از دیشب خیلی به این فکر کردم که اسم روایتهای احتمالی این سفر رو چی بذارم و آخرش رسیدم به #ریختن
«ریختن»
چون فکر میکنم که این سفر، کش اومدهترین تمنای وصاله، طیِ یه مسیر طولانی برای رسیدن، یه چیزی مثل نمونه کوچیک شده از کل زندگی،
اما با این چشمها که غیر رو دیده، نمیشه محبوب رو نگاه کرد، و با این دستها که تو جوبِ غفلت تر شدن، نمیشه نوازشش کرد، و با این پاها، که تا حالا فقط دور میشدن، نمیشه به سمتش قدم برداشت.
این «منِ» مسافر، لایق آغوش نیست،
اما به این امید به انتظار وصل میره که تو مسیر بریزه!
انشاءالله...
بسم الله...
اصلا مطمئن نبودم که چی میخوام از مسیر بنویسم، حتی به این فکر کردم که بیخیال شم و #ریختن رو نگه دارم برا خودم...
واسه همین نه از نجف نوشتم، نه از کوفه و نه از راهی که تا اینجا اومدم،
اما یه اتفاقی افتاد که دلم میخواد بگمش،
خلاصه اینکه این فرسته رو بدون اینکه خودم دوباره بخونمش مینویسم و میفرستم،
قبل از اینکه راه بیفتم تا همین الان همه اونا که فهمیدن قراره از طریق العلما و تنها برم متفقالقول گفتند که حماقته!
راستشو بخواین منم ترسیده بودم، خیلی هم زیاد! اما خب بالاخره من بودم و تصمیممی که قطعی بود.
این مسیر، انگار از وسط روستاها و کوچه پس کوچههای عراق میگذره، من از آدما، دعوتهای اجباری از سر لطف به خونهها، از پذیراییها و... نمیگم که زیاد گفتن، از زیبایی مسیر هم نمیگم چون عکساش هست،
از چی میگم؟
اذان مغرب که شد، همه آدما تو مواکب اطراف پراکنده شدند که نماز بخونن، من دنبال یه فضایی بودم که پوشیده باشه،
یه جایی دوتا اتاقک بود که یکیش درش باز بود و توش خالی بود و اتاق کناریش پرده داشت،
حدس زدم اونجا برا خانما باشه، داشتم میرفتم تو که یه پسر بچه جلومو گرفت و با اشاره بهم فهموند که چی میخوای؟
دستامو مثل تکبیر نزدیک گوشم بردم و گفتم صلاة!
به همون اتاقک باز اشاره کرد اما یک خانمی که حدس میزنم مادرش بود شنید و اومد بهم گفت دنبالش برم،
پرده رو کنار زد و داخل رفت و تند تند یه چیزایی به عربی گفت؛
انگار مهمون سرزده رفته بود تو یه خونه،
هفت هشت تا خانم و دختر اونجا بودن که سریع و بدو بدو پی جمع کردن ریخت و پاش ها رفتن، یکیشون بلند میگفت سجاده و انگار دنبالش میگشت و موفق نمیشد که گفتم دارم، نفهمید، جانمازمو نشونش دادم و پهن کردم،
با خودم میگفتم اینهمه حسینیه و موکب برا نماز، خب چرا اومدی اینجا؟
احساس کردم همه آدمای اون اتاق داشتند نگاهم میکردن، خیلی عجیب بود،
سلام رو که دادم یکیشون برام آب آورد،
یکی دیگهشون همش بین وسایل میگشت که نمیفهمیدم دنبال چیه، آخرش دیدم لیوان پیدا کرد و برام از تنها بطری که تو یه قابلمه آب و یخ بود، نوشابه سیاه ریخت،
کیفمو برداشتم که بیام، از اتاق اول رفتم بیرون، کنار در یه فضای دیگه پشت پرده داشت که خانم مسن تری اونجا بود و گفت: خانم طعام! با اشاره بهم فهموندند که «بمون شام»(:
حالا من کجام الان؟
تشکر کردم، اومدم بیرون و روی اولین صندلی بعد از اونجا نشستم که اینو بنویسم،
نوشابهم هم تازه تموم شد.
وقتی تعریفش میکنم به نظر یه ماجرای ساده و عادیه
ولی وقتی درحال تجربه کردنش بودم، عجیب بود.
خلاصه من دیگه از این مسیر و تنهاییش نمیترسم.
نخل خیلی موجود جالب و زیباییه،
ریشه محکم، تنه سخت، شاخههای سفت و برگهای تیزی داره، اما وقتی خوب نگاهش میکنی، خیلی لطیفه،
و انگار همه لطافتشو نگه میداره برا میوهاش و میریزه تو نرمه خرما(:
به نظرم اگه نجابت درخت بود، میشد نخل!
«روشِ دانشمندان» ترجمه «طریق العلما» تو یکی از تابلوهای راهنمای مسیر بود(:
این راه، یه جاده پر پیچ و خمه که از کنار رود فرات و بین نخلستونها میگذره،
رودخونهای که من میبینم، خیلی عریضه، به گمانم خیلی هم عمیق!
و من به این فکر میکنم که مگه چقدر نونِ حروم خوردن که از اینهمه آب، یه قطره هم به حسین و بچههاش ندادن؟...
آه
#ریختن
از مسیر اصلی یه جاده فرعی آسفالت جدا میشه که نوشته به طرف مرقد «فاطمه خوله» میره و توضیح داده که ایشون از دختران امام حسین علیه السلام بودن و بعد از اسارت توی راه کوفه به شهادت میرسن (صحت استناد تاریخیشو نمیدونم).
خلاصه تو این راه جز چندتا تویوتا، یه گله گاو و من، چیز دیگه ای نیست!
دارم میرم ببینم چی میشه دیگه 🤔
نوشته بود ۱۰۰ متر؛
منم سرمو انداختم پایین، هعی رفتم، رفتم رفتم! گمونم یک کیلومتری رفته بودم که احساس کردم بعیده اینهمه دور باشه
و بله! اشتباه کرده بودم.
از آدمای یه ماشین که رد میشد پرسیدم و فهمیدم باید برگردم!
جاتون سبز تو اون آفتاب دست از پا دراز تر داشتم بر میگشتم که یه تویوتای دیگه دلش سوخت و گفت سوار شو😁
و منِ شاد، داشتم میپریدم پشتش جای بار که با تعجب تقریبا داد زد: «خانم!» و بعد به در اشاره کرد و گفت: «منا»
خلاصه که به راه راست هدایت شدم، زنده موندم و ادامه میدم.✌🏻
سر ظهر، اندازه یک تشک از یه موکب عراقی کنار جاده سهم برداشتم و از تیغِ تندِ آفتاب داغ عراق پناه بردم به زیر سایه سقف و سرمای کولری که نمیدونم روی چند درجه تنظیمه، اما همهرو پتو لازم کرده!
موکبهای این مسیر به مراتب خلوتتر از مواکب راه اصلیان، با این حال به من پتو نرسید و در نتیجه آبریزش بینی و گلودرد هم به کوله بارم اضافه شد...
الآن، اینجا به جای سکوت و تاریکی چند دقیقه پیش، فضا پر از همهمه شده و آدما دارن مهیا میشن که دوباره راه بیفتن،
منم نیم ساعت دیگه میخوام برم،
منتها فعلا نشستم که هم گوشیم شارژ بشه، هم چند تا اتفاق رو تعریف کنم (:
صبح، یه جایی بین راه نشستم که نفس بگیرم، اون طرف جاده دو تا آقا رو به روم بودن که یکیشون تو ردیف صندلیها، جلوی اون یکی بود و این یعنی هیچکدوم چهره هم رو نمیدیدند!
آقای جلویی، جوراب و کفششو از پای راستش در آورده بود، انگشتاشو ماساژ میداد و با خودش یه چیزایی میگفت که نمیشنیدم،
آقای پشت سریش که صداش واضحتر و بلند بود هم بیمقدمه گفت اونا که دمپایی دارن راحت ترن!
بعد در کولهش رو باز کرد، یه جفت دمپایی مشکی و نارنجی درآورد و بهش داد و گفت ببین پات میشه؟
چند صد متر جلوتر، دوباره همون آقای جلویی رو دیدم که پای چپش هنوز کتونی داشت و پای راستش که لنگ میزد، دمپایی نارنجی و مشکی(:
از چالشهای تنهایی سفر رفتن میتونم به این اشاره کنم که اگه خودت حوصله نداشته باشی، هیچکس نیست که بره برات ناهار بگیره!
و اما از حَسَناتِ روابط اجتماعی خوب هم اینه که در کسری از ثانیه میتونی یه جوری با آدما دوست بشی که ناهارشونو بهت بدن.
آره خلاصه
دستت درد نکنه خانمِ ناشناس دوست(:
البته واقعا قصد من این نبودها،
خدا خواست اینجا ایشون واسطه رزق بشن(: