چند روز پیش میخواستم یه چیزی برا خودم درست کنم که مرغ لازم داشت، —برا خودم که میگم از رو خودخواهی نیست، واسه اینه که خانواده معمولا چرندیاتی که من میپزم رو دوست ندارن—
مادر یه تیکه مرغ از فریزر درآورد، برید و نصفهشو گذاشت تو ظرفم با اینکه من همهشو لازم داشتم، بعد وقتی به تیکه مرغ تو دستش درحالی که دور میشد نگاه میکردم گفت: «بقیهاشو میدم به اون گربه که با بچههاش میاد رو پشت بوم همسایه...»
هیچی دیگه؛ حالا یادم اومد و یه لبخند عمیق نشست تو تمام اجزای وجودم که دلم خواست با شما قسمتش کنم...(:
#موقت
کلاس آشنایی با ارزشهای تربیتی دفاع مقدس داریم و یک نفر داره درباره فعالیتهای ضد ایرانی آمریکا حرف میزنه، اما ذهن من هزاران سال عقبتره و به جای فعالیتهای سیا موقع جنگ، پیش قصه حضرت موسیست! «علیه السلام»
ماجرایی که حاجآقا موقع نماز تعریف کرد، اما تا حالا منو کنار نیل نگه داشته، وسط همون بحبوحهای که یه لشکر دنبالشون بود و اگر میرسید، تیکه پارهشون میکرد؛ همون حین که پشت حضرت موسی «علیه السلام» آدمایی بودن که حتی سرِ خوردن آب از یه چشمه باهم به توافق نمیرسیدن و آتیش لرزون امیدشون تو تاریکی شب و سرمای ترس خاموش و گم شده بود؛ و موسی «علیه السلام» که تنها ایستاده رو به موجهای سهمگین، خروشان و وحشی نیل، نه مردد و هراسان، که محکم و مطمئن و میگه: «اِنَّ مَعِیَ رَبِّی»
وسط این هیاهو یه صدایی تو سرم میپیچه که حواسمو پرت میکنه، همون که پنج صبح شنبه تو ترافیک موقع گوش دادن روایت فتح شنیدم،
خبرنگاری که می پرسه: «خط شکنی؟»
و جواب پسرِ مشهدی غواصی که قراره شبِ عملیات با اروند سرشاخ شه و با خنده میگه: «با اجازهتون!»
نمیدونم ولی شاید اسم اونم موسی بود، که به نیروی یقین رود رو میشکافت...
#خانهبهدوش
شبِ شگفتانگیزیست؛
درست مرکزِ سرم شور میزند به جای دلم؛
سمت راستش هم مجلسِ عروسی ستارهها به پاست؛
روی پیشانیام وزنهبردارِ سنگین وزنی هر دقیقه یک رکورد جدید میشکند و تماشاچیانِ نشسته بالای شقیقهام تشویقش میکنند؛
از سمت چپ سرم، بندِ سرخِ کهنهٔ پوسیدهای آویزان است که ریشههای سبز چرک آلودی از وسطِ انبار مرمریِ نیمه خراب سینهام، دورش پیچیده و بالا آمدهاند دقیقا تا زیر چشمِ چپم؛
پشت سرم هم یک کوه آتشفشان فعال شده که گدازههای داغش را پشت پلکهایم میریزد!
جمعیت هراسانی هم از ترسِ آشوب، برای فرار استخوان جمجمهام را میتراشند و بین موهایم آواره میشوند.
وسطِ این بلوا، با حلقومی که سکوت زاییده به این فکر میکنم که عجب شبِ شگفتانگیزیست.
#خانهبهدوش
بوی گلاب و عود پیچیده لابهلای دودِ اسفند، انگار نَفَسم قبل از رسیدن عطر مقصد را حس میکند، حسِ لحظهای دور که ردّش در هوا مانده!
#سایهبان
صحنِ پیامبر اعظم (صلیاللهعلیهوآله)،
انگار آغوشِ بازِ مردیست بلند با سینهای ستبر که سرش را آرام روی شانه گوهرشاد گذاشته و دستانش را دور دیوارهای بیرونی حرم حلقه کرده، بازوهایش از غدیر و کوثر میگذرند و پنجههایش جلوی بست شیخ طبرسی، آنطرفِ حرم، به هم گره خوردهاند...
به گمانم اگر قرار باشد حرم روی پا بایستد، به ایوانِ قبله این صحن تکیه کند.
#صحننویس
#سایهبان
صحن جمهوری اسلامی،
مهمان عزیزیست که از راه دور آمده، روی دوزانو نشسته و زل زده به چشمهای صاحبخانه، از رد اشکِ شوقش هم جریان زلالی راه افتاده تا سقاخانه؛
صحنِ جمهوری، هر روز که ساعتش ظهر را نشان میدهد، خم میشود، روی سر میزبان بوسه میزند و باز آرام میگیرد.
البته تازگیها جمعوجور تر نشسته چون مهمانِ دیگری در راه است، یک رواقِ نو با بوی نجف...
#صحننویس
#سایهبان