شبِ شگفتانگیزیست؛
درست مرکزِ سرم شور میزند به جای دلم؛
سمت راستش هم مجلسِ عروسی ستارهها به پاست؛
روی پیشانیام وزنهبردارِ سنگین وزنی هر دقیقه یک رکورد جدید میشکند و تماشاچیانِ نشسته بالای شقیقهام تشویقش میکنند؛
از سمت چپ سرم، بندِ سرخِ کهنهٔ پوسیدهای آویزان است که ریشههای سبز چرک آلودی از وسطِ انبار مرمریِ نیمه خراب سینهام، دورش پیچیده و بالا آمدهاند دقیقا تا زیر چشمِ چپم؛
پشت سرم هم یک کوه آتشفشان فعال شده که گدازههای داغش را پشت پلکهایم میریزد!
جمعیت هراسانی هم از ترسِ آشوب، برای فرار استخوان جمجمهام را میتراشند و بین موهایم آواره میشوند.
وسطِ این بلوا، با حلقومی که سکوت زاییده به این فکر میکنم که عجب شبِ شگفتانگیزیست.
#خانهبهدوش
بوی گلاب و عود پیچیده لابهلای دودِ اسفند، انگار نَفَسم قبل از رسیدن عطر مقصد را حس میکند، حسِ لحظهای دور که ردّش در هوا مانده!
#سایهبان
صحنِ پیامبر اعظم (صلیاللهعلیهوآله)،
انگار آغوشِ بازِ مردیست بلند با سینهای ستبر که سرش را آرام روی شانه گوهرشاد گذاشته و دستانش را دور دیوارهای بیرونی حرم حلقه کرده، بازوهایش از غدیر و کوثر میگذرند و پنجههایش جلوی بست شیخ طبرسی، آنطرفِ حرم، به هم گره خوردهاند...
به گمانم اگر قرار باشد حرم روی پا بایستد، به ایوانِ قبله این صحن تکیه کند.
#صحننویس
#سایهبان
صحن جمهوری اسلامی،
مهمان عزیزیست که از راه دور آمده، روی دوزانو نشسته و زل زده به چشمهای صاحبخانه، از رد اشکِ شوقش هم جریان زلالی راه افتاده تا سقاخانه؛
صحنِ جمهوری، هر روز که ساعتش ظهر را نشان میدهد، خم میشود، روی سر میزبان بوسه میزند و باز آرام میگیرد.
البته تازگیها جمعوجور تر نشسته چون مهمانِ دیگری در راه است، یک رواقِ نو با بوی نجف...
#صحننویس
#سایهبان
✍🏻
#پیام_ناشناس
- هر حادثی نیازمند مُحدِث است، و اما سوال!
محدث فراق چیست؟:)
+ شاید دوتا بودن!
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 #پیام_ناشناس - چرا دیگه ... کاری نمی کنید؟ + شاید دیگه «توفیق یار نیست» •|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#پیام_ناشناس
- دیگه ... نیستی؟ چیشد یهو ول کردی و رفتی ...
+ با امید و آرزو ماندم که باشم
لیک از جور زمان رفتم که رفتم...
#عبدالمجید_حیاتی
•|🌌|• @bidelijat