✍🏻
#پیام_ناشناس
- آسمانی شدن از خویش بریدن میخواست ...
+ بی سبب نیست که فواره فرو ریختنی است...
#فاضل_نظری
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#پیام_ناشناس
- ... برایِ کسی که تو تمامِ تاریکی ها
ثانیه ای نگاهش به ماهِ نورانی افتاد
و بعد غرق شد
سخته...
+ ماه را اگر دیده باشد،
حتی در غرق شدن،
رو به نور خواهد مرد!
تاریکی چشمهای روشن را نمیبلعد،
ماه را اگر، دیده باشد...
•|🌌|• @bidelijat
دارم کارنمای دانشگاه رو مینویسم، روایت زندگی از تولدم تا الان، که حالا رسیده به پیچ و خم روزهای عجیب سالهای اخیر!
لحظاتی از زندگی که مثل گذر از جاده مهالود بودن، با چشمهایی که خوب نمیدید، ریهای که پر شده بود و پاهایی که زخم شد اما ادامه داد و حالا اینجاست...
به این فکر میکنم که این گذر رو نه میشه از صفحه زندگی حذف کرد که بخشی از من بوده و نه میشه نوشتش که خراش تازه میشه روی زخم کهنه...
پس آه.
فقط آه...
#خانهبهدوش
یکی بود یکی نبود،
یکی نشسته بود روی شاخه خیال،
یکی که با گمان پرنده شدن
بهار را در جستجو گم کرد،
از بس که کرک کنار میزد و چرک میزدود که پر بیابد و بال ببافد!
بیست و سوم تیر، گام هشتم بود،
بر لبه دره ایستاد، در صف سقوط، به امید صعود!
در آرزوی یکی از سیمرغ بودن و سیمرغ شدن...
اما پر را نه از خز سمور میبخشند، نه از پشم گوسفند میدوزند.
نه بالی در کار بود
نه راهی به آسمان؛
فقط پشهای بود
که در شهرِ تاریک وهم گم شده،
و از لابهلای تار عنکبوت
خیره مانده به چراغ کثیف کنج کوچه که خود را خورشید میپندارد...
آهـ
چه توهمی!
#خانهبهدوش
✍🏻
همون کارآگاهی که با استعلامِ مثبت کُشتنش!
#نیساننامه!
•|🌌|• @bidelijat
دختری بود با موهایی از قد آرزوهایش بلندتر، اما همه را تراشیدند تا بالای پیشانیاش تاج کاکل بکارند و پشت کمرش بال بدوزند...
بعد پَرَش دادند از روی بلندی،
از یکجایی نزدیک ماه!
یکی نشسته بود روی زمین،
خیره به پرواز تحسین برانگیز دختری سوار بر باد!
اما اگر میایستاد و ماه را میدید،
یا اگر خم میشد و تار موهای روی زمین ریخته را میشمرد،
نظارهگر این سقوط نمیماند!
چراکه دیر یا زود خون این برخورد روی صورت او هم میپاشد...
#خانهبهدوش
هدایت شده از 🌱 . مُمْتَحِنِّهـ .
پیاله ها شکستنیست ؛ سر ساقی سلامت:))
هدایت شده از سربهراه
ریحانه سادات ساداتی که شهید شد، دیدم یهجا افتخار میکنن بینهایتی بوده و یهجا دیگه افتخارشونه مهدیار بوده...
نمیگم بده، مثلاً اگر ایشون شاگرد کلاس من هم بود، افتخار میکردم شاگردم شهید شده،
ولی دیگه نه با این اصرار و اغراق و یه نَموره تبلیغِ زیرزیرکی(!)
من شبِ عاشورا از خدا خواستم من رو برای شهادت در راه خودش آماده و تربیت کنه، بنابراین لازم دونستم بهتون بسپارم بعد از شهادتم اگر بسیج دانشجویی خراسان رضوی، آستان قدس، جهادگران، طرح ولایت، بینهایت، هیئت شهید مهدی فرودی، شهرداری مشهد، مجتمع آیهها، حسینیه هنر، وَ خصوصاً آموزش و پرورش داشتن عکسم رو دستبهدست میکردن که این شهیده از ما بوده و در مجموعهٔ ما و فلان،
به گردنتونه با پشت دست بکوبید دهنشون که شهیده خودش فعال بود و همهجا تلاش میکرد کاری کنه، و اگرنه گفته بود همهٔ شماها مانع کار کردنش بودید و استخوونِ لای زخم! هر کدومتون تا دیدید شهیده داره گندکاریهاتون رو به رخ میکشه، یا اخراجش کردید یا طرد، حالا شهید شده خودتون و چسبوندید بهش که پرچمتون بالا بره؟!
مسخرههای منفعتطلب(!)