eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
546 دنبال‌کننده
182 عکس
6 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
✍🏻 - دنیای معلمی چطوریه؟ + مثل در آغوش گرفتن چهل نفر و همزمان دویدن، برای رساندنِ شاید فقط یکی! •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 - دلم برات تنگ شده. + من از دیارِ حبیبم نه از بِلاد غریب مُهَیمنا به رفیقانِ خود رسان بازم •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 - اگه قبول نشم خیلی حالم بد میشه ... انگار تمام ارزوهام بر باد میره.. + انشاءالله هرچی صلاحه رخ میده. پ.ن: وقتی اینجوری حرف می‌زنید مراقب گوش‌های جهان باشید، «بدترینه/ سخت ترینه/ اینجا تموم میشه و...» من احساس می‌کنم وقتی اینا رو میگم دارم دست تقدیر رو به مبارزه دعوت می‌کنم تا تو کوتاه‌ترین زمان ممکن بهم ثابت کنه همیشه «تر»ی وجود داره، یا خوب‌تر از آنچه می‌خواستم یا بدتر از آنچه می‌پنداشتم! •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 چه فرقی می‌کند نامه‌ام را کجا بگذارم؟ بین شبکه‌های ضریح بیندازم، زیر فرش‌ها پنهان کنم، یا توی خاک گلدان‌های ایوان بکارم. تو، رازِ مرا پیش از آنکه واژه شکل بگیرد، از پشت پلک‌هایم خواندی، و حرف‌هایم را، وقتی آه می‌شدند و در عمق سینه‌ام می‌سوختند، شنیدی. چه فرقی می‌کند نامه‌ام را کجا بگذارم؟ وقتی آنچه هیچکس نمی‌‌دانست، تو فهمیدی... •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 رفتم اما دل من مانده برِ دوست هنوز می‌برم جسمی و جان در گرو اوست هنوز هرچه او خواست، همان خواست دلم بی کم و کاست گرچه راضی نشد از من دل آن دوست هنوز گر چه با دوری او زندگی‌ام نیست، ولی یاد او می‌دمدم جان به رگ و پوست هنوز بر سرو سینه من بوسه گَرْمش گل کرد جانِ ‌حسرت زده زآن خاطره خوشبوست هنوز رشته مهر و وفا شُکر که از دست نرفت بر سر شانه من تاری از آن موست هنوز بکشد یا بکشد، هر چه کند دَم نزنم مرحبا عشق که بازوش به نیروست هنوز هم مگر دوست عنایت کند و تربیتی طبع من لالهٔ صحراییِ خودروست هنوز با همه زخم که (سیمین) به دل از او دارد می‌کشد نعره که آرامِ دلم اوست هنوز •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 بِپا آتیشِ کفِ دستت تو آخرالزمون به پر بقیه نگیره! ! •|🌌|• @bidelijat
بالِ ما که سوخت...
✍🏻 - همون پروانه‌‌ای که توی قلبت پرواز می‌کرده یه روز راه نفستو می‌بنده. + ... •|🌌|• @bidelijat
از اول صبح کمی گذشته بود، نشسته‌بودم وسط اتوبان همتِ شرق، آسفالت از زیر پایم می‌گذشت و رو به غرب می‌رفت، ماشین‌ها عقب عقب می‌راندند و من در حاشیه عبورشان جا می‌ماندم... نزدیک ظهر شد، کنارِ میدان ایستاده بودم، بقیه می‌دویدند و مرا قال می‌گذاشتند... و من آن‌قدر پیشِ شتاب گام‌هایشان در تنهایی غوطه خوردم که ظهر شد! ظهر، هی مُهر تا پیشانی ام بالا می‌آمد، باز می‌افتاد... انگار در میانه جهانی متحرک مکث کرده‌ بودم! جهانی که امروز در بهت فرو رفته‌ و سیلی از سایه گام‌های اربعین همه‌اش را با خود می‌برد... مرا اما بسته‌اند به من! با طنابی که به مو رسیده و پاره نمی‌شود...