eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
545 دنبال‌کننده
182 عکس
6 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
امام حسین عزیز جهتِ تکمیل فرایند دلبری، صاف مارو فرستاد بغل دکترا(!) موکبی که قبل از ظهر اومدم، ظاه
همون خانمه موقع خداحافظی چند تا خط‌کش، کشِ‌مو، گلِ‌سر، گیره و آینه بهم داد تا توی راه به بچه‌های عراقی هدیه بدم. چند تا هم دستگیره پارچه‌ای برای اون‌ موکب‌هایی که غذا یا چای درست می‌کنن (:
اگه جنس بدن ما گوشت و پوست و استخونه و در حرارت این هوا اخلاطش ذوب میشه! این عراقی‌ها که تو دمای مثبت پنجاه سر دیگ، پیش منقل یا پای تنور، خورشت بار می‌ذارن، نون می‌پزن، گوشت کباب می‌کنن و... از چی‌ان؟!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
قهوه تو روال زندگی عادی من جا نداره، یعنی نمی‌خورم معمولا! حتی به جای چایی هم بیشتر وقتا آب جوش میخو
بعد از پریدن مستی شاتِ دهم از سرم، مطمئن میگم که پیرمردهای مسن‌تر قهوه‌های خوشمزه‌تری درست می‌کنن؛ ☕🥂
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
حالا منم هروقت می‌شینم عذاب وجدان می‌گیرم و صدای درونم میگه داری تعلل می‌کنی دختر، بلند شو برو! خلا
هر نیم ساعت راه، پنج دقیقه استراحت قانون خوبیه، منتها یکی از فرق‌های طریق العلما با مسیر اصلی اینه که دقیقا بعد از هر نیم ساعت پیاده‌روی یا کلا هرجا خسته شدی لزوما جا نیست که بشینی!😁
نزدیک غروب عراقی‌ها کنار جاده صف می‌کشن برا شکارِ مهمان(: می‌ایستن، اول با زبون خوش زائرا رو برای استراحت و نماز به خونه‌شون دعوت می‌کنن، بعد با وعده وای فای سعی می‌کنن راضی‌شون کنن و اگه اینا جواب نده به زور و خشونت متوسل میشن😁 من الان کجام؟ تو خونه یه خانواده عراقی که پسر بچه ‌نیم وجبی‌شون به زور دستمو گرفت، کشید و آورد! البته مهمان زیاده جز من، و جالبه(:
خونه‌های اینجا جالبه، جایی که دیشب تا صبح موندم، یه خونه ویلایی تریبلکس بود که یه گروه ایرانی موکبش کرده بودن، البته صاحب‌خونه و بچه‌هاش هم بودن. خیلی خونه بزرگی بود، دوتا آشپزخونه، دوتا سرویس و حموم، و چهارتا اتاق خواب رو فقط من دیدم، درحالی که طبقه سوم نرفتم و تازه همه درا هم باز نبود! اینجا هم ظاهراً دوبلکسه، یه راه‌پله پیچ خورده بدون نرده از وسط خونه تا بالا رفته، یه پنجره بلند تقریبا سه متری هم داره؛ تو همه خونه‌های هم حتما یه تمثال (عکس یا نقاشی) بزرگ از امام حسین علیه السلام پیدا میشه. نکته متفاوت خونه‌ها هم به نظرم محفوظ بودنشونه، آشپزخونه‌ها در دارن، پنجره‌ها ماتن و از حیاط دو تا یا بیشتر ورودی‌ دارن که مسیر خانم‌ها و آقایون رو جدا می‌کنه، حتما پنکه سقفی هم دارن راستی! بازم چیزی به ذهنم رسید یا دیدم از خونه‌ها میگم...
بذارید یه چیز دیگه‌ام بگم، اینجا به جز من، تقریبا بیست‌تا خانم دیگه‌ام مهمون هستن که ظاهراً همه از یه کاروانن و فارسی رو با یه لهجه غلیظ عجیبی حرف میزنن که نه می‌فهمم چی میگن و نه می‌دونم از کجان، من از بقیه دورتر نشستم، به دیوار تکیه دادم و پیام قبلی رو می‌نوشتم که صاحبخونه سه تا سینی پر از میوه، به ترتیب موز، پرتقال و آلو آورد، بعد هم یه فلاکس و لیوان کاغذی برای چای و یه دیس پر از پیراشکی داغ، یکی از خانم‌های کاروان همه رو دونه دونه بین مهمون‌ها تقسیم کرد و کلا منو یادش رفت 🥲💔😂
یه سری به حیاطشون هم زدم خدا بهشون ببخشه، هم موتور و هم ماشینشون هم خیلی خوشگل بود😁
و جدا از اینکه رفتم ناراحت شدن! دوتا از پسراشون هم تو حیاط به زور سعی می‌کردن از منِ زبون نفهم بپرسن که چرا میرم؟(: البته من بلد نبودم توضیح بدم که امروز خیلی استراحت کردم، دیگه باید برم!
شاید اگه عربی بلد بودم بهشون می‌گفتم به منم مثل مهمون‌های مردتون قلیون بدید تا بمونم!
البته امیدوارم مسئولین محترم گزینشِ اداره آموزش و پرورش عزیز این‌جا رو نیینن. اگه هم می‌بینید که خب درواقع بدونید که تنهایی زده به سرم، و توهم میزنم یک خورده؛ چند روزی منِ نااهل رو تحمل کنید وقتی برگردم دیگه فقط تحصیل، تهذیب، ورزش!
یه سری چادر کنار راه زدن که هواش با کولر خنک میشه، فرش داره و معمولا آدما اونجا استراحت می‌کنن، من نماز عشا رو با یک فاصله‌ای بعد از مغرب میخونم، برا همین تو اون خونه که به زور مهمون شدم نخونده بودم، رفتم تو یکی از این چادرها و از آقایی که جلوش مشغول چای درست کردن بود جهت قبله رو پرسیدم؛ اون هم گفت:«صلاة، منزل!» بعد دخترشو صدا زد که منو ببره خونه‌شون که همون نزدیکی بود، خونه اینا یک طبقه بود، از حیاط سه تا در داشت که یکیش آشپزخونه بود و دو تا گربه از حیاط توش رفت و آمد می‌کردن، درِ دوم احتمالا حال و محل زندگی خودشون بود که ندیدم و در آخر انگار اتاق مهمان بود که دخترشون منو برد اونجا، نصفِ دورِ اتاق با مبل و نصف دیگه با تشک‌هایی که مخصوص نشیمنن پر شده بود، بعد از نماز، دوباره دخترشون اومد و ازم چند تا سوال پرسید که از کلش سه‌تا کلمه فهمیدم، شرب، مای، عصیر؛ متوجه شدم که می‌پرسید چی می‌خوام تا برام بیاره، گفتم مای بعد با یک بطری آب خنک پذیرایی شدم و به طریق برگشتم(: