امروز بابت مراعاتِ تنِ تبدار (جون خودم چون واج آرایی داشت گفتم وگرنه میدونم دفعه شونصدمه به مریض شدن اشاره میکنم)
خلاصه، امروز هم صبح دیرتر راه افتادم و هم زودتر تو یه موکب خنک💘 از شرِ آفتاب پناه گرفتم...
دارم به چی فکر میکنم؟
به اینکه دوبارِ قبلی که راهپیمایی اربعین رو اومدم، همراه یک کاروان بودم
این یعنی وقتی گروه خسته میشد، همه باهم مینشستیم و وقتی قرار بود راه بریم، همگی میرفتیم،
حالا گاهی به زور تَنمونو میکشوندیم چون بقیه جون داشتن، گاهی هم بر خلاف میل یه جایی میموندیم چون بیشتر اعضا خسته شده بودن!
حالا اما خیلی فرق داره،
من تنهام و از همون اول راه حتی نمیدونم کی و چقدر باید استراحت کنم!
شاید بگید خب یعنی چی؟
خسته شدی بشین دیگه!
نه آخه ببین!
از نیمه روز دومِ پیادهروی دیگه خستگی همیشه هست، پا درد و کمر درد هست،
نمیشه کلا استراحت کرد که!
حالا منم هروقت میشینم عذاب وجدان میگیرم و صدای درونم میگه داری تعلل میکنی دختر، بلند شو برو!
خلاصه تصمیم گرفتم دیگه زمان بگیرم، مثلا هر نیم ساعت، پنج دقیقه استراحت
ببینیم چی میشه دیگه!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
به اینکه دوبارِ قبلی که راهپیمایی اربعین رو اومدم، همراه یک کاروان بودم این یعنی وقتی گروه خسته میشد
این حال البته به همین ختم نمیشه و باعث شد یکی از سختترین لحظههای عمرم رو تجربه کنم(:
چی؟
خداحافظی با نجف...
وقتی نه بلیطِ زمانداری هست که دیرت بشه، نه گروهی که ملزم باشی باهاشون بری، نه کار واجبی که متعهد باشی یه تاریخ خاصی برگردی،
در حالی که میشه آزادانه تو حرم بمونی، بخوابی، غذا بخوری، حمام کنی و...
دل کندن از نجف و راهی شدن به طرف کربلا، شبیه یه آزمونِ سخت الهیه!(:
یه دفتر همراهم آوردم و گاهی توش مینویسم،
اون روز که از نجف رفتم نوشته بودم: «حالِ رفتنِ عروس از خونه باباشو داره!»
هم دوریش غم داره، هم مقصدش دوستداشتنیه، هم اجباریه درحالی که نیست!
البته من عروس نشدم و نمیدونم چجوری بگم، اما امیدوارم شما منظورم رو بفهمید؛
بذارید یک ترفند یادتون بدم،
بعد یکم میخوابم و سپس! میام پیویهارو جواب میدم(:
اگه کوله معمولی دارید (کوله حرفهای و محکم یا از این مدلهای کوهنوردی نیست) با یه بند سبک، بلند و کمی پهن (مثل کمربند پارچهای لباس) دورش رو به شکل افقی از وسط خیلی محکم ببندید،
این باعث میشه تو پیاده روی طولانی وسایل داخلش کمتر روی هم بریزه و به اصطلاح کولهتون شکم نمیده؛
اینجوری چون سنگینیش به بدنتون نزدیکتره، حملش هم راحت تره.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
یکی بود، یکی نبود. پنجم مرداد که شد، هشتمین اتفاق دوباره افتاد! پشهٔ بال بریده، زخمی و خسته، منتظر ب
یکی بود، یکی نبود،
پشه هنوزم بود،
پشه که حافظه خوبی داشت، هم هیجدهم مرداد و چرتوپرتهای مجازیِ آدمای اشتباه تو کافه رستوران رو یادش بود،
هم مسخرهبازیهای بینتیجه و خستهکننده هیجده و نوزده،
و هم همراهی بیست و بیستویکِ مرداد تا یه مقصد روشن و اتفاقا توبیخهای بعدش!
پشه نه فراموش میکنه، نه میبخشه و نه بیخیال میشه، اما دیگه نمینویسه...
بالآخره زخمهای روی تنش خوب میشن و بالهاش دوباره رشد میکنن،
چیزی که مهمه، رها پریدنه(:
پس #تمام
#خانهبهدوش
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
تا اومدیم یه کم ناز کنیم بگیم آقای امام حسین عزیز ما تو راه شما تب کردیم! یه خادمی پیداش شد برامون د
امام حسین عزیز جهتِ تکمیل فرایند دلبری، صاف مارو فرستاد بغل دکترا(!)
موکبی که قبل از ظهر اومدم، ظاهراً محل موندن یه تیم پزشکی ایرانیه که طرفِ دیگه جاده یه درمانگاه صحرایی بزرگ دارن و شیفتی اینجا استراحت میکنن.
اینو وقتی سر سفره ناهار باهم حرف میزدن فهمیدم
و اتفاقا دیدم خانمی که کنارش خوابیده بودم هم دکتر بوده؛
من هم همونجا فورا یه ویزیت سرپایی شدم و فرمودند که:«اخلاطِ منجمدِ مغزتون در اثر حرارتِ هوا ذوب شده و آبریزش بینی گرفتین»
اینجا متوجه شدم که بزرگواران تیمِ درمانیِ طبِ سنتی هستند و من بی هوا و بدون فکر پرسیدم:«دکتر واقعی ندارید؟»
از بعدش یه جوری فضا ساکت شده که پتو کشیدم رو سرم و فقط خوابیدم 💘