش که هیئت هفتگی بگیریم و همون اول آقای عراقی آب پاکی رو ریخت رو دستمون که «شوخی نیست، کسی که ادعا می‌کنه می‌خوام علم حسین رو بلند کنم، دنیا بهش سخت می‌گیره!»؛ راست می‌گفت اما ما کوتاه نیومدیم و انقدر به شناس و ناشناس زنگ زدیم که کم مونده بود کارمند‌ای مخابرات نمازخونه‌ اداره‌شون رو بدن بهمون! اون‌روزا که از بس روی نقشه نقطه‌ نشون کرده بودیم برا سر زدن که خیابونا گم شده بودن و انقدر به خیالِ پیدا کردن یه سقفی که دلش بخواد هر هفته مهمونی دخترونه به صرف اشک بگیره شهر رو کوچه به کوچه گز کردیم و به در بسته کوبیدیم تا بالاخره یکیش باز شد؛ اما یه روزِ یکشنبه بود که بعد از چشیدن شیرینی دو جلسه‌ ازش، گفتن بی‌خیال! و دیگه نه التماس فایده داشت نه اشک و خواهش‌. اون شب جمع کردم رفتم همون هیئتی که آقای عراقی می‌گفت عالم و آدم جلوش وایستادن که نشه ولی هر یکشنبه شب‌ به پا بود، اونجا جلوتر از همه، رو به دیوار نشستم و نگات کردم و همشو انداختم گردن خودت چون تو نخواستی! اون‌روز خبر نداشتم دی چه آشی برام پخته که قراره آتیش حوادث بهمن داغش کنه و شلوغی‌های اسفند بخوردم بده، و نمی‌دونم چجوری به بقیه خبر دادم اما یادمه وقتی حالمو پرسیدن گفتم: «می‌خواهم بریزم اشک‌های درد آلود غریبی را...» حالا هم هرچند که از آخرین یکشنبه اردیبهشت کزایی پارسال تا امروز از هیئت‌ آقای عراقی بی‌خبرم، ولی دلم می‌خواد اشک بریزم، دنیا هنوزم سخت می‌گیره!...
چند روز پیش می‌خواستم یه چیزی برا خودم درست کنم که مرغ لازم داشت، —برا خودم که میگم از رو خودخواهی نیست، واسه اینه که خانواده معمولا چرندیاتی که من می‌پزم رو دوست ندارن— مادر یه تیکه مرغ از فریزر در‌آورد، برید و نصفه‌شو گذاشت تو ظرفم با اینکه من همه‌شو لازم داشتم، بعد وقتی به تیکه مرغ تو دستش درحالی که دور می‌شد نگاه می‌کردم گفت: «بقیه‌اشو میدم به اون گربه که با بچه‌هاش میاد رو پشت بوم همسایه...» هیچی دیگه؛ حالا یادم اومد و یه لبخند عمیق نشست تو تمام اجزای وجودم که دلم خواست با شما قسمتش کنم...(:
کلاس آشنایی با ارزش‌های تربیتی دفاع مقدس داریم و یک نفر داره درباره فعالیت‌های ضد ایرانی آمریکا حرف می‌زنه، اما ذهن من هزاران سال عقب‌تره و به جای فعالیت‌های سیا موقع جنگ، پیش قصه حضرت موسی‌ست! «علیه السلام» ماجرایی که حاج‌آقا موقع نماز تعریف کرد، اما تا حالا منو کنار نیل نگه داشته، وسط همون بحبوحه‌ای که یه لشکر دنبالشون بود و اگر می‌رسید، تیکه پاره‌شون می‌کرد؛ همون حین که پشت حضرت موسی «علیه السلام» آدمایی بودن که حتی سرِ خوردن آب از یه چشمه باهم به توافق نمی‌رسیدن و آتیش لرزون امیدشون تو تاریکی شب و سرمای ترس خاموش و گم شده بود؛ و موسی‌ «علیه السلام» که تنها ایستاده رو به موج‌های سهمگین، خروشان و وحشی نیل، نه مردد و هراسان، که محکم و مطمئن و میگه: «اِنَّ مَعِیَ رَبِّی» وسط این‌ هیاهو یه صدایی تو سرم می‌پیچه که حواسمو پرت می‌کنه، همون که پنج صبح شنبه تو ترافیک موقع گوش دادن روایت فتح شنیدم، خبرنگاری که می پرسه: «خط شکنی؟» و جواب پسرِ مشهدی غواصی که قراره شبِ عملیات با اروند سرشاخ شه و با خنده میگه: «با اجازه‌تون!» نمی‌دونم ولی شاید اسم اونم موسی بود، که به نیروی یقین رود رو می‌شکافت...
شبِ شگفت‌انگیزی‌ست؛ درست مرکزِ سرم شور می‌زند به جای دلم؛ سمت راستش هم مجلسِ عروسی ستاره‌ها به پاست؛ روی پیشانی‌ام وزنه‌بردارِ سنگین وزنی هر دقیقه یک رکورد جدید می‌شکند و تماشاچیانِ نشسته بالای شقیقه‌ام تشویقش می‌کنند؛ از سمت چپ سرم، بندِ سرخِ کهنهٔ پوسیده‌ای آویزان است که ریشه‌های سبز چرک آلودی از وسطِ انبار مرمریِ نیمه خراب سینه‌ام، دورش پیچیده و بالا آمده‌اند دقیقا تا زیر چشمِ چپم‌؛ پشت سرم هم یک کوه آتش‌فشان فعال شده که گدازه‌های داغش را پشت پلک‌هایم می‌ریزد! جمعیت هراسانی هم از ترسِ آشوب، برای فرار استخوان جمجمه‌ام را می‌تراشند و بین موهایم آواره‌ می‌شوند. وسطِ این بلوا، با حلقومی که سکوت زاییده‌ به این فکر می‌کنم که عجب شبِ شگفت‌انگیزی‌ست.
بوی گلاب و عود پیچیده لابه‌لای دودِ اسفند، انگار نَفَسم قبل از رسیدن عطر مقصد را حس می‌کند، حسِ لحظه‌‌ای دور که ردّش در هوا مانده!
صحنِ پیامبر اعظم (صلی‌الله‌علیه‌وآله)، انگار آغوشِ بازِ مردی‌ست بلند با سینه‌ای ستبر که سرش را آرام روی شانه گوهرشاد گذاشته و دستانش را دور دیوارهای بیرونی حرم حلقه کرده، بازوهایش از غدیر و کوثر می‌گذرند و پنجه‌هایش جلوی بست شیخ طبرسی، آن‌طرفِ حرم، به هم گره خورده‌‌اند... به گمانم اگر قرار باشد حرم روی پا بایستد، به ایوانِ قبله این صحن تکیه کند.
روایتِ صحنِ گوهرشاد توی تاریخ آمده؛ نوشته‌اند: یک‌ روزِ دور، نیمه‌های شب، گنبد آرام رو به قبله خم شده، پیشانی‌اش را بر خاک گذاشته، و از جای بوسه‌‌اش روی زمین، گوهرشاد روییده؛ گوهرشاد بوی دارچینِ روی حلیمِ داغ می‌دهد، ناز... گرم... امن...
صحن آزادی، سال‌هاست که زانوهایش را توی شکمش جمع کرده، سرش را روی پای امام گذاشته و آرام خوابیده؛ زائران هم با قدم‌های آهسته نوازشش می‌کنند و به نجوای مناجات، برایش لالایی می‌خوانند.