eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
546 دنبال‌کننده
182 عکس
6 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
✍🏻 بِپا آتیشِ کفِ دستت تو آخرالزمون به پر بقیه نگیره! ! •|🌌|• @bidelijat
بالِ ما که سوخت...
✍🏻 - همون پروانه‌‌ای که توی قلبت پرواز می‌کرده یه روز راه نفستو می‌بنده. + ... •|🌌|• @bidelijat
از اول صبح کمی گذشته بود، نشسته‌بودم وسط اتوبان همتِ شرق، آسفالت از زیر پایم می‌گذشت و رو به غرب می‌رفت، ماشین‌ها عقب عقب می‌راندند و من در حاشیه عبورشان جا می‌ماندم... نزدیک ظهر شد، کنارِ میدان ایستاده بودم، بقیه می‌دویدند و مرا قال می‌گذاشتند... و من آن‌قدر پیشِ شتاب گام‌هایشان در تنهایی غوطه خوردم که ظهر شد! ظهر، هی مُهر تا پیشانی ام بالا می‌آمد، باز می‌افتاد... انگار در میانه جهانی متحرک مکث کرده‌ بودم! جهانی که امروز در بهت فرو رفته‌ و سیلی از سایه گام‌های اربعین همه‌اش را با خود می‌برد... مرا اما بسته‌اند به من! با طنابی که به مو رسیده و پاره نمی‌شود...
✍🏻 افتاده بود سر زبونش، می : «این جایِ خالی تو دلم، با خودتم پر نمیشه!» •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 - این روزها زندگی می کنی؟ + مثل آدمی که درختارو کنار میزنه تا جنگل رو ببینه، دنبال زندگی می‌گردیم... •|🌌|• @bidelijat
از دیشب خیلی به این فکر کردم که اسم روایت‌های احتمالی این سفر رو چی بذارم و آخرش رسیدم به «ریختن» چون فکر می‌کنم که این سفر، کش اومده‌ترین تمنای وصاله، طیِ یه مسیر طولانی برای رسیدن، یه چیزی مثل نمونه کوچیک شده از کل زندگی، اما با این چشم‌ها که غیر رو دیده، نمیشه محبوب رو نگاه کرد، و با این دست‌ها که تو جوبِ غفلت تر شدن، نمیشه نوازشش کرد، و با این پاها، که تا حالا فقط دور می‌شدن، نمیشه به سمتش قدم برداشت. این «منِ» مسافر، لایق آغوش نیست، اما به این امید به انتظار وصل میره که تو مسیر بریزه! انشاءالله... بسم الله...
اصلا مطمئن نبودم که چی می‌خوام از مسیر بنویسم، حتی به این فکر کردم که بی‌خیال شم و رو نگه دارم برا خودم... واسه همین نه از نجف نوشتم، نه از کوفه و نه از راهی که تا اینجا اومدم، اما یه اتفاقی افتاد که دلم می‌خواد بگمش، خلاصه اینکه این فرسته رو بدون اینکه خودم دوباره بخونمش می‌نویسم و می‌فرستم، قبل از اینکه راه بیفتم تا همین الان همه اونا که فهمیدن قراره از طریق العلما و تنها برم متفق‌القول گفتند که حماقته! راستشو بخواین منم ترسیده بودم، خیلی هم زیاد! اما خب بالاخره من بودم و تصمیممی که قطعی بود. این مسیر، انگار از وسط روستاها و کوچه پس کوچه‌های عراق می‌گذره، من از آدما، دعوت‌های اجباری از سر لطف به خونه‌ها، از پذیرایی‌ها و... نمی‌گم که زیاد گفتن، از زیبایی مسیر هم نمی‌گم چون عکساش هست، از چی میگم؟ اذان مغرب که شد، همه آدما تو مواکب اطراف پراکنده شدند که نماز بخونن، من دنبال یه فضایی بودم که پوشیده باشه، یه جایی دوتا اتاقک بود که یکیش درش باز بود و توش خالی بود و اتاق کناریش پرده داشت، حدس زدم اونجا برا خانما باشه، داشتم میرفتم تو که یه پسر بچه جلومو گرفت و با اشاره بهم فهموند که چی میخوای؟ دستامو مثل تکبیر نزدیک گوشم بردم و گفتم صلاة! به همون اتاقک باز اشاره کرد اما یک خانمی که حدس میزنم مادرش بود شنید و اومد بهم گفت دنبالش برم، پرده رو کنار زد و داخل رفت و تند تند یه چیزایی به عربی گفت؛ انگار مهمون سرزده رفته بود تو یه خونه، هفت هشت تا خانم و دختر اونجا بودن که سریع و بدو بدو پی جمع کردن ریخت و پاش ها رفتن، یکیشون بلند می‌گفت سجاده و انگار دنبالش می‌گشت و موفق نمی‌شد که گفتم دارم، نفهمید، جانمازمو نشونش دادم و پهن کردم، با خودم می‌گفتم اینهمه حسینیه و موکب برا نماز، خب چرا اومدی اینجا؟ احساس کردم همه آدمای اون اتاق داشتند نگاهم می‌کردن، خیلی عجیب بود، سلام رو که دادم یکیشون برام آب آورد، یکی دیگه‌شون همش بین وسایل می‌گشت که نمی‌فهمیدم دنبال چیه، آخرش دیدم لیوان پیدا کرد و برام از تنها بطری که تو یه قابلمه آب و یخ بود، نوشابه سیاه ریخت، کیفمو برداشتم که بیام، از اتاق اول رفتم بیرون، کنار در یه فضای دیگه پشت پرده داشت که خانم مسن تری اونجا بود و گفت: خانم طعام! با اشاره بهم فهموندند که «بمون شام»(: حالا من کجام الان؟ تشکر کردم، اومدم بیرون و روی اولین صندلی بعد از اونجا نشستم که اینو بنویسم، نوشابه‌م هم تازه تموم شد. وقتی تعریفش می‌کنم به نظر یه ماجرای ساده و عادیه ولی وقتی درحال تجربه کردنش بودم، عجیب بود. خلاصه من دیگه از این مسیر و تنهاییش نمی‌ترسم.
نخل خیلی موجود جالب و زیباییه، ریشه محکم، تنه سخت، شاخه‌های سفت و برگ‌های تیزی داره، اما وقتی خوب نگاهش می‌کنی، خیلی لطیفه، و انگار همه لطافتشو نگه می‌داره برا میوه‌اش و می‌ریزه تو نرمه خرما(: به نظرم اگه نجابت درخت بود، می‌شد نخل!
«روشِ دانشمندان» ترجمه «طریق العلما» تو یکی از تابلوهای راهنمای مسیر بود(: این راه، یه جاده پر پیچ و خمه که از کنار رود فرات و بین نخلستون‌ها می‌گذره، رودخونه‌ای که من می‌بینم، خیلی عریضه، به گمانم خیلی هم عمیق! و من به این فکر می‌کنم که مگه چقدر نونِ حروم خوردن که از این‌همه آب، یه قطره‌ هم به حسین و بچه‌هاش ندادن؟... آه
از مسیر اصلی یه جاده فرعی آسفالت جدا می‌شه که نوشته به طرف مرقد «فاطمه خوله» می‌ره و توضیح داده که ایشون از دختران امام حسین علیه السلام بودن و بعد از اسارت توی راه کوفه به شهادت می‌رسن (صحت استناد تاریخیشو نمی‌دونم). خلاصه تو این راه جز چندتا تویوتا، یه گله گاو و من، چیز دیگه ای نیست! دارم میرم ببینم چی میشه دیگه 🤔