eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
545 دنبال‌کننده
182 عکس
7 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
نخل خیلی موجود جالب و زیباییه، ریشه محکم، تنه سخت، شاخه‌های سفت و برگ‌های تیزی داره، اما وقتی خوب نگاهش می‌کنی، خیلی لطیفه، و انگار همه لطافتشو نگه می‌داره برا میوه‌اش و می‌ریزه تو نرمه خرما(: به نظرم اگه نجابت درخت بود، می‌شد نخل!
«روشِ دانشمندان» ترجمه «طریق العلما» تو یکی از تابلوهای راهنمای مسیر بود(: این راه، یه جاده پر پیچ و خمه که از کنار رود فرات و بین نخلستون‌ها می‌گذره، رودخونه‌ای که من می‌بینم، خیلی عریضه، به گمانم خیلی هم عمیق! و من به این فکر می‌کنم که مگه چقدر نونِ حروم خوردن که از این‌همه آب، یه قطره‌ هم به حسین و بچه‌هاش ندادن؟... آه
از مسیر اصلی یه جاده فرعی آسفالت جدا می‌شه که نوشته به طرف مرقد «فاطمه خوله» می‌ره و توضیح داده که ایشون از دختران امام حسین علیه السلام بودن و بعد از اسارت توی راه کوفه به شهادت می‌رسن (صحت استناد تاریخیشو نمی‌دونم). خلاصه تو این راه جز چندتا تویوتا، یه گله گاو و من، چیز دیگه ای نیست! دارم میرم ببینم چی میشه دیگه 🤔
خب ظاهراً گند زدم!
نوشته بود ۱۰۰ متر؛ منم سرمو انداختم پایین، هعی رفتم، رفتم رفتم! گمونم یک کیلومتری رفته بودم که احساس کردم بعیده اینهمه دور باشه و بله! اشتباه کرده بودم. از آدمای یه ماشین که رد می‌شد پرسیدم و فهمیدم باید برگردم! جاتون سبز تو اون آفتاب دست از پا دراز تر داشتم بر می‌گشتم که یه تویوتای دیگه دلش سوخت و گفت سوار شو😁 و منِ شاد، داشتم می‌پریدم پشتش جای بار که با تعجب تقریبا داد زد: «خانم!» و بعد به در اشاره کرد و گفت: «منا» خلاصه که به راه راست هدایت شدم، زنده موندم و ادامه می‌دم.✌🏻
سر ظهر، اندازه یک تشک از یه موکب عراقی کنار جاده سهم برداشتم و از تیغِ تندِ آفتاب داغ عراق پناه بردم به زیر سایه سقف و سرمای کولری که نمی‌دونم روی چند درجه تنظیمه، اما همه‌رو پتو لازم کرده! موکب‌های این مسیر به مراتب خلوت‌تر از مواکب راه اصلی‌ان، با این حال به من پتو نرسید و در نتیجه آبریزش بینی و گلودرد هم به کوله بارم اضافه شد... الآن، اینجا به جای سکوت و تاریکی چند دقیقه پیش، فضا پر از همهمه شده و آدما دارن مهیا میشن که دوباره راه بیفتن، منم نیم ساعت دیگه می‌خوام برم، منتها فعلا نشستم که هم گوشیم شارژ بشه، هم چند تا اتفاق رو تعریف کنم (:
صبح، یه جایی بین راه نشستم که نفس بگیرم، اون طرف جاده دو تا آقا رو به روم بودن که یکی‌شون تو ردیف صندلی‌ها، جلوی اون یکی بود و این یعنی هیچکدوم چهره هم رو نمی‌دیدند! آقای جلویی، جوراب و کفششو از پای راستش در آورده بود، انگشتاشو ماساژ می‌داد و با خودش یه چیزایی می‌گفت که نمی‌شنیدم، آقای پشت سریش که صداش واضح‌تر و بلند بود هم بی‌مقدمه گفت اونا که دمپایی دارن راحت ترن! بعد در کوله‌ش رو باز کرد، یه جفت دمپایی مشکی و نارنجی درآورد و بهش داد و گفت ببین پات میشه؟ چند صد متر جلوتر، دوباره همون آقای جلویی رو دیدم که پای چپش هنوز کتونی داشت و پای راستش که لنگ می‌زد، دمپایی نارنجی و مشکی(:
از چالش‌های تنهایی سفر رفتن میتونم به این اشاره کنم که اگه خودت حوصله نداشته باشی، هیچکس نیست که بره برات ناهار بگیره! و اما از حَسَناتِ روابط اجتماعی خوب هم اینه که در کسری از ثانیه میتونی یه جوری با آدما دوست بشی که ناهارشونو بهت بدن. آره خلاصه دستت درد نکنه خانمِ ناشناس دوست(:
البته واقعا قصد من این نبودها، خدا خواست اینجا ایشون واسطه رزق بشن(:
۹۵ درصد هم خوبه، من فعلا میرم ✌🏻
داشتم به این فکر می‌کردم که آدمای این راه، اونا که اینجا زمین یا نخلستون دارن، خونه باغ دارن یا این حوالی دامداری می‌کنن، و الان همگی مشغول پذیرایی و تیمار زائران، وقتی اربعین تموم میشه، چه حالی ان؟
ما که میریم پیِ خودمون، یه جایی هزاران کیلومتر دورتر و درگیر هزارتا چیز دیگه میشیم و غافل، بازم روز شمار می‌ذاریم برا سال بعد، اینا، همه‌اش این مسیر رو می‌بینن که خالیه، کاش زبونشون رو بلد بودم و درباره اش می‌پرسیدم(: