eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
544 دنبال‌کننده
182 عکس
7 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
✍🏻 - ... من اگه یه شخص، یه عده، یه مجموعه یا یه گروه از افراد ... حالمو بد کنن؛ ... یه مدتی از کل مجموعه ... زده میشم. حتی شاید دلم از ائمه هم بگیره ... ... + آدمِ زمین‌خورده، از آسمون رو نمی‌گیره. •|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 #پیام_ناشناس - ... من اگه یه شخص، یه عده، یه مجموعه یا یه گروه از افراد ... حالمو بد کنن؛ ... یه
می‌تونم ساعت‌ها فریاد بکشم، حرف بزنم، اشک بریزم، حتی گریبان بدرم! و صد صفحه واژه‌ها به صف کنم… اما خب خلاصه‌اش اینکه: باید متر و معیار داشته باشیم و از آدم‌ها و نام‌ها بت نسازیم! بین مبنا و محتوا با رفتار‌ها تفاوت قائل بشید، بپرسید، حرف بزنید، فکر کنید، بسنجید! حق رو پیدا کنید و دور مدارش بچرخید. آدما، گروه‌ها، جریان‌ها و... هیچکدوم خودشون حق نیستن! اگه همراه حق بودن، دمشون گرم. اگه نبودن زاویه عقربه حق رو نمیشه پیچوند سمتشون! محور، خداست و حرف خدا. محکم بزنید تو دهن هرکس که رو حرف خدا حرف زد -باهر توجیه و تبصره‌ای، تو هر لباس و جایگاهی و با هر نقابی-!
✍🏻 - ... تو مرام انسانیت نیست ... + مرا به تهمت و با طعنه بزن! چه باک؟ که نه بهر خوش‌آمدِ خلق، که برای رضای حق، با چتری از یقین، تمام خودم را به میدان می‌آورم‌... •|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 به نظرم رنج، دروازه رشده! درست مثل ستاره‌ها، که تا فشار و گرمای خیلی زیادی رو تحمل نکنن، نور نمیش
✍🏻 - ... چه چیزی باعث این همه رنجش شده ... + رنج، شاید صدای رعدیست که باران را بیدار می‌‌کند، یا نوازش بادی که قاصدک را می‌رقصاند، رنج، مثل رد پای خداست روی دل‌های زنده... •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 - آسمانی شدن از خویش بریدن میخواست ... + بی سبب نیست که فواره فرو ریختنی است... •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 - ... برایِ کسی که تو تمامِ تاریکی ها ثانیه ای نگاهش به ماهِ نورانی افتاد و بعد غرق شد سخته... + ماه را اگر دیده باشد، حتی در غرق شدن، رو به نور خواهد مرد! تاریکی چشم‌های روشن را نمی‌بلعد، ماه را اگر، دیده باشد... •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 تو نَبُردی، اما من باختم... ! •|🌌|• @bidelijat
دارم کارنمای دانشگاه رو می‌نویسم، روایت زندگی از تولدم تا الان، که حالا رسیده به پیچ و خم روزهای عجیب سال‌های اخیر! لحظاتی از زندگی که مثل گذر از جاده‌ مه‌الود بودن، با چشم‌هایی که خوب نمی‌دید، ریه‌ای که پر شده بود و پاهایی که زخم شد اما ادامه داد و حالا اینجاست... به این فکر می‌کنم که این گذر رو نه میشه از صفحه زندگی حذف کرد که بخشی از من بوده و نه میشه نوشتش که خراش تازه میشه روی زخم کهنه... پس آه. فقط آه...
من از پیش تو هیچ جایی نمی‌رم چه تو محل بذاری، چه نذاری...
یکی بود یکی نبود، یکی نشسته بود روی شاخه خیال، یکی که با گمان پرنده شدن بهار را در جستجو گم کرد، از بس که کرک کنار می‌زد و چرک می‌زدود که پر بیابد و بال ببافد! بیست و سوم تیر، گام هشتم بود، بر لبه دره ایستاد، در صف سقوط، به امید صعود! در آرزوی یکی از سی‌مرغ بودن و سیمرغ شدن... اما پر را نه از خز سمور می‌بخشند، نه از پشم گوسفند می‌دوزند. نه بالی در کار بود نه راهی به آسمان؛ فقط پشه‌ای بود که در شهرِ تاریک وهم گم شده، و از لابه‌لای تار عنکبوت خیره مانده به چراغ کثیف کنج کوچه که خود را خورشید می‌پندارد... آهـ چه توهمی!