eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
545 دنبال‌کننده
182 عکس
6 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
بذارید یه چیز دیگه‌ام بگم، اینجا به جز من، تقریبا بیست‌تا خانم دیگه‌ام مهمون هستن که ظاهراً همه از یه کاروانن و فارسی رو با یه لهجه غلیظ عجیبی حرف میزنن که نه می‌فهمم چی میگن و نه می‌دونم از کجان، من از بقیه دورتر نشستم، به دیوار تکیه دادم و پیام قبلی رو می‌نوشتم که صاحبخونه سه تا سینی پر از میوه، به ترتیب موز، پرتقال و آلو آورد، بعد هم یه فلاکس و لیوان کاغذی برای چای و یه دیس پر از پیراشکی داغ، یکی از خانم‌های کاروان همه رو دونه دونه بین مهمون‌ها تقسیم کرد و کلا منو یادش رفت 🥲💔😂
یه سری به حیاطشون هم زدم خدا بهشون ببخشه، هم موتور و هم ماشینشون هم خیلی خوشگل بود😁
و جدا از اینکه رفتم ناراحت شدن! دوتا از پسراشون هم تو حیاط به زور سعی می‌کردن از منِ زبون نفهم بپرسن که چرا میرم؟(: البته من بلد نبودم توضیح بدم که امروز خیلی استراحت کردم، دیگه باید برم!
شاید اگه عربی بلد بودم بهشون می‌گفتم به منم مثل مهمون‌های مردتون قلیون بدید تا بمونم!
البته امیدوارم مسئولین محترم گزینشِ اداره آموزش و پرورش عزیز این‌جا رو نیینن. اگه هم می‌بینید که خب درواقع بدونید که تنهایی زده به سرم، و توهم میزنم یک خورده؛ چند روزی منِ نااهل رو تحمل کنید وقتی برگردم دیگه فقط تحصیل، تهذیب، ورزش!
یه سری چادر کنار راه زدن که هواش با کولر خنک میشه، فرش داره و معمولا آدما اونجا استراحت می‌کنن، من نماز عشا رو با یک فاصله‌ای بعد از مغرب میخونم، برا همین تو اون خونه که به زور مهمون شدم نخونده بودم، رفتم تو یکی از این چادرها و از آقایی که جلوش مشغول چای درست کردن بود جهت قبله رو پرسیدم؛ اون هم گفت:«صلاة، منزل!» بعد دخترشو صدا زد که منو ببره خونه‌شون که همون نزدیکی بود، خونه اینا یک طبقه بود، از حیاط سه تا در داشت که یکیش آشپزخونه بود و دو تا گربه از حیاط توش رفت و آمد می‌کردن، درِ دوم احتمالا حال و محل زندگی خودشون بود که ندیدم و در آخر انگار اتاق مهمان بود که دخترشون منو برد اونجا، نصفِ دورِ اتاق با مبل و نصف دیگه با تشک‌هایی که مخصوص نشیمنن پر شده بود، بعد از نماز، دوباره دخترشون اومد و ازم چند تا سوال پرسید که از کلش سه‌تا کلمه فهمیدم، شرب، مای، عصیر؛ متوجه شدم که می‌پرسید چی می‌خوام تا برام بیاره، گفتم مای بعد با یک بطری آب خنک پذیرایی شدم و به طریق برگشتم(:
اینجای طریق دیگه اون طبیعت بکر اولش رو نداره، ماشین‌ها بیشتر شدن، مغازه‌‌ها، خونه‌ها و کوچه پس کوچه اطرافش زیادترن، احیانا اگر خواستید بخشی از این راه رو پیاده برید، اولای مسیر و تو روز این کارو کنید که خیلی نابه(:
جلوی بعضی از موکب‌ها عکس خادم‌های درگذشته رو زدن که اسم و تاریخ فوت به میلادی داره! من تا حالا فکر می‌کردم تقویم عراق هجری و طبق ماه‌های قمری باشه، ظاهراً نیست.
درباره پسر بچه‌ها؛ اول صبح یکیشون رو دیدم که با چوب بزرگی که دستش داشت، جلوتر از من راه می‌رفت، (قد خودش نصف و ارتفاع چوبش یک و نیم برابر قد من بود), این بچه‌ در کسری از ثانیه تصمیم گرفت بایسته و چوبشو از پشت سرش بیاره پایین و صاف بزنه تو سر من، که البته جا خالی دادم! چند ساعت بعد تو یه چادر نشستم که نفس بگیرم، اما نشسته خوابم برد، دیدین گاهی اینجور وقتا، اندازه بالشت، محل و مدل نشستن، خنکی باد کولر و تمام شرایط بر وفق مراد میشه؟ همون‌جوری بود قشنگ! اما یهو یه پسر بچه که اونم با خانواده‌‌اش اومده بود استراحت کنه، تصمیم گرفت بیاد بالای سرم حرف بزنه و بیدارم کنه، به قول خودمون می‌خواست کرم بریزه و موفق هم شد. البته مادرش بعدش برای عذرخواهی انگشت اشاره‌شو کنار شقیقه‌اش چرخوند که یعنی دیوونه‌اس و ببخشید، چند دقیقه پیش هم یه پسر بچه دیگه که گمونم ۷، ۸ ساله بود موقع راه رفتن اومد کنارم و پرسید:«عراقی یا ایرانی؟» گفتم ایرانی، اونم با تکون دادن سر تصدیق کرد اما بعد شروع کرد تند تند به عربی حرف زدن و جالبه که وقتی حرفش تموم شد منتظر بود جوابشو بدم(!) پسربچه‌های کوچولوی خنگ😂
نمی‌دونم اواخر راه سی‌پی‌یوم سوخته، مغزم یاتاقان زده یا راه سخت‌تر شده! به هرحال عجیبه.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
راه به یه سکوت و آرامش خاصی رسیده، از تعداد موکب‌ها کم شده، چراغ نداره و به جاش نور ماه که امشب یه
اون حزن عجیب و شورانگیز که اول راه ازش گفتم، کم کم داره تبدیل میشه به یه غمِ تلخ تو هوا؛ البته که نه خوب می‌فهممش و نه میتونم درست توضیحش بدم!